تبليغاتX
سلام آقا

سلام اقا...

قربانتان بروم...سرتان سلامت آقا... دیدید شب میلاد چطور داغدار شدیم؟ ... دیدید چطور سیاه پوش شدیم ؟ خاک عزا به سر گرفته ایم آقا...سرتان سلامت...

باورم نمی شود هنوز...باورم نمی شود... آقااااااااا... باور کنید یتیم شده ام انگار. باور کنید داغ پدر دیده ام انگار. باور کنید باورم نمی شود... نمی شود ...نمی شود....

راست است یعنی این حرفها؟ این " انا لله و انا الیه راجعون" ها که پخش شده است در همه جا ؟... یعنی راست راسکی فردا -شب میلاد بی بی(س) - باید بروم تشییع جنازه مرجعم؟! آخ آقا... زبانم لال... چشمم کور...کاش نمی دیدم این روز را...

 

 

    

...

حالی نیست دیگر برای نوشتن... ببخشایید.

 

آيت الله ميرزا جواد تبريزی درگذشت

پایگاه اطلاع رسانی دفتر آیت الله العظمی تبریزی

 

 

+   دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 23:35  ...محب شما ایمانه | 

سلام آقا!

رکورد شکستم! مطمئنم رکورد شکستم! قول می دهم نتوانید وبلاگی پیدا کنید که پستی به این طویلی داشته باشد! ناز شستم!!چه کرده ام! نه اینکه خواسته باشم اصول وبلاگ نویسی را زیر پا بگذارم ها... استغفرالله! تازه کلی هم تلاش –بیهوده! – کردم که کوتاه بنویسم اما نشد؛ به همین سادگی! اصلا آقا قدیمی ها راست گفته اند که چاردیواری اختیاری! چه عیب دارد یک پست سلام آقا هم بشود اندازه طومار حمورابی![نه اینکه مثلا تا حالا نشده بود!] آسمان که نمی آید به زمین...می آید؟ باور کنید آقا، حق مطلب ادا نمی شد با چهار خط و گرنه این همه وقتتان را نمی گرفتم... اصلا بیایید و فکر کنید دارید یک رمانچه (!) می خوانید... ما که این همه مزاحمتان شدیم ، این هم رُوش؛ قبول است آقا؟... دمتان گرم!

...

از کجا شروع کنم حالا؟ از خیابان زنبیل آباد، کوچه 32 ، پلاک 29، خوب است؟

از همان خانه قدیمی با سه چهار تا اتاق کوچک و حیاطی- نسبتا – بزرگ و یک درخت انجیر در وسط حیاط... یک خانه بین خانه های شیک و نوسازی که هنوز نمی دانم ساکنینش می دانند در همسایگی شان قهرمانان چه قصه های تلخ و سرنوشتهای تلخ تری، روز و شب می گذرانند یا نه...ندانند هم عجیب نیست آقا... مگر چند تای ما که غرق شده ایم در روزمرگی زندگی هایمان خبر داریم از وجود آنها؟ خود من که فکر می کردم این قصه ها را فقط می شود در رمان «بینوایان» خواند یا در داستان «جودی ابت»!

خاله چند باری گفته بود در مدرسه ای که معاونت دارد چند نفر از بچه های بهزیستی درس می خوانند و شنیده بودم که گهگاه سری می زند بهشان.این اواخر سپرده بودم هروقت خواست برود بهزیستی، خبر کند مرا هم...چند شب پیش تماس گرفت منزل.

- امشب می خوام سر بزنم به بچه ها...پایه ای؟

از خدا خواسته گفتم"هستیم در رکاب". دوربین فیلمبرداری را بی خیال شدم چون مطمئن نبودم اجازه بدهند تصویر برداری کنم اما عکاسی را با خودم بردم:" اجازه ندادند ، یواشکی می گیرم فوقش!"

به کوچه 29 که رسیدیم چشمم دنبال ساختمان بزرگ و چندطبقه ای بودم که از دور داد بزند" من مال بهزیستی ام!" ولی خاله پیچید سمت یک خانه آجری... ظاهرش خرابتر از آن بود که بشود راحت باور کرد که درست آمده ایم اما زنگ درب را که فشار داد ، ناچاراً باورم شد که واقعا همان جاست! صدای جیغ و داد بلندی از پنجره باز ساختمان بیرون می آمد.خاله زیر لب گفت" خدا به خیر کنه ...باز هم دعوایشان شده" تا بخواهم چیزی بپرسم درب باز شد... بی اختیار گردن کشیدم که ببینم چه خبر است داخل... در نیمه باز شده بود و سر مربی آمده بود بیرون از پشتش . اصلا نمی شد داخل را دید... سلام کردم و همراه خاله وارد شدم... بر خلاف تصورم داخل اصلا شبیه یک ساختمان اداری یا حتی خوابگاهی نبود ... یک خانه بود مثل همه خانه ها و ورودی اش، یک پاگرد کوچک بود و دو راه پله که یکی بالا می رفت یکی پایین... خاله همراه مربی رفت بالا، من هم، رام و سر به زیر به دنبالشان... هنوز نرسیده بودیم به پاگرد بالا که دو سه تا از بچه ها دویدند بیرون - جلوتر از همه هم یک دختر کوچولو که یک روسری قرمز سرش کرده بود- و ریختند دور خاله و محض رضای خدا یک نفر هم تحویل نگرفت ما را!

