تبليغاتX
سلام آقا

 

- سلام آقا... ببخشید ما یه گونی داریم، می خوایم بذاریم پشت اون ماشینه...جسارتاً زحمتش را می کشید؟!

مرد که داشت با سرعت رد می شد از پیاده رو، شل کرد قدمهاش را. ایستاد و نگاهی انداخت به من و حمیده و گونی کنارمان و بعد به ماشین آژانس که ایستاده بود کنار خیابان.

- خب، به راننده ش بگید.

- خانم هستند ایشان هم!

مرد دوباره به گونی نگاهی انداخت، پشت سرش را خاراند و بعد با اکراه قدم برداشت سمت گونی. حمیده همان طور که راه می آمد دنبال من، زیر لب غر غر می کرد: « حتما تو دلش گفت زکی، سه تا ضعیفه افتاده اند به هم! چقدر گفتم از این قرتی بازی ها در نیار. یه ماشین دربست می گرفتیم و می رفتیم دیگه...!»

***

خانم راننده آدرس دانشگاه را یک بار دیگر برای خودش زمزمه کرد که مطمئن بشود درست فهمیده است. بعد دنده را عوض کرد و از توی آینه خیره شد به ما:« چرا ریخته بودید تو گونی؟» نگاهم را از بیرون گرفتم و نگاه کردم به آینه:« چی رو؟»

- جزوه هاتون را.

-جزوه؟

راننده که نسبتاً زن میانسالی بود ،کمربندش را پس و پیش کرد و گفت:« همون گونیه دیگه... پس چی بود توش؟ مگه جزوه نبود؟» خنده ام گرفت. با آرنج زدم به پهلوی حمیده:« تحویل بگیر خانم!» حمیده توپش پر بود هنوز. روش را کرده بود سمت شیشه و مثلاً گوش نمی داد به حرف ما!

- چشه این دوستت؟

- هیچی. فمینیستی خونش زده بالا!

حمیده طاقت نیاورد دیگر. رو کرد به من: « کوفت! دیگه عمرن جایی بیام باهات...» با اشاره چشم و ابرو حالیش کردم که زشت است جلوی خانم راننده.

- نگفتید بالاخره...

- جزوه نبود خانم. سیب زمینی بود، سیب زمینی...یا به قول این رفیق ما:سیب زمَنی!

عمداً خندیدم که لجش در بیاید! حمیده چشم غره ای رفت!

- آخی... توی خوابگاه سیب زمینی می خورید همش؟!

حمیده - انگار که خواسته باشد حالت مرا ببیند- سرش را برگرداند طرفم.به زور جلوی خودش را گرفته بود که نخندد .من هم لب گزیده بودم که مباد بزنم زیر خنده. حمیده چشمکی زد و نشست لبه صندلی. انگار نه انگار که تا همین الان –مثلاً- ناراحت بود!

- خوابگاه چیه خانوم؟ مگه شما خبر ندارین؟ امروز روز ملی سیب زمَنی(!) بود! کلی سیب زمنی ها ارزون شده بودن امروز... شما نخریدین؟ ...ای بابا...از دستتون رفت!

به زحمتی جلوی خنده ام را گرفته بودم. راننده چشم هاش گرد شده بود:«جدی می گید؟ چرا من نشنیده بودم؟...[بعد متفکرانه به پیشانی اش چین انداخت]... حالا مثلاً سیب زمینی چی هست که روز ملی بذارن براش ؟!» حمیده خیلی جدی از آینه خیره شده بود به چشم های راننده:« ای خانم... شما هم دست کم گرفتید سیب زمَنی ها را! این موجودات شگفت انگیز اگر نباشند مملکت می پاشد از هم!» راننده مقنعه اش را کشید جلو و اخمی کرد:« دارید اذیت می کنید ها!» حمیده خودش را از تب و تاب نیانداخت:« باور نمی کنید...[ از بین تراکت هایی که دستش بود یکی را کشید بیرون]... بفرمایید، ما همایش هم گرفتیم برای این روز بزرگ... ببینید...» و بعد تراکت را گرفت جلوی آینه و انگار تبلیغ فیلمی سینمایی را بکند، از روی برگه خواند:« "اصلاح ژنتیکی سیب زمنی ها، جلسه ای برای بازشناسی هویت سیب زمنی! "» حمیده کاغذ را داد دست راننده و دست مرا که دیگر نزدیک بود منفجر بشوم از خنده، نشگون گرفت! زن همان طور که زیر چشمی جاده را زیر نظر داشت، خیره شد به تراکت و انگار شک داشته باشد به آنچه می بیند، زیر لب تکرار کرد:«جلسه ای برای بازشناسی هویت سیب زمینی... [ از توی آینه زل زد به ما] جدی راست می گید؟ ولی من نشنیده بودم ها.شاید اشتباه می کنید... امروز چندمه اصلاً ؟» حمیده خنده اش را قورت داد و به زحمت لحنش را جدی کرد:« شونزده آذر» ...راننده انگار که به چیزی فکر کند ، چشم هاش را ریز کرد.

- شونزده آذر... آشناست خیلی!... پسرم امروز یه چیزی گفت ها... گفت روز چیه؟... ها!... روز دانشجو!... روز دانشجوه امروز!

من و حمیده دیگر امان بریده بودیم: زدیم زیر خنده. راننده اول هاج و واج نگاهمان کرد ولی بعد که فهمید سر کار بوده است، چهره اش رفت توی هم: « من خودم همان اول فهمیدم سرکاری ست!»

 

***

حمیده قضیه را کاملا توضیح داده بود برای راننده و گقته بود که به خاطر دانشجویی بودن برنامه، خواسته بودیم خودمانی باشد. گفته بود که قرار است در قالب یک برنامه شاد و صمیمانه، باید ها و نباید های دانشجویی به چالش کشیده شود و سخنرانی که دعوت کرده ایم حرفهای جدی و مهمی را بزند برای بچه ها ... و وقتی گفته بود که سیب زمینی ها را گرفته ایم برای تزئین سن، نوبت خانم راننده شده بود که بزند زیر خنده!

 ***

 

- به نظر من یه خورده بزرگش کردید قضیه رو. این جورهام نیست دیگه...

حمیده چادرش را از سرما پیچید دور خودش و گفت:«ای خانم! دلتون خوشه ها. سیب زمنی که شاخ و دم نداره! باور کنید همین ترم پیش یک همایشی گرفتیم دو روزه- به مناسبت سالگرد شهادت ادواردو آنیلی- چه همایشی شد: استادهای توپ قم و تهران را جمع کردیم، آقای قدیری ابیانه را هم دعوت کردیم...خلاصه پنبه اسرائیل را توی اون ماجرا زدیم... اونوقت شما فکر می کنید چند نفر توی سالن همایش بودند موقع برنامه ها؟ فوق فوقش پنجاه نفر... چند وقت بعد یکی دیگه از تشکل ها برنامه گذاشت، پژمان بازغی را دعوت کرد...اوه! جاتون خالی...دختر و پسر کیپ تا کیپ هم واستاده بودند. اصلاً اوضاعی شده دانشگاهها، شدن عین مهدکودک... دیگه برنامه داغ سیاسی و میزگرد علمی کیلو چنده؟ باید برنامه تئاتر حسن کچل بذاریم و تند تند برنامه بچینیم برای دَدَه و اردو بردن حضرات... [نگاهی کرد به من که اخم کرده بودم ] والّا ! دروغ می گم؟!! » خودش را فرو کرد در صندلی نرم سمند و دست به سینه نشست. زن راننده آینه را صاف کرد و از توی آن خیره شد به حمیده. چشمهاش می خندیدند:«پسر من هم دانشجوه ها!» حمیده برقش گرفت انگار. صاف نشست و به پته پته افتاد:« عجب!...می دونین... من اصولاً موندم تو کار خدا با این دسته از مخلوقاتش! واقعاً عجیب و غریبن! چون آدم می مونه کدومشون را نگاه کنه... یه عده شون را که معرفی کردم خدمتتون، یه عده دیگه شون هم هستن... نمی دونین چه امیدهایی هستن برا مملکت!خدا واقعاً نگهشون داره برا مادراشون!» روی گونه های خانم راننده چال افتاده بود از خنده ای که می کرد. چشمهاش چرخید سمت من :« قبول داری حرفای رفیقت را؟» 

