
|
سلام آقا! دمتان گرم! ببخشيد البته كه خودماني شدم ، ولي خودمانيم آقا! قشنگ بود كارِتان ديروز... هميشه كارهايتان قشنگ است ها، اما اين يكي، خوب حالي داد آقا ...خوب! نگوييد كار شما نبود كه باور نمي كنم...مگر مي شود كار شما نبوده باشد؟ دِ اگر نبود؛ پس چه حكمتي داشت كه آن دختر اشتباه سوار اتوبوس بشود و خواهرش هي بي تابي بكند و بين آنهمه جمعيت دل من بسوزد و ...نه! كار، كار خودتان بود. شك ندارم... اما همان موقع نفهميدم... نه حتي بعد از پياده شدن آن دخترك از اتوبوس...نه... بعد تر از آن ... خيلي بعد تر از آن... وقتي كه داشتم فكر ميكردم به غصه هاي ديروز و حرفهاي بي بو و خاصيت ‹بعضي ها› كه از بين تمام ضرب المثل هاي شيرين فارسي يك ضرب المثل را ياد گرفته اند – انگار- تا هر وقت اسم كمك به فلسطين مي آيد به ميان، ژست روشنفكري بگيرند به خودشان و بگويند : اصولا چراغي كه به خانه رواست حرام است به مسجد! آنوقت كه دلم اشوب شده بود از انبوه غازچراني خبري و تحليلي سايت هاي – مثلا- فخيم و وبلاگهاي – جان عمه شان- روشنفكر، كه "اين ملت كي سرشان به سنگ خواهد خورد الله اعلم ... دِ بيچاره ها حاليتان نيست مگر كه موشك هاي دوربرد آمريكا نشانه رفته اند ايران را ... خاك بر سرتان كه دست از اين امل بازيها بر نمي داريد ...حالا هي بگوييد ‹مرگ بر› تا هولوكاست را بياورند جلوي چشمتان...دِ آخر هولوكاست را هم باور نداريد كه!... حالا با اين ‹مرگ بر› ها مي خواهيد چه كار كنيد مثلا؟ اسرائيل را ريشه كن كنيد از روي زمين؟ ...هه! خيلي خوشمزه ايد بابا!" همان موقع كه حالم گرفته بود از خودي و غير خودي كه هر كدامشان كمر بسته اند يك جور داغ بگذارند دل ما را...آن موقع بود كه يادم افتاد آن دختر و خواهر كوچكش را... ده دوازده ساله مي نمود انگار و خواهرش -كه يادم رفت اسمش را بپرسم- چهار پنج ساله. كلافه شده بود از دست گريه هاي خواهرش و هر چه حرف مي زد باهاش، آرام نمي گرفت كه نمي گرفت... حق هم داشت ... با آن گرما و شلوغي اتوبوس و خستگي راهپيمايي، آدم بزرگهاش هم بي حال شده بودند چه رسد به او... و شايد هم براي همين بود كه همه فقط فكر آن بودند كه خودشان را جوري جا كنند و بعد نفسي بكشند بعد از آنهمه پياده روي ...و هيچ كس حال حرف زدن هم نداشت چه رسد به آرام كردن يك دختر كوچولوي خسته... و من هم! عجيب بي تاب شده بود دخترك و انگار نفسش بند آمده بود در حصار قامت هاي بلندي كه دور تا دورش را گرفته بود و هي تقلا مي كرد خودش را بيرون بكشد از اتوبوس و خواهرش - كه مدام مي كشيدش عقب- درمانده شده بود از دستش. ايستاده بود دم پله ها و هر كه مي آمد بالا را- بي فايده- هل مي داد و ملت هم جري تر مي شدند براي بالا آمدن و او هم بلند تر گريه مي كرد! تازه توانسته بودم خودم را از بين جمعيت بكشانم جلوي درب اتوبوس و كلي ذوق كرده بودم كه بالاخره فتح كرده ام پله هاي اتوبوس را ...كه با همان دستهاي كوچولوش هلم داد . خواهر بزگتر كشيدش عقب و من بي توجه آمدم بالا و ببين جمعيت – به جان كندني- جا كردم خودم را. -الان مي رسيم... صبر كن... بيا عقب... نكن ... بياعقب ... نگاهم را كه بيرون از اتوبوس دنبال رفقا مي گشت كه رفته بودند دنبال اتوبوس هاي مسير خودشان ، گريه هاي دخترك به خود كشاند ... برام مهم نبود اول... يعني فكر مي كردم مادرش هست حتما و خودش آرام مي كند بچه را ولي ... جز همان دختر ده دوازده ساله – كه خودش بي تاب تر شده بود از خواهرش و نمي دانست چه جور بايد آرامش كند، بين اين جمعيت- كسي كاري به دخترك نداشت . فكر كردم اگر بچه را ببرد پشت ميله درب تا بين فشار جمعيت نباشد آرام مي گيرد . پيشنهادش دادم. آنقدر درمانده شده بود كه بي هيچ حرفي خواهرش را كشيد به همان سمت اما قبول نمي كرد خواهر كوچكتر و فقط مي خواست بيرون برود از شلوغي. خودم را كشيدم كنارش تا حرف بزنم باهاش. بچه ها را نشانش دادم كه ايستاده بودند پشت درب و نگاهش مي كردند...ارام نشد! گفتم" زود مي رسيم، تا سه بشمار"...فايده نداشت! گفتم" ببين چقدر آدم ايستاده بيرون، گناه دارند ها،بيا كنار"... انگار نه انگار!