می دانید اقا یک جورهایی دست و پام را گم کرده بودم... می ترسیدم نتوانم خوب ارتباط برقرار کنم با بچه ها ... اصلا نمی دانستم چه طور باید شروع کنم یا مثلا از چی حرف بزنم  یا اینکه جدی باشم یا خودمانی... یک جورهایی هول برم داشته بود! ولی خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم بچه ها صمیمی شدند با من... اول از همه هم «صدیقه» ...همان دختر کوچولوی روسری قرمز!

 

                                  

 

مربی هدایتمان کرد داخل ...یک هال کوچک که سه طرفش اتاق بود و یک طرف، دو سه تا پله که می رفت داخل آشپزخانه...نشستیم یک سمت هال و بچه ها ردیف شدند رو به رویمان... اول فقط چهار پنج نفر بودند اما کم کم از هر اتاق چند نفر دیگر هم آمدند بیرون . بچه ها زل زده بودند به من و من مثل بچه ای که آمده باشد یک جای ناآشنا و غریبی بکند، همین طور صاف نشسته بودم کنار خاله: همه شور و شرم خوابیده بود یکباره!

....

    


ادامه مطلب
+   شنبه بیست و هفتم آبان 1385 19:22  ...محب شما ایمانه | 

 

سلام آقا

امشب شب شهادت جدتان – امام صادق(علیه السلام) است و حتما شما این شبها زائر بقیع هستید... زائر آن تکه خاک عجیب که آدم فکر می کند ساکت ترین و بی های و هوترین جای این کره خاکی است و بی خبریم از اسراری که دارد این تکه خاک و تصورش هم – حتی-  نمی گنجد در ذهن ما...آخر کجای عالم میتوان یافت خاکی را که در آغوش گرفته باشد جسم نازنین حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)را و چهار معصوم را – و شاید ... یک معصومه را- ؟!...وای که چه رعشه ای می اندازد این خاک بر تن آدم...

آقا امشب که زائر آن سرزمین شدید سلام ما را هم برسانید به امام صادق(ع) و بگویید ایشان را، از قول ما، که دعایمان کنند این نمازهای ما همان نمازهای سبک شمرده ای نباشند که محروم می کنند صاحبشان را از شفاعت شما... خوب شد یادم آمد:آقا شما را به خدا نمازهای مرا دریابید ... خیلی وقت است راه آسمان را گم کرده اند!

...

می دانید آقا بعضی شبها که بی خوابی می زند به سرم و نه حال نماز شب دارم – مثل همیشه – و نه شما حال می دهید ما را( به این می گویند ماهی گرفتن از آب گل آلود!) می روم بیرون توی حیاط و سرم را بالا می گیرم و همین طور زل میزنم به آسمان و بعد انگار تازه از خواب بیدار شده باشم یادم می افتد که گم شده ام در این دنیا و غریب افتاده ام بین آدمها و دلم تنگ میشود عجیب، برای خدا...یک مرتبه انگار ظلمت شب می برد مرا به ظلمات قبر و خنکای هوا، نم دیوار های قبر را می کشاند توی رگهایم ... و تنها می شوم - تنهای تنها- بین این عظمتِ عظیم...

 

 

                  

 

و همین طور خیال، مرا می کشد بالا و از آن بالا نگاه می کنم به خانه مان که گم می شود -راحت- در کوچه ها و خیابان های شهر و شهرمان را می بینم که گم میشود بین شهرهای کشور و ایران را می بینم که گم می شود بین قاره ها و زمین را می بینم که گم می شود در برابر عظمت خورشید و خورشید را که در برابر عظمت ستاره های دیگر این کهکشان و این کهکشان که در برابر کهکشان های دیگر و این آسمان که در برابر آسمانهای بالاتر و ... بعد تازه می پیچد توی ذهنم فرمایش حضرت رسول(ص)که "تمام این دنیا در برابر آن دنیا چونان حلقه ای است افتاده در بیابان"...

وای که سر آدم سوت می کشد از این عظمت و سلول سلول بدن می خواهد بپاشد از هم و ذوب می شود همه فکرها و دغدغه ها و غصه های کوچکی که گمان می کردی بزرگند و آنقدر ذلیل می شوی و حقیر، که دست و پای بودنت را گم می کنی بین این عظمت!

 

و خدا بزرگ تر از همه اینهاست و آنقدر بزرگ که حدی نمی ماند برای بودنش و شما خلیفه همان خدای عظیمید و به همان بزرگی، بزرگ؛ که خودتان در وصف اجدادتان فرمودید شما را با خدا هیچ فرقی نیست جز آنکه او خالق است و شما مخلوق...

وای .... با چه کسی دارم حرف می زنم من؟!

 

+   پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 12:14  ...محب شما ایمانه | 

 

سلام آقا!

نمی دانید چه لذتی دارد این سلام و بالاتر، لذت تصور آن است که در های و هوی مشغله هاتان به اندازه فرصت ردّ سلام ، لحظه ای - فقط لحظه ای-  از لحظات شما مال من می شود... فقط مال من! و میدانم کریمتر از آنید که سلام چون منی را - حتی – بی جواب بگذارید...

 


آقا خداوکیلی حال کردید با این ملت؟ نه... می خوام بدانم خوشتان آمد؟ کیف کردید؟ دیدید مردم چه کردند برای نائب شما... سمنان یا هر جای دیگری؛ هر جا بود، همین بود ... و من فکر می کردم به اینکه اگر شما بیایید چه خواهند کرد این مردم...