- خب ... هست یه چیزایی! ولی به نظر من این وضعی که هست همه ش هم تقصیر خود دانشجوها نیست...یه خوردشم بر می گرده به مدیریت دانشگاها و اون ارزش و منزلتی که به تحقیقات دانشجویی میدن. پروفسور حسابی را که میشناسین... تو خاطرات تحصیلشون در خارج هست که می گن برا یه تحقیقی، یه قطعه شمش طلا لازم داشتند.اطلاع می دن به مسئولین. صبح فرداش که می رن سر تحقیق، می بینن یه قطعه طلا با همون اوصافی که خواسته بودن رو میزشونه. می رن به مسئولین می گن قضیه این چیه. می گن خوب خودت خواسته بودی...پروفسور می گه ممکنه تو آزمایش از دست بره این قطعه. می گن خوب بره،اگر باز هم لازم داشتی سفاش بده... این جوری سرمایه گذاری می کنن اونا.اون وقت ما چی؟... بچه ها با پول خودشون می رن تحقیقات می کنن یه قرون که کمک نمی شه هیچی، پیگیر کار بچه های دانشجو هم نیستند. البت خداییش تازگی ها یه تکونی خوردن، ولی هنوز کمه. خیلی عقبیم از کشورای صنعتی. همه گیرمون هم اینه که اهمیت درست و حسابی نمی دیم به تحقیقات. اونا مثل چی پول می ریزن پای پژوهش ها...البته بعدش هم حسابی شیره طرف را می مکند و ازش چند برابر پولی که خرج شده نتیجه می خوان. کاری که بعد با محققینشون می کنن واقعاً غیر اخلاقیه...» حمیده پرید بین حرفم و گفت:« بلند بگو:مرگ بر آمریکا!» راننده باز زد زیر خنده.

 

***

خانم راننده چادرش را کشید تا روی پیشانی و دست برد زیر گونی سیب زمینی ها:« یک ... دو...سه...بلندش کنید.» حمیده در حالیکه یک گوشه گونی را بلند کرده بود زیر لب غر غر کرد:«چقدر گفتم از این قرتی بازی ها در نیار...ایشالا شهید بشی تو رکاب امام زمان (عج)، من یکی راحت بشم از دستت!» گونی را گذاشتیم روی زمین. گفتم:« به دعای گربه کوره بارون نمی یاد...» حمیده چادرش را تکاند و آه بلندی کشید:« باشه، ولی...شاید این جمعه بیاید ...شاید!»

 

+   پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 22:44  ...محب شما ایمانه | 

 

چادرم را دستی کشیدم و نفسم را دادم بیرون : «شرط می بندم یادش رفته منو!» روی درب کرمی رنگ اتاق، یک کاغذ زده بودند که روش تایپ شده بود :" بخش داستان" . بعد از این چند سال هیچ فرقی نکرده بود آنجا.صداهای درهم دخترانه ای از داخل اتاق شنیده می شد که گهگاه چیزی می گفتند و ساکت می شدند.انگشت اشاره ام را خم کردم و آرام کوبیدم به درب.

- بفرمایید.

صدای استاد بود... همان صدای قدیمی با خشی آشکار که زودتر از دیدن چهره استاد، معلومم می کردم که پیرتر شده است از آن روزها! دستگیره درب را دادم پایین.در قیژ قیژی کرد و باز شد. پا گذاشتم داخل.

- سلام علیکم!

زیر چشمی عکس العمل استاد را نگاه کردم : لحظه ای مکث... نگاه ممتد ...و بعد لبخندی که پخش شد توی صورتش...

- علیکم السلاااااام!

                                                                ***

- اولین بار که آمد اینجا، چهارده سالش بود.یک رمان نوشته بود عجیب و غریب: قطور، خط بسته، با مدادنوکی و دست خط ریز... ما که با این چشمهامون نتونستیم بخونیمش آخر! دو سه سال بعد یکبار ازش پرسیدم فلانی چند سالته الان؟ خیلی جدی گفت: چهارده سال!...

استاد انگار که یاد جک بامزه ای افتاده باشد زد زیر خنده. دخترهای دبیرستانی که نشسته بودند روی صندلی های اتاق و انگار ناراحت بودند از به هم خوردن جلسه نقدشان، با نگاهشان سن و سال مرا می کاویدند. نزدیک میز استاد ، روی زمین ، یک ستون از کتابهایی بود که روی هم چیده شده بودند تا نزدیکیهای سقف. یادم آمد آن روزها چقدر با بچه های همدوره ای ام می نالیدیم از کمبود کتاب.

-  پس بالاخره در آمدی از این غیبتِ...[ مکثی کرد] صغری بود یا کبری؟!

نگاهم را دوختم به شیشه میز استاد:« مهم اینه که ظهور کردیم بالاخره!» استاد باز خندید و دستی کشید به محاسنش که یک دست سفید شده بود. بچه ها داشتند با هم پچ پچ می کردند. شاید دنبال راه حلی بودند برای از سر گرفتن جلسه.

- خب... چه می کردی این سالها؟

- زندگی، استاد.

استاد ابروهاش را داد بالا: «قشنگ یا...؟!» گفتم :« قشنگیش به این بود که قشنگ نگذشت!» استاد سری تکان داد، قلمش را گذاشت روی کتابی که جلوش باز بود و تکیه زد به صندلی. چند لحظه ای  سکوت نشست به اتاق. یکی از بچه ها صبرش لبریز شد انگار :«استاد بخونیم ادامه داستانمون را؟» استاد عینکش را گذاشت روی چشم هاش و نفسش را داد بیرون:« بفرمایید»...

 

***

استاد گفت: « نیویورک تایمز؟! » و خندید. گفتم:« بعد از قضیه اهانت به حضرت رسول (ص) بود. راهپیمایی راه انداختیم و یک طومار بلندی را تهیه کردیم که خانم ها امضا بزنند پاش.از اون طوماره خوششون اومده بود و هی عکس می گرفتند. بعدش هم گفتند مصاحبه. ما هم جوگیر شدیم دیگه!»

- خب؟ چاپ هم شد؟

- نفهمیدم. قرار بود بزنن روی سایت البته!