خواهرش باز دستش را كشيد عقب و باز گريه اش بيشتر شد ... دست بردم تا بغلش كنم... تقلا مي كرد اول اما بعد كه بلندش كردم و بادي خورد به صورتش،دست و پا نزد ديگر. گرفتمش در بغلم و از پنجره بيرون را نشانش دادم ...مردمي را كه جاري شده بودند مثل خون، در رگ هاي خيابان :مرد و زن، پير و جوان، كوچك و بزرگ... اشك هاش را پاك كردم و بچه اي را نشانش دادم كه بيرون از اتوبوس دست مادرش را گرفته بود و مادرش داشت براي او مي گفت از بچه هاي فلسطيني و از اسرائيل كه پدرها و برادرهاي آنها را مي كشد . موهاش را مرتب كردم و خيابان را نشانش دادم- كه پر بود از پلاكاردهاي مرگ بر اسرائيل -... و خورشيد را - كه مات مانده بود از اين همه غيرت- ...و مصلي را - كه قدس شهرمان بود و آزادانه نماز خوانده بوديم در آن و مرگ گفته بوديم بر آمريكا و اسرائيل-...
آرام گرفته بود ديگر و خواهرش كه رنگ به رو نداشت از خستگي و از بي تابي ، كنارم ايستاده بود و مضطرب خواهرش را نگاه مي كرد كه كم كَمك گريه اش بند آمده بود. انگار كه خواسته باشد چيزي بگويد و غصه اش را بريزد بيرون ، گفت" مادرم نتونست بياد ...ما خودمان آمديم .... تا حالا حالش خوب بود ها،اصلا نمي دونم چش شد يكمرتبه..." گفتم" چيزيش نبود ..گرمش شده بود فقط"... و نگاه كردم به رد اشك هايي كه مانده بود روي صورت كوچك و خوشگلش ... هق هق داشت هنوز ...خواستم يادش برود گرما و خستگي را ... گفتم" همين الان مي رسيم خونتون" ... بين هق هق براي اولين بار حرف زد باهام "مي خوايم ...مي خوايم بريم الان حرم" ...گفتم" حرم؟ "خواهرش گفت" از اونجا مي ريم خونه" ... گفتم" آخه... اين ماشين كه نمي ره حرم ... بايد اون اتوبوس ها را سوار مي شديد". دختر دوباره رنگ از صورتش پريد...سريع خواهرش را گرفت از بغلم و با اينكه اتوبوس راه نيفتاده بود هنوز، داد زد "نگه داريد آقا" و دست پاچه خودش را و خواهرش را كشيد بيرون و ...بين جمعيت گم شد . يكي از زنها پرسيد " پياده شدند اين مادر و دختر؟!!واي كه چقدر گريه كرد...!" و من سرك مي كشيدم بلكه بتوانم پيداشان كنم در شلوغي بيرون و ماشين به راه افتاد ناغافل و من نفهميدم بالاخره، آن دو خواهر ، ماشينهاي حرم را پيدا كردند يا نه ... آن مهم نبود ...مهم اين بود كه حالا خوب فهميده ام ارزش هاي ما بيمه بلوغ سياسي و وجدانهاي بيدار دوازده ساله هاي روزه داريست كه براي دفاع از مظلوم حتي بدون مادر ، دست خواهر چهارساله شان را مي گيرند و لبيك ميگويند به دعوت امامي كه نايب شماست... دستان درد نكند آقا ...خوب فهمانديد به من! - آي اقايان روشنفكر... هر چقدر دلتان مي خواهد غازچراني كنيد ... فرداي فلسطين به دست همين بچه ها رقم خواهد خورد...
راستي آقا اين چند تا عكس را هم گرفتم به يادگاري...