 

                  

 

بالاغیرتا آقا عجیب ملتی داریم ما! زیر چرخهای توسعه له می شوند...تورم ، کمرشان را خم می کند... در های و هوی گفتگوی تمدنها فراموش می شوند... اما پای نظام که می آید وسط، همه شان یلی می شوند همیشه در صحنه!! دمشان گرم! دمشان گرم این مردم که- به خودتان قسم- پیرزنهای دهاتی شان شرف دارند به این حضرات نخبه و روشنفکر!

آقا فقط شما میدانید چه کیفور می شدم پای تلویزیون وقتی نشان می داد خیل مردمی را که مثل سیل، روان شده بودند توی خیابان ها به استقبال نائب شما... آقا فقط شما می دانید چه حالی دست می دهد آدم را وقتی آن لبخند قشنگ می نشیند توی آن چهره عجیب که انصافا هیچ صفتی جز «نورانی» حق مطلب را ادا نمی کند برای آن...

 

                   

 

چه کرده است این آقا و چه می کنند این ملت! ...

خودتان که می دانید آقا؛ ما نه اهل بازار گرمی هستیم نه خودمان را بلدیم گول بزنیم با نظامی که «گیر» خیلی دارد... ولی الحق و الانصاف خوب رهبری داریم آقا ...خوب! اصلا دل آدم گرم است به ایشان و هر چه پیش می آید مثل یک تکیه گاه می مانند برای این نظام... و من میدانم رد پای لطف شماست در این مسیر پر توفیق و اراده شماست پشت این همه تاییدات و حمایت شماست که بی اثر کرده است این همه بی انصافی مبغضانه را...

نگاهشان دارید برای ما!

... 

 

راستی آقا یادتان هست چند روز پیش آن صدای نکره، چقدر حالم را گرفت؟ اصلا بدم آمده بود از دانشجو جماعت و تا چند روز- از روی رسالت شرعی(!)- هر جا می نشستم یک منبر می رفتم که" واویلتا... از دست رفتند جوانان ما و خاک بر سر این نسل که معلوم نیست از زیر کدام بته عمل آمده است"... و تازه دل می سوزاندم برای شما که" فردای این مملکت اگر دست این جرگه است، آجرک الله آقا"!!

ولی خداییش آدم می خورد توی ذوقش دیگر. نشسته باشی توی سالن شلوغ اما ساکت انفورماتیک دانشگاه و غرق شده باشی در امواج الکترونیکی اینترنت و بعد یک مرتبه – جسارت است- صدای عر عر وحشتناکی بپیچید توی سالن و تو هی سعی کنی به گوشهات شک کنی تا به نگهبانان سنگر علم و دانش(!) و صدا همین طور بیاید... و بعد یک مرتبه قطع بشود وقتی که یکی از برادران موقشنگ، تلفن همراهش را در بیاورد از جیب و خاموش کند!! آقا... ضد حال بود اساسی! اصلا هضمش سخت بود برای معده فهم من...

و تازه بدتر، آن موقعی بود که گذارم افتاد توی آرایشگـ...- ببخشید - دستشویی خواهران! شما که می دانید آقا ما و رفقایمان سعی می کنیم تا می شود پیدایمان نشود آنجا چون یا باید مثل چغندر بایستیم و نگاه کنیم – که چون بلد نیستیم بگذاریم رفقا راحت قورت بدهند شیرینی گناه را ، زورمان می آید خیلی!- یا باید یک جوری جلوی التزام به فریضه معروف «ان الله جمیل و یحب الجمال» را بگیریم! هر دوتاش هم سخت است آقا...قبول کنید!

ولی آن روز ، سنگینی پلک هام مرا کشاند از سر کلاس بیرون که یک آبی بزنم به صورتم؛ یکی دو تا از رفقا هم مشغول بودند جلوی آینه... آب که زدم به صورتم و تازه چشم هام وا شد از هم ، متوجهشان شدم... هر چه خواستم بی خیال شوم دیدم عجیب رفته اند توی حس ! همین طور که آب می زدم به صورتم به یکی شان که نزدیکم بود، گفتم:

- آباجی قبولت داریم همین جوری هم...

یک لبخند ملیحی زد از توی آینه و گفت:

- مرسی!

ما هم آمدیم لبخند بزنیم که مثلا دیگر دختر خاله شدیم، که رفیقش گفت:

- وا! مگه ما برای شما می کنیم؟ تازشم کدوم دختری خوشگله بی آرایـ.. [آقا ما که شرممان آمد از نوشتنش...بببخشید بی ادبی کردیم در محضرتان] 

خلاصه ما مانده بودیم چه بگوییم که دست هم را گرفتند و رفتند بیرون و من ماند روی دلم که بگویم "حیف نون"!

 

این ماجراها و ماجراهای هر روزه هی جمع شده بود روی هم و اصلا ناامید شده بودم از خودم و از همسن و سال هایم و از نسل سومی که ما باشیم و خلاصه عجیب حالی گرفته شده بود از ما تا اینکه آقا – نائبتان را می گویم – راهی شدند برای سمنان... فوقع ما وقع! همانها که من فکر میکردم نمی دانند نظام چه طور نوشته می شود ، پوسترهای "امام آمد" دست گرفته بودند و دنبال خودروی رهبری می دویدند... همان رفقایی که من خیال می کردم ولایت فقیه، مسخره ترین چیز است در نظرشان ؛ آمده بودند به استقبال ولی فقیه...

وای آقا که عرق شرم، چقدر سرد است وقتی روی پیشانی می نشیند!