استاد به عادت همیشگی اش آستینش را که آمده بود تا روی مچ، دوباره زد بالا :« نگفتی که شاگرد منی؟ بچه هام زوده یتیم بشن!» و باز خندید. دل دل می کردم برای گفتن چیزی: «ببینید استاد... این مدت خیلی فعالیت ها را تجربه کردم،خیلی فضاها را... ولی واقعاً هیچ جا مثل این اتاق برام صفا نداشت و هیچ کاری به اندازه خوندن و نوشتن.» استاد از بالای شیشه عینکش نگاهم کرد:« پشیمون که نیستی؟ از اون تجربه ها؟» چیزی نگفتم. استاد زل زده بود به من که حالا تنها نشسته بودم روی صندلی ها.

- می خوام دوباره شروع کنم. برگردم به همین حال و هوا.

- دوباره؟ مگه ول کرده بودی نوشتن را؟

- خب...تقریبا...

استاد اخم کرد، نفس بلندی کشید و دوباره تکیه داد به صندلی. می دانستم ناراحت می شود. خیلی بدش می آمد از اینکه بچه ها نوشتن را سرسری بگیرند. پرسید:« هم شعر، هم داستان؟» سر تکان دادم .

- خب البته گهگاه یه چیزهایی می نویسم. یه وبلاگی هم بود که... !

- که؟

شانه بالا انداختم: «شاید ببندمش». استاد عینکش را برداشت از روی صورت و با دستمالی شیشه اش را پاک کرد:«چرا؟»

- خب، کار حساسی بود. بعضی وقتها برای یه پست چند ساعت وقت می ذاشتم. یه کلمه این ور و اون ور می شد هزار و یک تفسیر بد می شد ازش بکنن...

- موضوعش چی بود؟

- در نگاه اول، مهدویت...

- در  نگاههای بعد؟

- اجتماعی، سیاسی، ادبی... تلفیقی از همه شون در قالب نامه هایی به امام عصر(عج).

استاد عینکش را دوباره گذاشت روی چشم:« خب به گمانم شدنیه ... شد ؟! »

- سعی کردم؛ ولی خیلی وقت و انرژی می گرفت. اگه مخاطب را عام خواننده ها می گرفتم این مشکل نبود ولی چون مخاطب نوشته ها امام معصومه، کار سخت شده. می دونید شده مثل یک فیلم که توش قرار باشه یه نفر، بودن در خلوت خودش را بازی کنه... ولی با این فرق بزرگ که من قرار نیست فیلم بازی کنم... یه جورایی خلوتم را دارم می ذارم در ملاء عام.خیلی بده...نه؟!

استاد سر تکان داد: «می فهمم نگرانیت را ، ولی چه اشکالی داره مگه؟ نویسندگی یعنی همین: فرستادن خلوت افکارت به ویترین کتابفروشی ها !»

- شاید چون صبغه اعتقادی- مذهبی داره سخت جلوه می کنه برام...

استاد از روی صندلی بلند شد و رفت سمت پنجره اتاق. همان پنجره ای که آن روزها موقع فکر کردن روی موضوعی که استاد تعیین می کرد برای نوشتن، زل می زدم به آن.

- شایدم... عافیت طلب شدی!

- عافیت طلب؟!

استاد جواب نداد. با خودم فکر کردم:« شدم؟!» نگاهم از پنجره رفت روی پوستری که زده شده بود روی دیوار. همان نقاشی معروف بود که کسی غرق شده بود در مهی غلیظ و یا شاید آن مه، غرق شده بود در ابهت آن کس! زیرش به خط قشنگی نوشته شده بود: «السلام علیک یا ابا صالح المهدی»...

- صرف سخت بودن که بهونه خوبی نیست برای ول کردن کار. البته ما هممون همین طوریم ... وقتی خسته می شیم از سختی یه کاری، دوس داریم صورت مسئله اش را پاک کنیم به کل. این یعنی عافیت طلبی؛ یعنی رو گردانی از کار سخت به خاطر راحتی خودمون...[ استاد پشت کرد به پنجره و نگاه کرد به من] این جوری که نشدی؟

نگاهم مانده بود روی پوستر. استاد برگشت و نشست روی صندلی: « اگه این باشه که واقعاً مسئولی... نگاه کن به اینکه کاری که می کنی فایده داره یا نه.اگه نداره وقت نذار روش، ولی اگر احتمال می دی فایده داره محکم واستا پاش!» احساس می کردم آن پاها دارد نزدیک می شود به من.

استاد گفت: « توقع زیادی هم نداشته باش.همین قدر که یه تمرینی باشه برای تقویت نوشته هات، خودش خیلیه. وبلاگ محیط خوبی هست برا عرضه کردن نوشته جات ولی صد در صد مناسب نیست... رقابت هایی که هست، محدودیتهای خاص وبلاگ و خیلی چیزهای دیگه هست که همه شون می تونن تاثیر بذارن در نوع و سیاق نوشته. نوشتن در وبلاگ مثل یه سریالیه که همزمان با فیلمبرداری، پخش هم بشه. خب، نوع برخورد ببیننده ها با عوامل فیلم، تا جایی می تونه تاثیر بذاره که حتی مثلاً فیلمنامه را هم عوض کنه. ولی نوشته ای که بنویسی و بعد چاپش کنی، مثل اون فیلمیه که ساخته بشه و بعد پخش بشه... تفاوت زیادی با هم پیدا می کنن...نه؟!»

از فلاکسی که روی میزش بود توی استکان تمیزی چای ریخت و بلند شد از روی صندلی: «وبلاگ نویسی این ضرر را داره که نوشت هات را به طور غیرمحسوسی جهت دهی می کنه ولی این حسن را هم داره که بی دردسر، نوشته هات را عرضه کنی و بازخوردش را ببینی...» استاد استکان را گذاشت جلوی من و دوباره نشست پشت میز: « با داشتن وبلاگ، مجبور می شی بنویسی، مجبور می شی فکر کنی،مجبور می شی مطالعه داشته باشی...

اینها خودش خیلی مهمه. دست کم نگیر.

البته اگر حرفه ای نگاه کنی بهش و گرنه وبلاگ های

چرت و مزخرف هم زیاد داریم که مفت نمی ارزن...»

استاد به استکان نگاه کرد: «سرد نشه.»

به خودم آمدم:« چی فرمودین؟»

- گفتم سرد نشه...

- چی؟

استاد خندید:« وبلاگت!»

مات مانده بودم:« آها... خب...سعی می کنم!» استاد لبخند پرمعنایی زد: « حالا چی بود اسم وبلاگت؟» دوباره نگاه کردم به پوستر... آن دو پا نزدیک تر شده بودند به من.آنقدر که انگار می شد بیفتم به آن قدمها.

 

 

لبهام بی اختیار لرزید...

- «سلام...آقا!»

  

+   سه شنبه چهاردهم آذر 1385 22:22  ...محب شما ایمانه | 

 

سلام آقا!

 

بیست و یکمین سلام! بیست و یکمین شکوایه! بیست و یکمین واگویه! شماره اش دستتان هست؟ بیست و یک بار سلامتان دادم و نمی دانم از این سلامها چند تاش بی جواب نماند، هر چند لطف شما بالاتر از این حرفهاست که سلامهای دیجیتالی را هم –حتی – بی جواب بگذارید ؛ "ما هکذا الظن بک"... ولی خدا کند این سلامها آنقدر بی مقدار نبوده باشند که لیاقت رسیدن به محضر شما را پیدا نکرده باشند...

راستی تبریک اقا ...تبریک! میلاد جدتان علی بن موسی الرضا(علیه آلاف التحیه و الثناء)، شمس الشموس و انیس النفوس را می گویم! اسعد الله ایامکم و یُفرِّج الله همَّکم و غمَّکم بالظّهورِ و الفرج...