بين پلاكاردهاي مرگ بر اسرائيل و مرگ بر آمريكا چقدر تابلو بود برگه هايي كه ما دستمان گرفته بوديم: "لينك به زيتون"، "كليك بر سنگ ها" ... پيرزن هاش كه سهل بود، تحصيل كرده ها هم چپ چپ نگاهمان مي كردند!
بعضي ها خانوادگي آمده بودند و انگار داشتند ‹سنگ قيچي كاغذ› مي كردند تا معلوم شود كدامشان بايد بچه را ببرد دنبال خودش!
اگر روم مي شد بهشان مي گفتم يك بار هم مرا ببرند آن بالا تا چند تا عكس جانانه بگيرم از اين حضور جانانه!
دنياي اسلام تا كي بايد وجود سراپا فتنه و شرّ رژيم صهيونيستي را تحمل كند؟...
بر خلاف بعضي ها، بعضي هاي ديگر دلشان مي خواهد هر روز، روز قدس باشد... اين بنده خدا به گمانم از دسته دوم بود آقا!
بعضي ها هم حسابي مجهز آمده بودند براي سيلي زدن به دهان دشمن!
آقا خداوكيليش دنياي ثروتمند اسلام با آنهمه ذخاير نفت و گاز ،براي كمك به مردم ستمديده لبنان محتاج كمكهاي – هرچند كوچك – خواهران و برادران مسلمان است؟! مردم ما كه خوبند الحمدلله...ولي رسمش نيست با چهارتا عكس دلخراش ...! اصلا حواله به خودتان...ما چه كاره ايم!
با نورا و طيبه و ‹بركت› خيلي دويديم تا توانستيم عكس بگيريم از دسته زردپوش حزب اللهيان... چه شور و حالي داده بودند راهپيمايي را ... به قول نورا خدا حزب الله و حزب اللهي جماعت را حفظ كند...!
و صف هاي طويل نماز، چه با شكوه كرده بود خيابان هاي تكراري شهرمان را !
بعضي ها هم حسابي خستگي را خسته كرده بودند!
و اين حرف اول و آخر ماست! |
|
+
یکشنبه سی ام مهر 1385 2:52 ...محب شما ایمانه |
|
|
بيست و پنج روزه تان قبول! مي دانم، براي شما كه قبول است... گفتم كه شما هم –شايد- دعايي كنيد در قبول طاعت ما... و خدا حرف شما را زمين نمي زند مثل نماز روزه هاي ما! راستي آقا ، شب بيست و سوم هم كه گذشت... با ما آشتي نكرده ايد هنوز؟ ... آقا ... يك سوالي بپرسم جواب مي دهيد خداوكيلي...؟ قول مي دهيد ناراحت نشويد؟ بپرسم پس؟ قول داديد ها! - آقا ...شما واقعا همان امام زمان هستيد؟! همان كه اميد همه است ومنتظَر همه؟ يعني مي خواهم بدانم شماييد آن موعود يا آنكه از دوازده ماه سال ، محرم و صفرها پيداش مي شود تا هيئتي ها با نامش تا ساعت سه صبح خودشان را بزنند و هروله كنند؟ ...شما امام زمان هستيد يا آن آقايي كه می گویند هيچ وقت اين وبلاگ را سر نمي زند چون به جاي ‹حوسين حوسين› آهنگي دارد با صداي يك خواننده؟!...شما امام زمان هستيد يا آن كسي كه خوش ندارد اين نظام را ببيند و اگر بيايد اولين كاري كه مي كند برچيدن اين نظام است؟! ...شماييد آن منجي آخر الزمان يا آنكه جمعه هاي آخر ماه رمضان همه كساني را كه ريخته اند توي خيابان ها و از يك مشت سني حرامزاده حمايت مي كنند؛ لعن و نفرين مي كند؟! شماييد يا او؟ ها آقا ؟...
دِ تكليف مرا روشن كنيد ديگر... تكليف مرا روشن كنيد تا بدانم شماييد امام موعود يا آن آقايي كه بعضي ها دارند... بايد معلوم شود آخر كه بالاخره چه كسي امام زمان است؟! او يا شما كه رحمه للعالمينيد؟ او يا شما كه با چشم هاي باراني تان ، شب و روز اسلام و مسلمين را دعا مي كنيد ؟ او يا شما كه هميشه هستيد، چه آنوقت كه در روضه هاي عمويتان دنبالتان مي گردم ؛ چه آن لحظه كه در راهپيمايي روز قدس، بين خيل جمعيت...