 

                            

 


دلم هوای « داستان سیستان» امیرخانی را کرده بود بعد از سفر آقا... خداییش قشنگی های سفرهای رهبری را باید از قلم امیرخانی شنفت. توی داستان سیستان یک خاطره ای نوشته است از استقبال رهبری که خیلی حرف دارد - به خودتان قسم- :

 

 "با آن دو جوان زاهدانی نفس نفس زنان برگشتیم سمت جمعیت. بلند قدتره شلوار لی پایش بود و یقه اش را هم تا ناف باز گذاشته بود . یک گردنبند طلای خفن هم انداخته بود.همان جور که چشم هاش را پاک می کرد به آن یکی گفت:

- جون تو خودش بودها.خود خودش بود.خوب شد دیدمش. امشب پوز بچه ها می خوره...

آن یکی که سر و وضعش تفاوت چندانی نداشت ، سری تکان داد. جلوتر رفتم.چپ چپ نگاهم کردند. چیزی نپرسیدم اما خودشان جواب دادند:

- اگر همین طوری خودِ خودش بایستد جلو، آدم پشتش می ایستد...

حالا نوبت من بود که چشم هام را پاک کنم!"

  

 

+   سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 0:21  ...محب شما ایمانه | 

سلام آقا

خسته نباشید... تمام شد؟ پرونده هامان را میگویم... همان ها که دوشنبه ها و پنجشنبه ها می آورند خدمت شما و شما -حتما – چه زجری می کشید هنگام دیدنشان...

 

آقا... آمدم بپرسم جسارتا نمره ام چند شد این بار؟ قبول که نیستم ...می دانم؛ ولی خداوکیلی ردمان نکنید ها... ردمان کنید آواره ناکجا آباد می شویم و سر در می آوریم از هر جایی غیر از کوی شما... ولی آقا التماستان میکنم تجدیدمان کنید!  تجدیدمان کنید و دوباره از نو بسازید بودنمان را...

 

 

                

 باور کنید باید ری استارت بشوم آقا... بدجوری هنگ کرده ام!

 

+   پنجشنبه هجدهم آبان 1385 23:31  ...محب شما ایمانه | 

سلام آقا!

ببخشید این روزها اینقدر مزاحمتان می شوم ها ... ولی آقا غیر از شما هم که کسی نیست سنگ صبور ما! به شما هم که نگوییم حرف دلمان را یکهو دیدید پس فردا معتاد شده ایم به خاطر عقده بی همدمی!! حالا باز هم به ما که اگر هیچ کس را نداریم یک آقایی داریم که از غصه ما غصه دار می شود و از شادی ما خوشحال...جانم فدای غربت شما که به ارث برده اید نجوای شبانه با چاه را...

 

 هیچ سنگی نشود سنگ صبورت اما

تکیه بر کعبه بزن: کعبه تحمل دارد


                                                   

امروز13 آبان بود و 13 آبان برای من نه روز دانش آموز ، نه روز مبارزه با استکبار ،که روز پررنگ شدن یک عالم شبهه ای است که دارد خاک می خورد توی ذهنم...

خداییش آقا اگر شما هم می خواهید مثل رفقام فکر کنید که من دختر خاله کاندولیزا هستم(!)، همین اول بگویید تا دست هام را ببرم بالا... دل رفقا را می شود با چهار تا چی توز راضی کرد ، ولی خداییش ما جرات نداریم – نعوذ بالله!- در بیفتیم با شما... خلاصه بگویم همین اول، که ما دربست کنیزتان هستیم ها!

آقا خودتان بگویید چکار کنم ...شما بگویید: آدم برای سوال پرسیدن هم باید استامینوفن مصلحت قورت بدهد؟! دِ خسته شدم از این همه ناموسی که ساخته ایم برای خودمان و آنقدر تقدسش داده ایم که حتی اگر خودمان هم بخواهیم یک قدم برویم طرفش، احساس گناه بکنیم! حالا 13 آبان می خواهد یوم الله باشد یا نه، من جواب سوال هام را میخوام ... گناه کبیره است آقا؟!

 

خبر داشید که؟ امروز خانم ابتکار قدم رنجه فرموده بودند دانشگاه. شب شعر آزادی بود مثلا! [حالا بماند که تا چشممان منور شد به حضور ایشان؛ یک چهل و پنج دقیقه ای آهنگ های عشقولانه و شعرهای یک خط در میان آزدای و دموکراسی، چپاندند توی سرمان و ما هم گوش دادیم قربه الی الله!] کاری ندارم به اینکه ایشان آمده بود از تسخیر لانه جاسوسی حرف بزند یا - زبانم لال- تریبونی پیدا کرده بود برای خط و نشان کشیدن های سیاسی و بازگو کردن حرفهای کهنه...

کاری ندارم به اینکه تاکید ایشان بر اینکه " ما در جریان تسخیر لانه جاسوسی هزینه ای را پرداختیم " حرف بو داری بود یا نه!

کاری ندارم به اینکه این جمله شان که فرمودند " بعضی ها در جریان تسخیر سفارت حضور نداشتند و بعدها به قدرت رسیدند " را چطور باید تفسیر کرد!

کاری ندارم به اینکه مقایسه برخی عملکردهای دولت با رِژیم سابق شاهنشاهی توهین آمیز بود یا خنده دار...  

حتی به این هم کاری ندارم که سعی کردند اینجور بفهمانند به بچه ها که "بابا یک اتفاقی افتاد دیگه... حالا شما خیلی جدی نگیرید کار ما را !"

و اصلا هم مهم نبود که موقع پاسخ گویی به سوالات ذیق وقت را بهانه کردند و شانه خالی کردند از زیر سوالات ما...