...

....

 

- من؟... نه! یعنی چرا... یعنی چه طور بگویم!...

حق با شماست – مثل همیشه-! آه که نمی شود حرفی را پنهان کرد از شما! راستش ، یک چیزی هست اینجا، توی سینه ام که خیلی وقت است می خواهم بگویم و جرأت نمی کنم؛ یعنی به خودم جرأتش را نمی دادم... پذیرفتنش هم سخت بود چه رسد به گفتنش... سخت بود پذیرفتن این «کم آوردن»...این «بریدن»! ولی کم کم دارد باورم می شود آقا!

 

می دانید ؛ واقعیتش، چند وقتی است گم کرده ام راهم را. یک جور سرگردانی و تحیّر... گیر کردن بین چند راه... گم شدن در یک بیابان بی انتها... یک چیزی شبیه اینها که آدم را بگذارد در یک شرایط سخت که نفهمد درست، کدام است و نادرست، کدام. بعضی وقتها احساس می کنم گیر کرده ام بین یک سیاهی بی حد و مرز و هر چه سر بر می گردانم نه اثری از نور می بینم و نه... طور! گمتان کرده ام انگار...

 

                          

 

آقا صحبت سر این دفتر است ،دفتری که خواسته بودم قدمی بشود در طریق رضای شما...و حالا ... !

اصلا بگذارید برگردم به همان اول... همان موقع ها که فکر کرده بودم چیزی کم است بین این همه وبلاگ مهدوی و هر چه می گشتم پیدا نمی کردم یک نفر را که خواسته باشد جوری پر کند این خلاء را . همه شان خوب بودند اما انگار شما در همه شان ، همان "م ح م د" روایت های ظهور بودید و قهرمان احادیث آخرالزمان... همان کسی که بعد از قرن ها ناگاه می رسد -زمانی که جهان را ظلم و جور، پر کرده است- و  پر می کند همه جا را از عدل و قسط، انگار که خدا شما را هزار و اندی سال پیش آفریده است برای یک روز مبادا! و من چقدر بدم می آمد از این تفکری که داشت ریشه می دواند و فاصله می انداخت بین ما و شما تا شما برای ما –انسانهای عصر غیبت – فقط یک منتظَری باشیدکه باید برایش "کن لولیک" بخوانیم و موقع گرفتاری حاجت بخواهیم از او!... نه اینکه بخواهم زیر سوال ببرم آن چه هست را ...نه! کارهای خوبی شده بود انصافاً، ولی انگار حضور محسوستان نبود در نوشته های ما و لمس نمی شد آن امامی که صاحب زمان است و لحظه های ما در ید قدرت او می گذرند...و من فکر کردم حتی شده به اندازه اضافه کردن یک "www" به این خانواده بزرگ،باید قدمی برداشت و فریاد زد که اگر خدا شما را برای مردم عصر ظهور آفریده است پس چه می کنید در عصر ما؟!!...

و حالا چند وقتی است احساس می کنم که انگار نه من توانش را داشتم و نه این دفتر، مجالش را ...

 

راستش آقا کم کم دارم می ترسم! دارم می ترسم از شرکی که از راه رفتن مورچه ای بر تخته سنگی در دل شب خفی تر است ...دارم می ترسم از این راه که بساط ریا و تزویر آنقدر دارد که فراموشِ انسان کند که چرا پا گذاشته بود بر این مسیر... آقا می ترسم که در این بین خودم را فراموش کنم! می ترسم آنقدر بی جنبه باشم که هنگام مناجات با شما هم-حتی- دنبال سوژه ای باشم برای پست های این دفتر! می دانم که می فهمید چه می گویم... می دانم!

 

آقا نمی دانم سیاهی این دفتر حجاب شده است بین من و شما یا نه... نمی دانم این سلامها، آن سلامهای آل یاسین مرا هم بی رونق کرده است پیش شما یا نه... نمی دانم این تعریف ها و تمجیدها اثری گذاشته است در خلوص من یا نه...باور کنید دیگر نمی دانم چه وظیفه ای است امروز بر دوش من؟ حتی نمی دانم در محیط کار ، دانشگاه، مجله ، هیئت...حتی همین نت، وظیفه ام چیست... تکلیفم چیست! بعضی وقتها فکر می کنم نکند راه را اشتباه آمده باشم این همه مدت؟ نکند رد پای شما را گم کرده باشم جایی؟ نکند آقا... نکند؟

 

...

دلم می خواست امام زمان این وبلاگ همان امام زمان ملموسی باشد که می شود با او لحظه به لحظه زندگی کرد و نفس کشید اما قبول کنید کار سختی است این کار و من که خودم در هزار و یک حجاب دور افتاده ام از شما، نه صلاحیت این کار را دارم و نه لیاقتش را.

دلم نمی خواهد خستگی را بهانه کنم اما باور کنید خسته شده ام دیگر!

می ترسم همان سیم نازکی هم که وصل می شد گاهی به شما ، اتصالی بکند! می ترسم ظرفیت پایین مرا این ولتاژ بالا بسوزاند آخر...

 و امشب اگر دل زده ام به دریا و گفته ام حرف نگفته را ، به این امید بود که شاید به برکت امشب، کدورتی اگر به دل گرفته اید از من، پاک بشود!

 

آقا آمده ام اجازه بگیرم برای یک تأمل دوباره... برای یک فرصت شاید کوتاه، شاید بلند...! ولی بخواهید که زودتر خلاص شوم از این بیابان حیرت و سرگردانی... بخواهید که بفهمم چه تکلیفی ست امروز روی شانه های من... بخواهید که فاصله ام با شما به وسعت غفلت و جهالت نشود آقا...

 

یادتان باشد که بیشتر از همیشه دعام کنید!

بیشتر از همیشه...!

 

 

 

+   شنبه یازدهم آذر 1385 22:47  ...محب شما ایمانه | 

سلام... آقا!

 

سوز می آید امشب و سرما، خانه نشین کرده است همه را و من به شما فکر می کنم که مباد، سرما بخورید ... یحتمل سرد است کربلا هم امشب! خوب بپوشانید خودتان را در فاصله بین الحرمین ، آن وقت که خارج می شوید از حرم جدتان به قصد زیارت عمو عباس(ع)...

تل زینبیه گرمتر از همه جاست؛ سردتان شد بروید آنجا... ولی شما را به خدا نگاه نکنید از پنجرۀ تل به حرم... نگاه نکنید تا مباد عمه تان را ببینید که ایستاده است با چادر خاکی و دست گذارده است روی سر و چشم دوخته است به جایی که ...نگاه نکنید آقا...نگاه نکنید ....

...

 

سوز می آید امشب و من دوباره سردم شده است و لرز کرده ام و انگار آن سرمای عجیب دوباره نشسته است به سلول سلول بدنم حالا که بوی کربلا پر کرده است مشامم را ... و چه کسی باور می کند – جز شما – که اگر همه با یاد کربلا می سوزند، من لرز می کنم و بدنم به رعشه می افتد از آن سرما... و اگر همه کربلا را به عشق و شور و حالش می شناسند، من به حرمت مادر می شناسم و جبّاریت رئوفانه ارباب بی کفن(ع) ... چه کسی باور می کند آقا ...چه کسی؟

و اگر خود من نلرزیده بودم از آن سرما، باورم نمی شد قصه آن شب را...و باور کردن چه فایده وقتی ایمان نیاورده ام هنوز . وقتی یادم می رود آن شب را و آن سرما را و آن تنبیه سخت را ...