بين خودمان بماند آقا ...ولي من آن امام زمان را نمي خواهم! آن را كه فقط صبح هاي جمعه مي تواني پيداش كني؛ آنهم فقط در هيئت و پاي مداح خودتان و نه حتي در هيئت هاي ديگر! آن را كه شمشير بسته است از رو براي هر كه در اين نظام مسئوليتي دارد! آن را كه فقط كنج اتاق تاريك خودت مي تواني صداش بزني، آن هم به شرط آنكه هيچ نامحرمي نشنود صدايت را! ... من نمي خواهم آن امام زمان را ... زور كه نيست آقا ...هست؟! و من چقدر بدم مي آيد از آنها كه خيال مي كنند تنها با همين شور ها و هروله ها، مي توانند شما را بيرون بكشند از چاه غيبت و فكر مي كنند با سينه زني هايشان عالمي را مي توانند زير و رو كنند... و اصلا مگر دل شما چقدر خوش است از دست هيئتي هاي ما؟ از دست مداح هاي ما؟ از دست سينه زني هاي ما؟ ]خدا به خير كند ... به گمانم مهدور الدم شدم به فتواي رفقا![ و خودت خوب مي داني همين رفقا هر چه سي دي و سبك مي خواهند از عليمي و هلالي و سد جواد _ كه خدا رحمتش كند- تا سلحشور و ميرداماد و حاج محمود ؛ از من سراغ مي گيرند ... ولي همين من كه هميشه يكي از همين سبك ها را زير لب زمزمه دارم ؛ خوب مي دانم شما دلتان رنجيده است از دست ما و از دست هيئتي هاي ما كه هر كدامشان حزبي شده اند براي خودشان و فكر مي كنند امام حسين(ع) اين هيئت با امام حسين(ع) آن هيئت فرق دارد ... و شايد هم فرق دارد مثل شما با آن امام زماني كه مي شناسند بعضي ها! ... و مگر نبود همين چند وقت پيش كه طرفداران يكي از مداحها، مداح ديگري را گرفتند به باد كتك كه: حقت است؛ تا تو باشي نروي تشييع جنازه فلاني... آقا من نمي خواهم امام زمان اينها را ... نمي خواهم! و آن امام زمان را دوست دارم كه امام زمان همه است؛ نه فقط مداح ها و هيئتي ها و ارادت هر كسي را مي پذيرد حتي اگر لهراسبي باشد ... من آن امام زمان را دوست دارم كه در ايام انتخابات، بچه هاي ستاد از ته دلشان صدايش مي زدند و به عشق فرج او به در و ديوار مي چسباندند: تا دولت اسلامي يك يا حسين ديگر! من آن امام زمان را دوست دارم كه در قنوت نمازهايش براي توفيق و اصلاح اين نظام كه با خون هزار هزار شهيد روي پا ايستاد دعا مي كند و براي هر كسي كه خدمت خالصانه مي كند به اين نظام... من آن امام زمان را دوست دارم... نه آني را كه فقط براي ندبه هاي جمعه است و نيمه هاي شعبان و هيچ كاري ندارد به آنچه مي گذرد...به لبنان.. به فلسطين.. به عراق.. به افغانستان.. به انرژي هسته اي خودمان .. به اصلاح طلبان بي اصول..به اصولگرايان بي اصلاح .. و.. و.. و ... و من نمي دانم چرا بعضي از ما كاسه هستند و داغ تر از آش! نمي دانم چرا عقل هاي عاطفه شان چاييده است و هر وقت اسم فلسطين به ميان مي آيد - لابد به نيت قربت- چند بار تكرار مي كنند: ‹حقشان است حرامزاده ها›... آقا اگر شما و اجدادتانيد آن خانداني كه اينها به خاطر حب شما شده اند شمر ذي الجوشن، مگر خود شما يادمان نداده ايد كه بگوييم: "اللهم فرج عن كل مكروب... اللهم فك كل اسير...اللهم اصلح كل فاسد من امور المسلمين" ... و حتي نگفتيد ‹من امور المؤمنين› كه بهانه داده باشيد دست همين بعضي هاي ما كه:‹ ايمان به پذيرفتن ولايت است و آنها كه ولايت سرشان نمي شود بروند به جهنم ... › و شرط اسلام مگر شهادتين نيست و مگر فلسطين سرزمين مردمي نيست كه شهادتين را گفته اند؟ و مگر همين بعضي ها كه تا ديروز سياه پوش غم اميرالمونين(ع) بودند يادشان رفته است كه آن امام فرمود: ‹ كونوا للمظلوم عونا و للظالم خصما›؟ و مگر ظلم شاخ و دم دارد كه نمي توانند بببينندش در جدال تانك هاي غاصب و مشت هاي گره كرده؟!...