هیچ کدام اینها مهم نیست ... یعنی مهم هست ها! ولی حرف من اینها نیست...

آقا ...ما که نبودیم آن زمانها... ولی حضرت عباسی ماجرای سیزده آبان همان طوری اتفاق افتاده است که امروز دارند به خورد ما می دهند؟ یعنی واقعا یوم الله بود؟! واقعا امام (ره) تایید کرد- از ته دل- آن ماجرا را ؟! ...

- آقا اجازه هست؟... من شک دارم !

 

دست هام را هم می گیرم بالا و می ایستم مثل بچه های بد ، یک پا روی زمین اما بگذارید حرفم را بزنم شما را به خدا!

آقا اجازه ... من میخواهم شک کنم در قداست آنروزی که دانشجویان پیرو خط امام بی اطلاع ایشان راه افتادند و در یک روز یکشنبه که تعطیلی سفارتها بود از دیوارهای سفارت آمریکا بالا رفتند و کارکنان آن را به اسارت گرفتند...

 

                            

 

حق بدهید به من که شک داشته باشم... حق بدهید که این همه «چرا»ی بی جواب دیوانه کند آدم را! حق بدهید آقا ...حق بدهید.

 

آقا من می خواهم بدانم چرا؟ چرا موسوی خوئینی ها تصمیم دانشجویان خط امام را اطلاع نداد به امام و حتی نخواست که کسی واقعه را برساند به گوش ایشان؟ چرا امام بعد از اطلاع از آن واقعه، هیچ کدام از افراد شاخص آن ماجرا را تجلیل و تایید نکردند؟ آقا چرا در همه این سالها مقام معظم رهبری یک بار به صراحت - آن طور که مثلا  19 دی را بزرگ می دارند یا دفاع مقدس را - صحه نگذاشتند بر آن واقعه؟ آقا نکند آن ماجرا نتیجه همان جو انقلابی خاصی بود که گرفته بود همه را و دانشجو ها را بیشتر از همه و یک اقدام احساساتی بی فکر و تاملی بود که اتفاق افتاد و ...!

 

آقا شما که می دانید ما خودمان آخر مرگ بر آمریکاییم(!)، اما واقعا صلاح بود بستن سفارت آمریکا به آن شکل ؟ صلاح بود یک عده جوان پر شور بریزند توی یک سفارت خارجی و گروگان بگیرند کارکنانش را ... جاسوس بودند؟ بر منکرش لعنت! ولی نمی دانم چرا هر چه می کنم نمی رود در کتم که این ماجرا به همان غرور آفرینی که همه می گویند ؛ تمام شده باشد...

اگر همه چیز خوب و خوش بود چرا یک مرتبه دانشجویان خط امام منحل کردند تشکیلاتشان را با آنکه تازه می خواستند حزب بزنند و یک عده هم می گفتند سازمان می زنیم؟ تقصیر من نیست این شک، اصلا جور در نمی آید با عقل... مثلا اگر همین امروز ما با بر و بچ هیئت خودمان بریزیم و سفارت دانمارک را تسخیر کنیم [وصف العیش، نصف العیش!] و بعد، از همه جا تایید و تشویق برسد که به به از این کاری که کردید؛ حتی یک ذره هم ممکن است برسد به ذهن ما که از فردا ببندیم درب هیئت را و برویم دنبال زندگی مان؟ خانم ابتکار می گفت دانشجویان خط امام گفتند ما وظیفه خودمان را انجام دادیم و حالا بر می گردیم به آغوش ملت!! اینقدر خنده دار بود این حرف که فقط همان صورتکی که افتاده روی زمین و دارد غش و ریسه می رود از خنده، به دردش می خورد!

یعنی باور کنم آقا که همه چیز به همین سادگی اتفاق افتاده است؟ باور کنم که امام از ته دل فرمودند این واقعه انقلاب دوم بود و اصلا فکر نکنم که شاید باز پای همان استامینوفن های معروف وسط است؟! می دانم...می دانم آقا...امام حکایتش جداست از بقیه و هر که بی حساب حرف بزند ایشان بی حساب حرفی را نمی زد؛ حتما مهم بود این واقعه ... اما چرا وقتی موضوع آزادی گروگان ها پیش آمد امام خودشان را کشیدند کنار و فرمودند "خودشان کرده اند...جواب بدهند حالا"؟! ....

 

به تین و زیتون قسم آقا که میدانم آمریکا شیطان بزرگ است اما نمی دانم چرا می ترسیم از شفاف سازی این موضوع؟ چرا تا حرف این روز پیش می آید یک چراغ قرمز بزرگ می کشند جلوی آدم و انگشت می گذارند روی بینی که "هیس"! چرا آقا... چرا؟

  

ما که باز هم سکوت می کنیم و داد میزنیم با همه : مرگ بر آمریکا!

 

 

+   یکشنبه چهاردهم آبان 1385 0:46  ...محب شما ایمانه | 
سلام آقا!

داشتم بد عادت می شدم به این کیبرد و سیاه مشق کردنهای کاغذی داشت یادم می رفت و این دکمه دیلیت، لذت خط خطی کردن را گرفته بودم از من... اما امروز آشتی کردم با قلم و این بار روی کاغذ نگاشتم سلام آقا:

-امروز جمعه است و جمعه ها صبح و ظهر و عصر ندارند همه غروبند و دلگیر و دل ما گرفته تر از غروبهای جمعه اند حالا که یک روز دیگر هم گذشته است و شما نیامده ای...نیامده اید چون ما نخواسته ایم که بیایید... نیامده اید چون ما کاری نکرده ایم که بیایید... نیامده اید چون قدر شما را نمی دانیم-هنوز - و تا ندانیم قدر شما را آمدنتان نیامدنی ست...نیامده اید و می دانم که دوست داشته اید ما را که نیامده اید ...آقا شما را به خدا نیایید تا ما به خودمان نیامده ایم!