حقم بود آقا!حقم بود تا یادم بماند حرمت بی حد و مرز مادر را و آویزه گوشم بشود آنچه را که امام(ع) بیشتر از زیارت باحال می خواست از من... باور کنید آقا ، نمی دانم چرا بعضی از ما ، بعضی از وقتها، سوراخ دعا را گم می کنیم! غرق می شویم در چیزهای فرعی و یادمان می رود اصلی ها را... و مگر اصلی تر از پرستش خدا چیزی هست؟ و مگر چیزی شانه به شانه پرستش او آمده است در قرآن، جز احسان به پدر و مادر؟! کاش آن شب هم یادم بود این نکته را! آن شب که شب جمعه بود؛ مثل امشب و سرد بود؛ مثل امشب...

 

حرم غلغله بود از جمعیت. دو سه روز از اربعین گذشته بود و ما بار اولی بود که می خواستیم برویم داخل حرم. شما که یادتان هست؟ روز اربعین بسته بودند حرم را به روی خانم ها و ما زیارتمان را همانجا کردیم: بیرون حرم...

 

 

 

دلم شور می زد؛ یک شور شیرین که آدم دلش می خواهد همیشه بماند در آن! لحظه ای رسیده بود که همه برای آن لحظه، هزارها نقشه کشیده بودیم! شده بودیم مثل کسی که سالها منتظر دیدار حبیبش باشد و حالا در چند قدمی او نفس بکشد...وه که چه لحظه ای بود! دلم می خواست بایستیم در چارچوب درب و با حضور قلب اذن دخول بخوانیم و با اشک اجازه بگیریم و وارد بشویم... چیز کمی نبود آخر؛ به محضر کسی رسیده بودیم که از ابتدای خلقت نامش می درخشیده است بر عرش خدا...

- معطل نکنید دم درب. جمعیت زیاد است.گم می کنیم هم را...

مامان گیر داده بود که سرت را بنداز زیر و برو داخل و من دلخور که "چرا؟ بعدِ عمری رسیده ایم به حرم، نمی شود که همین طور برویم داخل! " ... چقدر لجم می گیرد حالا از دست خودم! کاش می فهمیدم آنجا ، که امام حسین(ع) چه می خواهد از من: فرمانبرداری از مادر یا اذن دخول! ... ادب حرم را می خواستم نگه بدارم با بی ادبی به مادر! راستی که بعضی وقتها چه غلط های زیادی ای می کنیم ما!

 

آن لحظه که تمام آن سفر را به تصورش گذرانده بودم، آنقدر سرد و سیاه گذشت  بر من که اذن دخول که هیچ، یک سلام درست و حسابی هم نتوانستم بدهم به مولا و با اعصاب خرد پا گذاشتم روی پله های حرم و وارد صحن شدم...

از آن رقت قلبی که داشتم تا چند لحظه قبل، هیچ خبری نبود دیگر! سیاهی کدورتی که افتاده بود به سینه ام حتی حال عشق بازی را هم گرفته بود از من و من فهمیده و نفهمیده ، پا که گذاشتم روی پله دوم و نگاهم که افتاد به آن گنبد طلایی تازه فهمیدم چه اشتباهی کرده ام!

- خاک بر سرت! این بود شور و شوقت؟ بار اول...بی ادبی...دم درب...مقابل مولا...! بیچاره! تحویلت نگیرد چه؟ نگاهت نکند چه؟ سلامت را بی جواب بگذارد چه؟ چه خاکی می خواهی به سرت بریزی آن وقت؟...

 

از بین جمعیت به زور راه باز می کردیم و می رفتیم جلو.مامان هنوز ناراحت بود از دستم و من ناراحت از دلخوری او و بیمناک از تحویل نگرفتن مولا(ع)...دقیقاً شده بودم مثل بچه ای که خودش فهمیده است کار بدی کرده و هر لحظه در انتظار تنبیه باشد!

 داخل رواق که نمی شد رفت. توی صحن بین صفوف هر جوری که بود جا کردیم خودمان را. یادم هست که مامان و بقیه یک جا نشستند و من و خواهرم با فاصله ای از آنها. سرم سنگین شده بود یکباره و روی گردنم سنگینی می کرد.گیج می رفت یک جورهایی و من خبر نداشتم از ضرب شست مولا(ع)!

 

نشستیم و من نگاهم را دوختم به گنبد. باورش برای منی که آنقدر منتظر آن لحظه بودم سخت بود اما نه حال گریه داشتم؛ نه حال زیارت... هر چه بود سرمایی بود که مثل خوره- یکباره- افتاده بود به جانم و انگار همراه خون داشت می دوید توی رگهام...

هوا که سرد بود، اما سرمایی که من حس می کردم یک جور دیگری بود. چه جورش را نمی دانستم ، فقط می دانستم سرمای هوا نبود که داشت یخ می زد دستهام را و سوی چشمهام را می گرفت از من! دستهام را مالیدم به هم و اطراف را گذراندم به نگاهی:همه غرق زیارت بودند. نمی فهمیدم چه حالی است که دارم ولی دستهام ارام ارام داشت بی حس می شد. بدنم کرخت شده بود و نای حرکت نداشتم دیگر. زیارتنامه ای که داشتم را به زحمت باز کردم و شروع کردم به خواندن...

- السلام علیک...

 

                   

 

دندانهام آشکارا به هم می خورد و صدا می کرد. زیارتنامۀ چند ورقی، سنگینی می کرد روی انگشتهای یخ زده ام. گلوم می سوخت. بدنم به رعشه افتاده بود. چنان می لرزیدم که خواهرم به تعجب نگاهم کرد: "چـِت شد یهو؟" خودم هم نمی دانستم. فقط می دانستم که داشت بند بند وجودم باز می شد از هم. فقط می دانستم سرمای وحشتناکی که افتاده بود – یک مرتبه-  به جانم، داشت نفسم را می برید. مچاله شده بودم در خودم.خواهرم ژاکتش را انداخت روم ... بیشتر سردم شد. شاید هم سرما نبود. یک چیزی بود شبیه سرما... شل شده بودم و اگر در محاصره اطرافیان نبودم مطمئناً نمی توانستم بنشینم روی زمین . چشمهام سیاه شده بود... سرم آنقدر سنگین بود که نمی توانستم بلند کنم و به گنبد نگاهی بیندازم... می توانستم هم، نمی کردم بی شک. نگاه غضب آلود امام(ع) را با همه وجودم می دیدم بر خودم.

 

چه احساس وحشناکی بود: ترس بود...ندامت بود... سرما بود...حسرت بود...

می خواستم حرفی بزنم...عذر بخواهم... توبه کنم ...اما حال همان بچه بدی را داشتم که پدرش – با همه مهربانیش- آنقدر از دستش عصبانی است که کافیست یک حرف در بیاید از دهنش تا یکی بخواباند زیر گوشش! یک حسی می گفت هیچی نگو فعلا!

 

کم کم مامان هم فهمید حالم را و با همه ناراحتیش، محبت مادرانه اش وادارش کرد بیاید سراغم. رمقی نمانده بود برای حرف زدن.حال جواب دادن به سوالاتش را حتی با تکان سر، نداشتم! دندانهام داشتند به هم قفل می شدند. حرم داشت می چرخید دور سرم.وای آقا آقا آقا... فقط شما می فهمید چه حالی داشتم ان لحظه! و آن عذاب که "لاتقوم له السموات و الارض" داشت از پا در می آورد مرا و من مانده بودم به نجوای" فکیف لی و انا عبدک الضعیف..."