و خودت مي داني آقا كه صحبت ولايت جداست و اگر آن به ميان بيايد من هماني مي شوم كه در مسجد النبي جلوي دربي كه مسمّا به نام اميرالمؤمنين بود، حال يكي از آن عايشه زاده ها را گرفت كه مامور گشت بود و انگار مامور توهين به ايراني ها ]بماند كه بعد، هنگامي كه خواستم خارج شوم از مسجد، فهميدم كه كفش هايم نيست توي جاكفشي! [ و اگر صحبت از بغض باشد من هماني مي شوم كه جلوي خانه حضرت زهرا(س) و در ميان آن همه مأمور سني ، دومي را لعن كرد ]و چه حرصي خورد مادر بيچاره من![ و همان مي شوم كه در كلاس با استادي كه گفته بود :‹برادران وهابي ما!›؛ بحث كرد كه چرا شورش را درآورده ايد و افتاده ايد از آن طرف بام! ...و اين ها را اگر مي گويم به در گفته ام كه ديوار بشنود!
.... خلاصه آقا من نمي دانم ...تكليف ما را روشن كنيد... اگر شما ، همان يوسف گمگشته زهرا(س)ييد خودتان هدايتمان كنيد كه فرداي ظهور در صف شما باشيم... و اگر نيستيد يك جور آشتي بدهيد ما را با اين امام زمان!! |
|
+
پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385 16:49 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا! هر چه خواستم امشب را بي خيال شوم و نيايم پاي اين مانيتور، اين دل تاب نياورد كه نياورد! مي دانيد آقا ، دلم شور مي زند امشب... دلم شور مي زند و شنيده ام از علايم ظهور تو صيحه ايست كه آسمان همچو شبي از اين ماه را به خروشي مي لرزاند و امشب... شب انتظار است...شب انتظار... امشب شب توست، شب آقايي تو... و در لحظه لحظه هاي امشب تويي كه ديده مي شوي... امشب در تار و پود جوشن كبير تو را بايد صدا زد و در الغوث گفتن ها تو را بايد خواست... امشب به قرآن بايد قسم داد تو را و خداي تو را...امشب بايد ذره ذره بودنمان را اشك كنيم و بباريم، بلكه خدا ببخشايد بر ما آنچه مانده است از غيبت تو و كاش امشب باز مي شد اين گره كور و صبح ما بوديم و مژده آمدن تو ... آه مولا يعني مي شود ؟ يعني مي شود امشب خدا صدا بزند ما را و آشتي كند با ما ؟ يعني مي شود امشب آسمان آبستن لحظه اي باشد كه براي رسيدن آن تمام خلقت آفريده شد؟ ...يعني مي شود كه امشب تو براي ما رقم بخوري و آمدنت در دفتر عمر تك تك ما بدرخشد مثل همان ستاره هايي كه معلم كودكي هامان مي زد به مشق هاي خوبمان؟... و چقدر مشق عمر من خوب بود امسال آقا ؟ چقدر حضور خدا را صرف كردم در لحظه هايم؟ چقدر رضايت تو را سرمشق كردم در اعمالم؟ چقدر؟... ... آقا، مباد بي تو بگذرد امسال هم...مباد غروب جمعه هاي دلتنگي ما پر باشد از بغض نيامدنت... مباد قنوتهاي التماس ما لبريز شود از غم غيبتت ... مباد نفس بكشيم و تو نباشي... مباد آقا...مباد... ...
دلم شور مي زند امشب و آسمان هنوز ساكت است... الغوث الغوث خلصنا من الغربة يا رب!
|
|
+
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385 22:42 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا ! چند وقتي است مي خواهم بنشينم يك دل سير حرف بزنم برايتان اما نه من فرصتش را كردم نه شما توفيق داديد... ولي امشب آنقدر دلم پر است كه قيد همه چيز را زده ام و نشسته ام پاي اين مانيتور ... حالا فقط مانده عنايت شما... كممان نذاريد الله وكيلي!