هر چه خواستم بی خیال شوم این تکه را و سرم را بیندازم زیر مثل یک بچه خوب و فقط از غم فراق بگویم و ندبه های انتظار بخوانم، دیدم نمی شود که نمی شود...راستش را بخواهید ترسیدم که این نامه ها برسد دست همان آقایی که قصه هجرتش – فقط - نقل مجالس روضه است و نامش-فقط-  شور سینه زنی ها... شما که می دانید ما اصولا میانه خوبی نداریم با آن آقا... آدرس شما فرق دارد با او... من که می دانم!

می دانید آقا بعضی وقتها یک حرفهایی باد می کند توی دل آدم و – بی ادبی نباشد –آدم دلش می خواهد بالا بیاوردشان، بلکه حالش بهتر بشود و هی جلوی خودش را می گیرد و استامینوفن « مصلحت سنجی» قورت می دهد بلکه معده فهمش، بفهمد که جاش نیست اینجا ...ولی آخرش می شود آنچه نباید بشود!!

 

چند روز پیش که نامه سرگشاده بذرپاش- مشاور اسبق رئیس جمهور – به خوش چهره را می خواندم ، کلی کیف کردم از اینکه یک نفر بالاخره شهامت پیدا کرده است که از زیر بار درد وجدان راحت شود حتی به قیمت بالا آوردن حرفهای ممنوعه! [خداییش این آقای بذرپاش از آن آدمهایی است که آدم حال می کند باهاشان... نه اینکه حالا چون یکی دو بار کار کرده ام با ایشان بخواهم جانب داری کنم ها ...نه! الحق و الانصاف بین تمام مسئولین- جز وزیر بهداشت - هیچ کس صمیمی و خاکی نیست مثل آقای بذرپاش... خیلی حیف شد که استعفا دادند از منصبشان]

 

خیلی حرف بود که بالاخره یک نفر از بین اصولگرایان بلند بشود بگوید به یکی دیگر از خودشان- نه به خاطر غرض و مرض سیاسی که به خاطر وجدان انقلابی- که " شما دردتان قدرت بود مگر، که حالا چون نرسیده اید به آن، افتاده اید به دنده لج و لج بازی؟ زشت است برادر من،ملت می فهمد این بچه بازی ها را و آنوقت می گذارد به حساب همه اصولگرایان و می گذارد به حساب هر کسی که هست توی این دولت و آنوقت همین یک ذره اعتماد هم سلب می شود به مولا" ...

حالا اینکه این وسط چه کسی راست می گوید، چه کسی دروغ، الله اعلم! ما که ننشسته ایم -نعوذ بالله - در جای خدا،  ولی جسارتی که بود در این حرف، مهم بود ...خیلی هم مهم بود؛ نشان به آن نشانی که خود آقای بذرپاش گفته بود من تا مشاور رئیس جمهور بودم نمی توانستم بزنم این حرف ها را؛ حالا که استعفا داده ام قلم گرفته ام به دست که بریزم بیرون حرفهای باد کرده توی دلم را...

 

آقا، خداوکیلی – ما که غریبه نیستیم ان شاء الله! - چند تای منتسبین این دولت خدمت، شیفته خدمتند نه تشنه قدرت؟ چند تای آنهایی که زمان انتخابات جان کندند برای انقلاب سوم، قربه الی الله آمده بودند وسط گود؟ دِ اگر همه شان آمده بودند فی سبیل الله، پس چرا بعد از بی کلاه ماندن سرشان پس از عزل و نصب ها، صراحتا گفتند که بیعتمان را برداشتیم؟ فلان خانم علیها سلام و فلان آقای علیه السلام، که امروز نامشان مساوی است با اصولگرایی، به چه حقی دارند مردم را بدبین می کنند به ارزش های دولت و نظام؟ اصلا به چه حقی پل می سازند از آّبرو و حیثیت و زندگی دیگران که خودشان را برسانند به مقصودشان؟ گیرم که مقصودشان خوب باشد هم، به چه مجوزی آخر؟

 

آقا به خودتان قسم هیچ وقت یادم نمی رود مادر آن پسری را که در ماجرای پانزده خرداد امسال جزو متهمین اغتشاش بود ...شب ماجرا دیدمش. چهره اش مثل گچ سفید بود و چشمهاش قرمز و تسبیح هی می دوید بین انگشت هاش ... می گفت از یزد آمده بودند منزل فامیلشان –که یکی دیگر از به اصطلاح اغتشاش کننده ها بود- و قرار بود بر گردند دو سه روز آینده که پسرش رفته بود حرم با همان آقا و بعد از اینکه او را دستگیر کرده بودند جوان هم بلند شده بود به دفاع از او و دست آخر گرفته بودند دو تاشان را...

مادرش با بغض می گفت پسرم امتحان دارد و اگر برنگردیم زودتر، یک ترمش دود می شود و من دلم نمی آمد که بگویم بهش که یک ترم که سهل است مادر! آینده اش دود شد و انگ «زندانی سیاسی» که می خورد قطعا تا آخر عمر روی پیشانیش، تحصیل و کار و همه زندگی اش را دود می کند...