 

مامان دیگر نگران شده بود و اطرافیان هم. من بریده بودم دیگر.طاقتم طاق شده بود. حال مادر را که دیدم گفتم به خاطر مادر هم که شده می بخشند... به زور سرم را بالا آوردم ... نگاه کردم به آن پرچم سرخ که پیچ و تاب می خورد بالای گنبد و با قلب شکسته و  با اضطرار از دلم گذشت:

"أَمَن یُجیبُ المُضطَرَّ إذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ..."

 

و بعد... یک چیزی، آرام - مثل یک موج که بیاید و هر چه هست روی ساحل، بشورد و ببرد با خودش- آمد و رفت!چه بود، نفهمیدم ولی فهمیدم که تمام شد!

آقا...آن لحظه چه گذشت که من نفهمیدم؟ چه شد که آرام گرفت تاب و تبم؟ چه کسی وساطت کرد؟ شما؟ عمه تان؟ عموتان؟ چه کسی ارباب را راضی کرد از من؟ چه شد که به ساعتی نکشید که خون دوید توی رگهام... نفسم بالا آمد یکباره از سینه... نور نشست به چشمهام ؟ چه شد که سرما-آن سرمای عجیب و غریب- با بازدم هام –انگار - بیرون رفت از بدنم؟ شاید اینها مهم نبود... مهم آنی بود که باید دستم می آمد و آمد!

کمکم کنید روزمرگی لحظه ها، از یادم نبرد "و بالوالدین احسانا" را...کمکم کنید آقا...

 

وای که چه شب سردی است امشب... آقا خودتان را خوب بپوشانید: فردا جمعه است و جمعه ها بوی آمدن شما را دارد...

یعنی فردا هم غروب می شود بی شما؟!

 

  

+   جمعه دهم آذر 1385 2:56  ...محب شما ایمانه | 

سلام آقا

....

......

........

این ها را که می دانید چیست؟ یک مشت حرف که سنگینی بارَش را چهار تا نقطه "بی زبان" باید به دوش بکشند! چکارکنم آقا ... حرف بزنم می گویند دلمان گرفت! راست می گویند هم! دل ما گرفته است بس است دیگر... بگذار حرفها بماند پشت سادگی این نقطه چین ها...

دلم عجیب هوای آیه های مقطعه را کرده است. چه حس غریب و قریبی است توی این آیه ها ...خدا هم انگار دلش می گیرد بعضی وقتها!

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

الف.لام.میم...

کاف.ها.یا.عین.صاد...

حا.میم...

الف.لام.میم .صاد...

یا.سین...

طا.ها...

الف.لام .میم.راء....

صدق الله العلی العظیم

...

راستی که دل آرام می گیرد با یاد خدا!

 

 

                         

  ..................

 

راستی ، جلسه چند شب پیشمان را که خبر دارید؟ چه طور بود آقا؟ راضی بودید از آن جلسه ؟ یعنی به درد بخور و تاثیر گذار بود یا یک جلسه بود مثل همه جلسه ها که دهان پر کن بود –تازه شاید!- با آن عنوانی که داشت و سخنرانی که مشاور رییس جمهور بود... ؟ اگر راضی نبوده باشید که ول معطل بودیم همه ما! ... می دانید اقا، شما را که نمی دانم، ولی واقعیتش من که راضی نبودم . دم بچه های هیئت، گرم ها؛ زحمت زیاد کشیدند؛ ولی به جان خودم یک جای کار می لنگید...شاید چون یکی از اعضای دولت را آورده بودند . یا شاید چون قضیه شده بود قضیه همان ماست فروش که هیچ وقت نمی گوید ترش است ماست من!... یا شاید چون بهتر بود -مثلا- مناظره ای بحث بشود تا یک طرفه و از یک دیدگاه... شاید هم به این خاطر بود که نخواستیم ضعف هایمان را ببینیم: "دولت عدالتخواه؛ موفقیت ها و موانع" ! خدا پدرشان را بیامرزاد! انگار همه چیز بوده است توی این یک سال، جز ضعف و اشتباه... عادی است البته، تخطئه نمی کنم؛ ولی دولت شما که نیامده است روی کار که بی نقص و عیب باشد ، بالاخره یک چیزهایی هست ، باید بیشتر وقت بگذاریم برای حل آنها ... خودمان باید خودمان را نقد کنیم...قبل از آنکه دیگران بکنند. خداییش آقا از این یک جانبه گری ها بدم می آید خیلی...دِ هر چه می کشیم از همین هندوانه زیر بغل هم گذاشتن هایمان است دیگر... یکبار ننشستیم - الله وکیلی- ضعفها و کاستی هایمان را در بیاوریم و فکری بکنیم به حالش... حتماً باید سرمان بخورد به سنگ و از دست بدهیم داشته هایمان را تا به خودمان بیاییم... آقا خودتان دعا کنید ما را ... عاقبتمان به خیر شود هنر کرده ایم!

...

هیئت را که خیلی وقت بود سر نزده بودم. یک جور کناره کشی بی سر و صدا.ولی شب قبلش که مسئول هیئت زنگ زد که فردا شب جلسه است با مهندس چمران و دکتر زارعی نجف دری، فکر کردم شاید بشود چهار تا حرف بزنیم که برسانند به گوش دکتر.

-صبح باشی اینجاها ...به خدا دست تنهام. بچه ها هر کدامشان یک طرفند.یکی مشرق، یکی مغرب... خوب؟

گفتم می آیم ان شاء الله ولی...

- باید حرف خودم را بزنم ها! اون وسط هی نگید هیس و ویس!

و آخرش هم گفتم.در جلسه ای خصوصی که بعد داشتیم با دکتر زارعی...

گفته بودم صبح می آیم هیئت ، به قید ان شاء الله- البته- و صبح با خودم فکر کردم که مگر نه اینکه خواست خدا تعلق گرفته است به آنکه ما مختار باشیم؟ پس به خواست خدا و اختیار خودم غروب می روم هیئت!! [اینها همه اش از اثرات پریدن با طلبه جماعت است ها... این میانبرهای شرعی شان همچین موقع ها خوب به کار آدم می آید آقا!!]

من که رسیدم مسئول هیئت داشت با تلفن حرف می زد که "ای بابا نمی شود که این طوری! قرار بود بعد از دیدار با حاج آقا نوری همدانی تا فاصله دیدار با آقای جوادی وقتشان را بدهند به ما... این هم شد حرف؟ خب بکشیدشان کنار. خبرنگارها که تا صبح هم ول نمی کنند ایشان را ... " با اشاره حالی ام کرد که جلسه دیدار با مهندس چمران منتفی است علی الظاهر. خبرنگارها در دفتر آیت الله نوری همدانی گیرش آورده بودند و ول کن نبودند! برای ما بهتر شد البته. فرصتی بود - تا زمان جلسه دکتر زارعی- که صحبتی بشود درباره جلسه و اهداف آن.

بچه هایی که بودند هنوز هم دستشان بند بود به دعوت تلفنی اعضا.