آقا من مي خوام بدانم چرا شما نمي زنيد پس كله ما؟ چرا نوح نمي شويد و طوفان نمي فرستيد تا راحتتان كند و راحتمان كند؟ دِ آخر از بس رئوف بوديد و مهربان كه امروز نمك نشناس تر شده ايم ما ... دِ از بس دلرحيم بوديد و كريم كه خيال مي كنيم با اين چادري كه آورده ايم تا روي دماغمان و محاسني كه بلند كرده ايم تا روي سينه، شده ايم خط مقدم سربازان تو ... دِ همين خوبي شماست كه از بس به رويمان نياورديد خيال برمان داشته است كه آخر مرام و انتظاريم ... دِ قربانت بشوم يك بار - فقط يك بار- بزن پس كله ما؛ بلكه به خودمان بياييم... بلكه خجالت بكشيم از خودمان...كه اگر زورمان مي آيد آدم بشويم لااقل نام شما را برداريم از روي خودمان... آقا به خودتان قسم ؛ شما حيفيد...حيفيد كه نام شما خورده است به من يك لاقبا و... امان از غربت شما! نه آقا ... به خودتان قسم... به همين شب هاي عزيز قسم، نمي خواهم حالا اين جور دلتان را بيازارم و هر چه هست و نيست را ببرم زير سوال...اصلا من خاك پاي بر و بچ مخلص چادري و برادرهاي اهل حال و حزب اللهي– كه الحق كم هم نيستند – هم نمي شوم ولي آقا خسته شده ام...خسته شده ام از بس كه با سيلي مصلحت، صورت حقايق را سرخ نگه داشتيم...خسته شده ام از اين همه كوتاهي كه مي كنيم ... خسته شده ام از اين همه بي حالي و انفعال...خسته شده ام از دست خودمان كه هر چه مي كشيم از دست خودمان است... بين خودمان بماند آقا ... بعضي وقتها غبطه مي خورم به حال آنهايي كه رها كرده اند تو را و حال مي كنند با دنيايي كه ساخته اند براي خودشان...هر چه هستند لا اقل ادعايي ندارند؛ لا اقل خودشان را نچسبانده اند به شما و به نام شما نان نمي خوردند ... خدا پدرشان را بيامرزد كه راهشان را گرفته اند و سرشان را انداخته اند زير و دارند مي روند مثل بچه آدم و آنوقت ما...! ما كه حتي گيريم در خودمان و هر كداممان علامه دهريم و آيت اللهِ عظمايي! ما كه اگر لطف شما نبود تا حال هزار بار فاتحه مان خواندني شده بود... ! آقا... بد شده ايم،بد ؛ آنقدر بد كه خدا – فقط- مي تواند به دادمان برسد و شما هم كه نمي زنيد پس كله ما...
حق با شماست ؛داغ كرده ام ، داغ و حتي از خنكاي هواي باران زده اي كه از لاي پنجره مي خورد به صورتم هم كاري بر نمي آيد... خودتان بگوييد آقا مي شود داغ نبود؟ مي شود هزار و يك درد را ديد و چشيد و تب نكرد؟ همين ديروز ... همين ديروز كه قرار بود در جلسه مهمي بنشينيم و فعاليت تشكيلاتمان را در ايام انتخابات خبرگان برنامه ريزي كنيم؛ مي شد داغ نكرد وقتي جلسه ي به آن مهمي به خاطر خواب ماندن دو تا از برادران تشكيلات و غيبت شخص ثالثشان به هم خورد؟! نه آقا ،خودتان بگوييد داغ كردن ندارد؟ ... آن هم وقتي طيف مقابل برنامه هايش را ماه هاست ريخته است و از همان روز اول سال ، كارش را شروع كرده است در دانشگاه؟ آقا به خودت قسم درد دارد وقتي ببيني آنها كه هيچ بويي نبرده اند از انتظار تو، دارند كار مي كنند روي ذهن و فكر بچه هاي جديد الورود و آنوقت بچه هاي –ببخشيد ها – مثلا حزب اللهي دانشگاه هنوز گيرند در يك برنامه مشخص!
نه اينكه من به از آنها باشم ها، نه... همه مان سر و ته يك كرباسيم! ولي درد را كه مي شود فهميد وقتي ببيني بسيج، انجمن را قبول ندارد؛ انجمن، نهاد را ؛ نهاد، كانون را ...و بعد ببيني همين عده - كه حضورشان حتي هنوز توجيه قانوني ندارد- آنقدر يكدست و متحد كار مي كنند كه هر وقت نگاهت مي افتد بهشان از ته دل آرزو بكني كه اي كاش به جاي ده نفر از ما يك نفر از آنها كار مي كرد براي شما... ! و بي حكمت نبود كه مولا علي(ع) - كه همچو شبي راحت شد از غصه هاي بيشمار- چنين آرزويي داشت و بر سر منبر مي ناليد كه ‹شما در حقتان پراكنده ايد و آنها در باطلشان متحد›...