هر چند به اقدام کریمانه – و نه اصلا سیاستمدارانه هاشمی ! – عفو شدند  از حبس، اما همان پرونده سیاسی کافیست برای تباه شدن آینده اش... و دیگر چه فرق میکند برای او، که آنها که بلند شدند به سوال کردن،قصد اغتشاش داشتند یا نه ... و دیگر چه فرق میکند برای او که مصباح دخیل بود در آن ماجرا یا نه...و دیگر چه فرق میکند برای او که خود هاشمی مقصر بود در دامن زدن به اغتشاش یا نه... چه فرق میکند برای او؟ و همه از آن ماجرا نوشتند و حرف زدند و اعتراض کردند و دفاع کردند ... اما هیچ کس نگفت از آینده ای که تباه شد در این سیاست بازی ها...

 

آقا باور کنید من می ترسم از گوری که به دست خودمان داریم می کنیم این روزها... می ترسم از رجعت طلحه و زبیر... می ترسم از غفلت دوست و فتنه دشمن...

 

 

*وای! این همه حرف را من زدم؟! ببینم...نکند قلابی بود این استامینوفن ها؟!!

 

+   جمعه دوازدهم آبان 1385 17:25  ...محب شما ایمانه | 

 

-کسی اینجا نیست؟ آهاااای... من گم کردم خودم را ...کسی نیست اینجا؟ باور کنید دارم غرق می شوم دراین ظلمات، باز کنیداین درب را ...آهاااااااای ...

 

 - قهرید هنوز با من؟ منی که دوباره برگشته ام ...منی که دوباره می خواهم فقط مال شما باشم...قهرید با من؟ مگر نه اینکه این درب، درب کرَم است؟مگر نه اینکه شما صاحب کرَمید؟ نکند اشتباه آمده ام ...ها؟ صِدام را می شنوید؟ منم که برگشته ام ... صِدام آشنا نیست برایتان؟ خوب گوش کنید ...این منم ها... منم آقا... من!

 

- یابن طاها... یابن یاسین... یا بن النبا العظیم...یا بن الصراط المستقیم... الی متی باید بمانم اینجا پشت درب؟ و ای خطاب شما را راضی می کند از من؟باز کنید این درب رحمتتان را...باز کنید...

 

- اصلا آنقدر می نشینم اینجا و زار می زنم تا خسته بشوید و باز کنید درب را... اصلا آنقدر می کوبم این درب را با همین درد دستم تا بفهمید درد دلم را ... باز کنید دیگر... باور کنید می روم و دیگر هم بر نمی گردم ها... می روم وگم و گور می کنم این یک ذره مانده از خودم را ... می روم ها!...

 

- آقا من که خوب بلدم رگ خواب شما را ... باز نکنید روضه عمویتان را شروع می کنم ها... دِ قربان گریه های خونینت ... دِ آخر فدای گریه های صبح و شامت ... پناه آورده ام به شما... رحمی کنید...

 

- می خواهید باور کنم که نیستید؟ چراغ آیدی رأفتتان را خاموش کرده اید تا نفهمم بودنتان را ؟! من که می دانم لطف شما همیشه خدا آن لاین است... من که دارم می شنوم بوی شما را ...با ذره ذره های بودنم می شنوم ...کجایید پس؟

 

 - حتما توی دلتان دارید می گویید این خانه را کاری نیست به آدمهای بی فا ...راست می گویید آقا... دِ اگر بی وفا نبودم که خانه زادی شما را رها نمی کردم و نمی آمدم بیرون از حصن حصین شما...راست می گویید؛ ما بی وفا... ولی آقا با همه بی وفاییم دوباره آمدم ببخش/ تو با وفای عالمی اگر چه من بدم ببخش/زبان و چشم و گوش من فدای تار موی تو/ اگر به غیر تو دم از کسی دگر زدم ببخش... ببخش آقاااااااا ... ببخش...

 

- باشد آقا... تحویلمان نگیرید. ولی اگر فردای قیامت ما را کشیدند سمت جهنم فراق شما یادتان می آورم امروز را... باشد آقا... یادتان بماند!

 

- دارم می روم ها... رفتم ها... دیگر بر نمی گردم ها...

 

 

                         

 

 

 آی قربان کرمت!

 

- س...سلام آقا!

 

+   چهارشنبه دهم آبان 1385 21:24  ...محب شما ایمانه | 

 

سلام آقا!

 

خسته خسته خسته آمده ام پشت مانيتور و با چشم هايي كه به زور باز است و انگشت هايي كه يك در ميان زخمي(!) مي خواهم براي شما بنويسم و دوست دارم فراموش كنم – مثل هميشه- كه شما نامه هاي نوشته را كه هيچ ؛ نانوشته ها را هم خوانده ايد ...دوست دارم فكر كنم نشسته ايد پاي حرفهاي من و تازه مي خواهيد از زبان من بشنويد  ... بشنويد آنچه را كه مانده است اينجا ...توي دلم!...آقا آمده ام دستهاي تسليمم را ببرم بالا و اعتراف بكنم...آخ كه چقدر سخت است اعتراف پيش شما!