- سلام علیکم ... خوبید ان شاء الله؟ من از هیئت بانوان مبلغه دولت اسلامی تماس می گیرم... امشب ساعت هفت شب یه جلسه ای هست در مسجد امیرالمومنین(ع) با موضوع "دولت عدالتخواه، موفقیت ها و موانع"...نخیر... مواضع نه، موانع!... بله ...عرضم به حضورتان که اقای زارعی نجف دری هم مهمان ما هستند...بله ، بله ، مشاور رئیس جمهور... تشریف می آورید که ان شاء الله؟  – با خودم گفتم خدا کند آنها دیگر بلد نباشند آن میانبرها را !!- .

مریم که آمد نور علی نور شد. این مدتی که نبود و رفته بود خوانسار ، دانشگاهش ،دلم یک ذره شده بود براش. کلی حال و هوام عوض شد با دیدنش... لهجه اصفهانی اش هم غلیظ شده بود چه جور! مریم هنوز هم بوی همان روزهای قشنگ انتخابات را داشت... بوی همه آن خاطرات تلخ و شیرین...

بعد از نماز راه افتادیم سمت مسجد. من با ماشین مریم بودم و بقیه با مسئول هیئت. توی راه حرف تا برسیم خیلی حرفها زدیم...از اتفاقات اخیر و حرفها و حدیثهایی که پیش آمده است توی سایتها و روزنامه ها...باور کنید آقا اگر این مریم هم نبود من رسماً دق کرده بودم از بی همدمی! لنگه خودم است: دختر ِ آن خالۀ کاندولیزا!!

...

دکتر زارعی حرف جدیدی نیاورده بود، ولی همان حرفهایی هم که زد - خیلی هاش، البته- واقعیت داشت: بی انصافی هایی که می شود در رسانه ها و - حتی- صدا و سیما، نادیده گرفتن موفقیت ها و نکات مثبت دولت، برچسب زدن های دور از واقعیت و خیلی چیزهای دیگر... ولی من هنوز هم دلخور بودم از تک بعدی بودن موضوع جلسه.

دکتر از دو جریان "اصولگرا" و "نفاق" حرف زد که از ابتدای انقلاب موازی هم جلو آمدند و اینکه در هر دوره ای نفاق رنگ عوض کرد اما هیچ وقت از بین نرفت و گفت که...

- ما ضربه خوردیم از این جریان... باید اعتراف کنیم که ضربه خوردیم...

قبول داشتم حرفش را ولی آقا به نظرم حساسیت ها را بر می انگیخت. قرار دادن جریان نفاق رو به روی جریان اصولگرایی، مفهوم خوبی را القا نمی کرد... آن هم در زمانی که جبهه بندی اصطلاح طلبان اشکارتر شده است در مقابل اصولگرایان...هر چند منظور ایشان نوع خاصی از تفکر انقلابی ِ پایبند به اصول و ارزش های نظام بود ولی شاید می شد از یک اصطلاح دیگر استفاده کرد...

دکتر بعد از یک مقدمه رفت سراغ شاخصه های دولت نهم و گفت که دولت با یک شعار اصلی همه کارهای خود را پیش می برد و آنهم تحول گرایی است. گفت که خروج از انفعال در سیاست امور خارجه مهمترین و بارز ترین اقدام دولت بود در عرصه تحول گرایی...و من قبول داشتم حرفش را. 

پر کار بودن و پیگیری امور مردم از شاخصه های دیگری بود که دکتر نام برد... و گفت که شجاعت در تصمیم گیری از شاخص ترین شاخصه های این دولت است.

ریسک پذیری و اقدام دور از اباحه گری هم خصوصیات مثبت دیگری بود که عنوان شد. راستش آقا این ریسک پذیری دولت هم شده است قصه ای برای خودش... نه اینکه من قبول نداشته باشم این پذیرش ریسک را ...نه! اتفاقاً لازم است بعضی جاها آدم بزند به سیم آخر ... ولی در یک کشوری که هنوز ظرفیت "یک ضرب" زدن وزنه های بزرگِ تحول و تغییر، ایجاد نشده؛ بالای سر بردن وزنه های سنگین عاقلانه نیست... هست آقا؟ دکتر احمدی نژاد چرا قبول نمی کند این عدم آمادگی را؟ گیرم که کارش درست باشد... وقتی معاونینش – حتی-  هنوز ایمان نیاورده اند به تفکرش، ریسک چه معنا دارد؟ اول باید زمینه را چید بعد لرزاند کشور را به سیاست احمدی نژادی! اصلاً آقا چرا هیچ وقت نمی آییم و برای خودمان تعریف کنیم که ریسک پذیری یعنی چه؟ اصلاً مگر همه ریسک ها خوب هستند؟!  ...بد می گویم آقا ؟!

پاسخگویی را هم دکتر زارعی جزو شاخصه های مثبت دولت عنوان کرد... ولی خداوکیلی این یکیش که اصلاً در کت ما نرفت! تعارف که نداریم... دکتر خیلی جاها بی جواب گذاشت سوال های اساسی را و من از هیچ چیز به اندازه این قضیه نمی ترسم... سوال های بی جواب همان قدر ترسناکند که یک گرگ زخمی! شبهات حل نشوند اگر، مثل یک غده سرطانی آهسته آهسته ریشه می دواند در باور جامعه و موقعی خودش را نشان می دهد که دیگر هیچ علاجی نمی شود یافت برایش... بیان جسورانه و شجاعانه برخی اشتباهات می ارزد به مخالف تراشی و تاریک کردن افکار روشن روشنفکران به سیاهی شبهات!! توی گوشتان می گویم آقا... من که بعضی جاها لجم می گیرد از نحوه جواب دادنهای دکتر به بعضی از سوالات...خداییش بعضی جاها دور می زند طرف را! 

...

اوه... خیلی شد دوباره...شرمنده ام آقا.جداً باید یک فکری بکنم برای این مزاحمتهای طولانی...حرفها که مانده است هنوز، ولی می ترسم این صاحبخانه ما – بلاگفا- به مهربانی شما نباشد... یکهو دیدید به خاطر این پست های عریض و طویل، بساطمان را ریخت توی کوچۀ " وبلاگی به این نام پیدا نشد"!!

تازه می خواستم برایتان بنویسم از جلسه خصوصی بعد از آن جلسه و حرفهای خوبی که زده شد توی آن و سوالی که من کردم درباره رجبی و موضع اخیر دکتر... مصلحتاً باشد بقیه اش برای یک پست دیگر... ان شاء الله!

 

 

+   سه شنبه هفتم آذر 1385 10:21  ...محب شما ایمانه | 

سلام آقا!

بعضی وقتها اصلا حال مقدمه چینی ندارم...مثل الان! و شما حرفهای مرا ننوشته می دانید...مثل همیشه! پس بگذارید همین اول بگویم و راحت کنم خودم را که آمده ام برای گرفتن عیدی! شما هم همین اول بدهید و راحت کنید خودتان را ... برای خودتان می گویم البته! ...می دانید که: ما که ول کن اش نیستیم!!

...