باوركنيد تازه دارم كم كمكي مي فهمم كه مولاي غريبم چه كشيده است از دست ابن ملجم هايي كه كم نبودند در اطرافش... تازه مي فهمم چرا خطبه هاي نهج البلاغه پر است از غصه هاي مولا و كاش نبودم حالا، تا ببينم تنهايي شما را... و اصلا چه توقعي مي توان داشت از اين جوانها، وقتي بزرگان مملكت كه مصلحت امور رقم مي خورد به تشخيص آنها ، به لجبازي و سياست كاري چوب حراج زده اند به مصالح كشور... چه انتظار مي رود از اين ها، وقتي منسوبين به دولت مهر، آتش افروز جنگ سرد احزاب مي شوند و انگار نه انگار كه نائب غريب تو فرياد مي زند : وحدت، وحدت... به شب قدر قسم نمي خواهم در لباس دوستي ، آب بريزم به آسياب دشمن ...خودت مي داني ارادت مرا به ساحت هر كه زحمت كشيده است براي اسلام و خدمت كرده است به اين ملت ... ولي آقا درد است اينها و اگر به شما نگوييم هم كه غمباد مي كنيم ... ثبت نام انتخابات خبرگان هم تمام شد ...خودتان كه خبر داريد؟ و خبر داريد كه خيلي ها آماده شده اند براي تعبير روياهاي شوم خود ... كمكمان كنيد كه يادمان نرود قرار است اين نهضت به نهضت شما گره بخورد... كمكمان كنيد فردا نائب تنهاي شما ،تنها تر از امروز نباشد... كمكمان كنيد... ... راستي آقا آن جمله اول مرا كه جدي نگرفتيد؟ ...داغ بودم يك چيزي پراندم ديگر!... حالا يك وقت نزنيد پس كله ما... ما نازك نارنجي تر از اين حرفهاييم ... مي دانيد كه؟! |
|
+
پنجشنبه بیستم مهر 1385 17:7 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام اقا امشب شب پانزدهم ماه مبارك است...شب آقام حسن بن علي(ع) ... شب بقيع ...شب دلتنگي...نه اينكه به ما نيامده باشد خوش باشيم وعيد بگيريم ها...نه! ولي نمي دانم چي نهفته است در نام امام حسن(ع) كه هر كاريش مي كني از اول تا آخر بغض است و گريه...حتي تولدش - كه مظلومانه در بي حالي روزه هاي ما مي گذرد- و شهادتش - كه در تقارن با وفات حضرت رسول(ص) كم رنگ مي شود انگار- ... بين خودمان باشد آقا ، امشب هواي روضه دارم به سر و دلم مي خواهد دوباره سفره غصه هاي دلم را باز كنم و بنشينم پاش به هاي هايِ گريه... امشب دلم مي خواهد براي چندمين بار بنشينم پاي همان فيلمي كه از ديواره هاي بقيع گرفتم تا دوباره نگاهم را زومِ دوربين بكشاند روي زميني خاكي كه مي گفتند آنجا آرميده اند چهار جد پاك تو... آقا خرابم امشب و دلم بي ويزا و پاسپورت راه افتاده است و رفته است مدينه... و امان از مدينه و امان از امشب بقيع كه حتم مثل هر شب سياه و ظلماني است... پس كي مي آيي گره گشاي غربت بقيع؟
|
|
+
یکشنبه شانزدهم مهر 1385 23:31 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا! نماز روزه هایتان قبول... جسارت است آقا، ولی مرا هم یاد می کنید در نجوای شبانه تان..؟ در دعای سحرتان ...؟ در غروب های باصفایتان...؟ آخ که چقدر دلم می خواهد یک بار - فقط یک بار- بنشینم پای مناجات شما... دل است دیگر ، بهانه ها دارد عجیب و غریب... خودم هم می دانم چشم مهدی بین نگذاشته ام برای خودم که حالا ... ! شما ببخشاییدش ... ! غرض از مزاحمت... راستش چه بگویم...شما که بهتر می دانید از همان روز اول ماه مبارک که این دفتر باران زده را گشودم به عشق شما، یک چیزی افتاده است مثل بغض، اینجا، وسط گلوم و هر چه می خوام نخود سیاه بسازم برایش که شاید دست بردارد از سر من...خراب تر، آوار می شود روی حجم خیالم... خار شده است توی چشمم ... استخوان شده است در گلو ...خسته ام کرده است آقا؛ خسته ام کرده است... آقا رک و پوست کنده ؛ترس برم داشته است!ترس! ترس از ... خودتان که بهتر می دانید! از همان لحظه ای که گشودم این دفتر را ... یا شاید نه، از همان وقتی که نامه اول را نوشتم ...یاشاید نه،از همان زمان که به سرم افتاد سودای این کار... یا شاید نه .... نه آقا ...نه ! کاش درد همان بود ...کاش همه ترسم از حرفها و حدیث هایی بود که این وادی- لاجرم- بار آدم می کند ...