 

آقا مي گويم شده است بزنيد سيم آخر؟! يا اينكه ما را بزنيد به آن؟! شده است؟ شده است آنقدر گم بشويم ما در ‹خودمان› كه هيچ چيز يادمان نياورد شما را و فقط آن سيمِ آخر كارساز باشد كه بزنيد ما را به آن تا برقمان بگيرد و خشك بشويم تا دوباره زنده بشويم و دوباره نفس بكشيم نه اينبار از راه دهان و بيني كه از دلمان... و نه اينبار در هواي كثيف شهر كه در هواي قشنگ شما...شده است آقا؟

 

دست من مي گويد شده است! و اين زخم مي گويد زده ايد به سيم آخر يا شايد هم ..مرا! و قصه اين زخم مثل قصه آن شكلات نيست كه روي ميز ماند و هيچ وقت جا به جا نشد... يادتان كه هست آقا؟ يادتان هست رفيق بچگي هايم را؟ با همه بچگي اش خراب شما بود و آنقدر حستان مي كرد نزديكِ نزديك كه جمع ميكرد بچه ها را و شكلات مي گذاشت روي ميز و مي گفت امام زمان بردار اين شكلات را !! و چون هيچ وقت امام زمان بچگي هاش دست نزد به آن شكلات، حالا شما را كه سهل است؛ بودن خداش را هم...! ولي آقا فرق دارد اين قصه با آن قصه ... و آنقدر ديده ام وشنيده ام از اين عوام زدگي ها كه بترسد چشمم و بدانم كجاست مرز واقعيت و خيال...

 

استادمان حرف قشنگي زد يكبار كه هيچ وقت يادم نمي رود.... گفت كه مرصاد گمان نكنيد جايي ست آنطرف اين دنيا ؛ كه لحظه لحظه هاي عمر شما مرصاد است و خدا نشانه هاي خودش را ميگذارد سر راهتان تا بدانيد نشسته است در كمين ... و مرصاد من عيد فطر رسيد و خدا كمين كرد در مرصاد جديدي، تا نه او ، كه من بشناسم ‹من›ام را ... و اگر از رمضان المبارك امسال همين تحفه رسيده باشد براي من، بس است و از سر من هم زياد است ... و اگر اين دفتر باران خورده همين جا بسته شود ، به خير شده است عاقبتش و چه وبلاگ پر بركتي بود براي من كه شروعش كنم با ترس و تمام شود با آرامش... آن روز جمعه بود و امروز هم ... و چه اتفاق مباركي!

 

ناز شستتان آقا ..ناز شستتان كه اگر نزده بوديد مرا به سيم آخر هنوز مات مانده بودم در حيرت فهم اين مرصاد... و اگر آن ليوان نشكسته بود بين دستهام و فرو نرفته بود در انگشتهام و آنقدر خون نرفته بود تا چشمهام سياه بشود و هيچ نفهمم ديگر و هيچ كس نباشد آن لحظه و من بمانم و خودم و –شايد- شما، شايد هيچ وقت نمي فهميدم كه عيدي مرا چقدر قشنگ داده ايد... و اگر نبود اين وبلاگ كه بيايم و مرور كنم نامه هايش را يادم نمي آمد كه جمعه اول ماه مبارك ‹يك كسي› چه گفته بود به من و من چه خواسته بودم از شما و شما حالا چه كريمانه استجابت كرده ايد در آخر ماه...

 

  آقا ترس دارد این غصه و به مادرت قسم، نگیر از من این ترس را و بگیر از من... خودم را...

 

و من چقدر دير فهميدم كه دعايي كه نام مادرتان ضميمه شده باشد به آن رد خور ندارد... دير فهميدم كه همه چيز را مهيا كرديد تا من خودم را بشناسم و بفهمم چه سدّي است اين ‹من› در برابر شما و چه لاف بزرگي است دم زدن از شما تا هست اين ‹منِ› جان سخت ...دير فهميدم كه چقدر ماهرانه آن دوراهي عجيب را صحنه سازي كرديد تا ببينم آن ماري را كه پرورانده ام ميان آستين ! و ‹منِ› من بزرگ شد ... آنقدر بزرگ كه بزرگي شما را يادم برود و شما نشستيد به تماشاي نفسي كه ظالم بود و نمي فهميد نشانه هاي شما را...و من تازه مي فهمم ذلت نفس را و اعتماد بي اندازه به نفس را كه اگر گير كند بين دو راهي ، چه راحت گم مي كند شما را ...

 

و آنقدر قشنگ ساخته بوديد ميدان را كه من حتي بويي نبردم از اين ماجرا و حالا كه جمع شده است صحنه امتحان، مي بينم نه شما نشسته بوديد به يك راه و نه دل به راه ديگر ... و دود بلند مي شود از سر من تا يادم مي افتد پاي هماني را وسط كشيده بوديد كه گفته بود بترس از خودت و من مست غرور باور نكرده بودم قدرت نفس را ...

 

و بعد از آن خلسه دردناك بود كه تازه فهميدم چه كرده ايد آقا...و چه حساب شده اين چند روز را به تدبير خودتان پيش برده ايد... و حالا كه پرده برداشتيد از نشانه هاي كمينتان ، ‹من› را نشانديد رو به روي خودم تا بدانم هنوز هست!!

 

آفا سرافراز كرديد مرا پيش آنها كه مي گفتند شما نگاه چپ هم نمي اندازيد به اين دفتر ...و نظر بيشتر از اين كه مستجاب كرده باشيد دعايي را كه در لا به لاي واگويه هاي اين دفتر كرده بودم... و نجاتم داديد از غم غرور و از غصه خودبيني؟ دست مريزاد آقا... دست مريزاد!

 

و حالا آنقدر شكسته ام از بار خجالت شما كه بايد بگذرد زماني تا دوباره جسارت بيابم كه سلام كنم به شما... نمي دانم چقدر...شايد تا وقتي كه جوش بخورد اين زخم ها!

 

 

و الذنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك... 

 

 

+   جمعه پنجم آبان 1385 20:14  ...محب شما ایمانه | 
 

<