آقا خودمانیم عجب شبی را پشت سر گذارد قم! یک بهت و حیرت و سرگردانی که شاید هیچ وقت تجربه اش نکرده بود. راستی که دیشب شب سختی بود... داغ بود و سرور... جشن بود و عزا... و فکر من مدام پیش آن سفرکرده بود که شب اول قبرش شده بود شب میلاد خانم فاطمه معصومه(س)...به این می گویند عاقبت به خیری! و من حتم دارم این بهت و سرگردانی برای ما بود- فقط - و آن بالا همه چیز جور دیگری بود. حتم دارم این اتفاق عجیب مزد سالها عزاداری رسواکننده و شجاعانه آشیخ جواد تبریزی بود برای مادر پهلو شکستۀ خانم... و مگرنه اینکه "آن قبر که در مدینه شد گم... پیدا شده در مدینه قم...؟

دیشب عجیب غبطه می خوردم به حال ایشان... شب اول قبر ، در شب میلاد و در جوار خانم کریمه ای که با شفاعت او  تمام شیعیان به بهشت می روند ...و چگونه خواهد بود کرامت بی حساب خانم در شب میلادش؟! آشیخ جواد تبریزی گوارایت باد این فضل عظیم...

 

می دانید اقا دیروز - با همه بی نظمی ها و بی برنامگی ها که گفتنش را نه حال هست، نه مجال- عجیب خاطره انگیز شد. مردم از همه جا آمده بودند ... از آذربایجان و اصفهان و تهران گرفته تا عراق و لبنان و کویت و سوریه... مردم قم هم که سنگ تمام گذاشته بودند الله وکیلی. باور کنید آقا دیروز در مسیر تشییع ، پل آهنچی به قدری مملو شده بود از جمعیت که می ترسیدم جدی جدی فاجعه کاظمین رخ بدهد دوباره! چه جمعیتی آمده بود به بدرقه پیکر مرجع بزرگ تشیع... همه داغدار و سینه سوخته...

- عزا عزا ست امروز/ روز عزاست امروز/ مرجع تقلید ما / پیش خداست امروز...

 

                   

 

و مردم چه اشکی می ریختند به دنبال پیکر و با چه سختی وداع کردند با ایشان...

ولی آقا این غصه می ماند برای من که چرا همیشه باید یک نفر برود زیر خاک تا یادمان بیاید چه کسی بوده است... چرا همیشه باید یک نفر بمیرد تا عزیز بشود ... چرا اینقدر مرده پرستیم آقا ؟ چرا؟...

 ...

امروز ولی خوب حالی داد بی بی(س).اصلا همه غصه ها یادم رفت. کریمه که می گویند واقعا برازنده اش است این خانم!

این چند ساله روز تولد تا می شد می رسیدیم خدمتشان و عرض ادبی می کردیم -ولو به سلام کوتاهی- ، ولی امروز نمی دانم چرا اصلا حس حرم رفتن نبود! یعنی اصلا فکرش را نکرده بودم که برنامه ام را جوری بچینم که اول بروم خدمت بی بی(س)  و بعد برسم به کلاس. شاید چون دیروز رفته بودم حرم و پیشاپیش تبریک گفته بودم، شور و شوق زیادی نبود....هر چه بود خلاصه اصراری نداشتم برای رفتن. شال و کلاه کردیم برای دانشگاه و زدیم از خانه بیرون. در مسیر دانشگاه بودم که یکی از رفقا تماس گرفت که " بشارت باد تو را به این فرخنده طالع که استاذ(!) نزول اجلال نمی فرمایند امروز به سنگر علم و دانش ما...از همان راهی که آمدی، بازگرد دلبندم!" [رفقای ما هستند دیگه...!!] وای آقا نمی دانید چه حس قشنگی بود!! دنیا را داده بودند به من انگار! خداییش عجیب مزه می دهد به دهن آدم این تعطیلی های غیر مترقبه! از خداخواسته همانجا پیاده شدم...همانجا کجا بود؛ حالا؟ در چند قدمی حرم بی بی(س)! خداییش عجیب مزه می دهد به دهن آدم این زیارت های غیرمترقبه! اصلا آدم می افتد به نوشابه بازکردنِ برای خودش، که" حتماً دعوت شده ایم دیگر"!!

اذن دخول را خواندیم و رفتیم در آغوش لطف و کرم بی بی (س).صحن پر بود از خانم هایی که آمده بودند زیارت، به رسم هر سال : صبح تولد، گل باران ضریح مبارک ، خطبه مخصوص عید و شعارهای دسته جمعی تبریک... چقدر قشنگ است این مراسم! من به اواسط خطبه و زیات عید رسیدم:"... السلام علیک یا من قال ابن اخوها : من زارها عارفاً بحقها فله الجنه..."

اطراف ضریح حسابی شلوغ بود.راستش ما که روزهای خلوت هم نمی رویم نزدیکی های ضریح، چه رسد به امروز که در شعاع چند ده متری ضریح هم نمی شد جلو رفت.... یک جایی پیدا کردم عقب تر ها و ایستادم به زیارت نامه خواندن و بعد هم دو رکعت نماز زیارت...بعد هم نشستم به تماشا: زوار مثل پروانه می چرخیدند دور شمع ضریح...می دانید آقا بعضی وقتها غبطه می خورم به حال آن پیرزنهای با صفایی که مقابل ضریح جور خاصی گریه می کنند و حاجت می طلبند از خانم...با خودم فکر می کنم چقدر راحت می روند جلو... می روند و می چسبند به شبکه های ضریح... بین خودمان بماند اقا ولی من خیلی می ترسم از جلو رفتن. خداییش ترس هم دارد ...ندارد؟ فکر این که می روی به نزدیکی پیکری که روزی روح بزرگی بوده در آن ، می لرزاند قدمهای آدم را: جسمی که ملکوت را در خودش داشته است! قدمهای منِ ناسوتی کجا و ملکوت نازل شده بر زمین، کجا....

 

 

                      

 

ولی اقا ... کنار چنین بانویی روزگار گذراندن و نفهمیدنِ مقامات او، فاجعه است به خدا! بعضی وقتها با خودم فکر می کنم چه بوده است این بانو که معصومی دو سه نسل قبل بشارت میلادش را می دهد و مژده رسیدنش دهان به دهان می گردد...چه کرده است این خانم که همه شیعیان به سرانگشت شفاعت او بهشتی می شوند... چه حقیقتی است در وجود ایشان که حضرت امیر(ع) سرگشتگان مزار خانم پهلوشکسته اش را حواله می کند به مزار ایشان!... چه سرّی است در این "انّ لکِ عند الله شاناً من الشان" که اینگونه بلندمرتبه کرده است ایشان را ؟ این چه مقامی است که معصوم، زیارتنامه مخصوص صادر می کند برای آن تا یاد بدهد به دیگران، چگونه سلام بگویند او را ... گویی که جز معصوم نمی داند چگونه باید ادب نمود به مقام ایشان... خودتان بگویید آقا: چگونه می شود قدم گذارد به نزدیکی همچو زنی...

مراسم گلباران که شروع شد حالی گرفت همه را . زن و مرد با دسته های گل می رفتند سمت ضریح و بلند بلند می خواندند: "صل علی محمد/ معصومه جان خوش آمد"... "یا حجه بن الحسن /مبارک مبارک"...

و من فکر می کردم به شما و اینکه کجای حرم ایستاده اید... بودید که آنجا ...نه؟روز تولد عمه تان مگر می شد نباشید؟! هر چند من اصلا خودم را زحمت ندادم برای دیدن شما...چشم «مهدی بین»مان کجا بود آن وسط؟! ولی بودید خداوکیلی... من که می دانم!

 

 

راستی آقا عیدی ما چه شد ؟ یک چک سفید امضا شده می خواهم ها! یک چک سفید امضا شدۀ... برائت از نار!

 

+   پنجشنبه دوم آذر 1385 20:11  ...محب شما ایمانه | 
 

<