نه آقا ... گفته بودم که خیالی نیست اگر تو دست رد به سینه ام نزنی ... آقا... ترس من از همین « من» است که سایه گسترده بر ذهن من و تو خودت بهتر می دانی ماری است پرورده ام میان آستین! دوستی می گفت دلنوشته برای دل است نه برای وبلاگ... جایش که عوض بشود بویش هم عوض می شود؛ بوی بدی میگیرد آنوقت...شاید بوی ریا! آخ آقا آقا آقا ...ترس دارد این حرف؛ به خودت قسم ترس دارد... به همین اولین جمعه ماه مبارک...ترس دارد که فکر کنم چند روز بعد؛ یا نه چند ماه بعد ؛ یا نه... چه می دانم ...دیر یا زود تو برای من بشوی چند خط پست یک وبلاگ تاریک...ترس دارد که فکر کنم شاید دیر یا زود تو برای من بشوی بازار گرمی این ... زبانم لال! زبانم لال ،ولی مگر نبودند خیلی ها... آقا ترس دارد این غصه و به مادرت قسم، نگیر از من این ترس را و بگیر از من... خودم را... .... ولی آقا من ایستاده ام این بار، محکم و پا بر جا و با همه دلواپسی ها عقب نمی کشم پا را و دلم می خواهد یادم نرود که از بس ترسیدیم از گناه... ترسیدیم از ریا... ترسیدیم از حرف ها و حدیث ها...و نشستیم دست و پا بسته بر سر سجاده های بی روح معنویت خشک، که امروز جا ماندیم از آنها که هیچ باکشان نیست زخم گذاشتن به قلب تو را ... ایستاده ام و دلم می خواهد تو خودت هوای دلم را داشته باشی و دست مرا بگیری در این آشوب بازار تردید ... ایستاده ام و ترس را گذاشته ام رو به رویم تا یادم نرود «کفر و ایمان چه به هم نزدیک است»... ایستاده ام ...و راه پیش رو سخت تر از آنی ست که بی لطف تو بتوان پیمود... ... |
|
+
جمعه هفتم مهر 1385 22:58 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا! وقت دارید کمی بنشینید پای حرفهای من؟ اگر وقت ندارید همین حالا بگویید که من دلم را خوش نکنم که دارم برای شما می نویسم و خواننده ام شمایید... اگر وقت ندارید و حرفهای منِ بی سر و پا را خوش ندارید بشنوید؛ همین جا بگویید و راحتم کنید از این التهاب افتاده در دل... نه اینکه انتظار داشته باشم بعد از هر پست برام کامنت بذارید و حرفهام را جواب بدید ها ...نه! فقط همین که بدانم می شنوید این حرفهای نشسته به موج های الکترونیکی را...کافیست برام! راستش را بخواهید فکر کردم حالا که عصر ارتباطات است ، پست های این وبلاگ شاید زودتر برسد به دستتان از نامه ای که به رود بندازم و نائبتان را واسطه کنم!... اصلا آقا ما چیمان کمتر است از آنهایی که وبلاگ می زنند و همه چیز می گویند جز حرف حساب؟ چیمان کمتر است از آنهایی که فکر می کنند دنیا شکل یک قلب تیر خورده است و وبلاگهایشان یک خط در میان «آی لاو یو»! ... خدا وکیلی آقا چیمان کمتر است؟... حالا که هر کسی از راه می رسد، برای خودش وبلاگی به هم می زند و هر چه می خواهد می نویسد در آن؛نگو که نمی شود من هم چند خط برای شما بنویسم... بین این همه وبلاگهای رنگاوُرنگ بگذار یکیش هم این طور رقم بخورد... بی خیال مردم زمانه که تا کسی از تو حرف بزند هزار جور حرف در می آوردند برایش؛ از امل و متحجر گرفته تا حجتی و دکان باز کرده !(حضرت عباسی چقدر غریبید آقا، که حرف زدن از شما هم – حتی- سخت است این روزها...) چه داشتم می گفتم؟ ...ها! حرف نامه بود...قول می دهم زیاد وقتتان را نگیرد آقا؛ فقط به اندازه حرفهای مانده در دل و شکوه های مانده در گلو... با شما نگوییم هم که کسی نمی ماند برایمان! چه شد آقا ؛ جواب ندادید؟ وقت دارید بنشینید پای حرفهای من...؟! |
|
+
دوشنبه سوم مهر 1385 23:57 ...محب شما ایمانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک دفترچه خاطرات |
نشسته ام به باور حضور تو
میان انتظار خسته ای که گاه گاه آه می کشد و تو ... یک همیشه ای برای انتظار من... محب شما: ایمانه |
| نامه های پیشین |
|
خرداد 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| حال و هوای نامه ها |
|
دلنوشته ها شکوایه های اجتماعی شکوایه های سیاسی شکوایه های اجتماعی - سیاسی |
|
RSS
|