
|
- سلام آقا... ببخشید ما یه گونی داریم، می خوایم بذاریم پشت اون ماشینه...جسارتاً زحمتش را می کشید؟! مرد که داشت با سرعت رد می شد از پیاده رو، شل کرد قدمهاش را. ایستاد و نگاهی انداخت به من و حمیده و گونی کنارمان و بعد به ماشین آژانس که ایستاده بود کنار خیابان. - خب، به راننده ش بگید. - خانم هستند ایشان هم! مرد دوباره به گونی نگاهی انداخت، پشت سرش را خاراند و بعد با اکراه قدم برداشت سمت گونی. حمیده همان طور که راه می آمد دنبال من، زیر لب غر غر می کرد: « حتما تو دلش گفت زکی، سه تا ضعیفه افتاده اند به هم! چقدر گفتم از این قرتی بازی ها در نیار. یه ماشین دربست می گرفتیم و می رفتیم دیگه...!» *** خانم راننده آدرس دانشگاه را یک بار دیگر برای خودش زمزمه کرد که مطمئن بشود درست فهمیده است. بعد دنده را عوض کرد و از توی آینه خیره شد به ما:« چرا ریخته بودید تو گونی؟» نگاهم را از بیرون گرفتم و نگاه کردم به آینه:« چی رو؟» - جزوه هاتون را.
-جزوه؟ راننده که نسبتاً زن میانسالی بود ،کمربندش را پس و پیش کرد و گفت:« همون گونیه دیگه... پس چی بود توش؟ مگه جزوه نبود؟» خنده ام گرفت. با آرنج زدم به پهلوی حمیده:« تحویل بگیر خانم!» حمیده توپش پر بود هنوز. روش را کرده بود سمت شیشه و مثلاً گوش نمی داد به حرف ما! - چشه این دوستت؟ - هیچی. فمینیستی خونش زده بالا! حمیده طاقت نیاورد دیگر. رو کرد به من: « کوفت! دیگه عمرن جایی بیام باهات...» با اشاره چشم و ابرو حالیش کردم که زشت است جلوی خانم راننده. - نگفتید بالاخره... - جزوه نبود خانم. سیب زمینی بود، سیب زمینی...یا به قول این رفیق ما:سیب زمَنی! عمداً خندیدم که لجش در بیاید! حمیده چشم غره ای رفت! - آخی... توی خوابگاه سیب زمینی می خورید همش؟! حمیده - انگار که خواسته باشد حالت مرا ببیند- سرش را برگرداند طرفم.به زور جلوی خودش را گرفته بود که نخندد .من هم لب گزیده بودم که مباد بزنم زیر خنده. حمیده چشمکی زد و نشست لبه صندلی. انگار نه انگار که تا همین الان –مثلاً- ناراحت بود! - خوابگاه چیه خانوم؟ مگه شما خبر ندارین؟ امروز روز ملی سیب زمَنی(!) بود! کلی سیب زمنی ها ارزون شده بودن امروز... شما نخریدین؟ ...ای بابا...از دستتون رفت! به زحمتی جلوی خنده ام را گرفته بودم. راننده چشم هاش گرد شده بود:«جدی می گید؟ چرا من نشنیده بودم؟...[بعد متفکرانه به پیشانی اش چین انداخت]... حالا مثلاً سیب زمینی چی هست که روز ملی بذارن براش ؟!» حمیده خیلی جدی از آینه خیره شده بود به چشم های راننده:« ای خانم... شما هم دست کم گرفتید سیب زمَنی ها را! این موجودات شگفت انگیز اگر نباشند مملکت می پاشد از هم!» راننده مقنعه اش را کشید جلو و اخمی کرد:« دارید اذیت می کنید ها!» حمیده خودش را از تب و تاب نیانداخت:« باور نمی کنید...[ از بین تراکت هایی که دستش بود یکی را کشید بیرون]... بفرمایید، ما همایش هم گرفتیم برای این روز بزرگ... ببینید...» و بعد تراکت را گرفت جلوی آینه و انگار تبلیغ فیلمی سینمایی را بکند، از روی برگه خواند:« "اصلاح ژنتیکی سیب زمنی ها، جلسه ای برای بازشناسی هویت سیب زمنی! "» حمیده کاغذ را داد دست راننده و دست مرا که دیگر نزدیک بود منفجر بشوم از خنده، نشگون گرفت! زن همان طور که زیر چشمی جاده را زیر نظر داشت، خیره شد به تراکت و انگار شک داشته باشد به آنچه می بیند، زیر لب تکرار کرد:«جلسه ای برای بازشناسی هویت سیب زمینی... [ از توی آینه زل زد به ما] جدی راست می گید؟ ولی من نشنیده بودم ها.شاید اشتباه می کنید... امروز چندمه اصلاً ؟» حمیده خنده اش را قورت داد و به زحمت لحنش را جدی کرد:« شونزده آذر» ...راننده انگار که به چیزی فکر کند ، چشم هاش را ریز کرد. - شونزده آذر... آشناست خیلی!... پسرم امروز یه چیزی گفت ها... گفت روز چیه؟... ها!... روز دانشجو!... روز دانشجوه امروز! من و حمیده دیگر امان بریده بودیم: زدیم زیر خنده. راننده اول هاج و واج نگاهمان کرد ولی بعد که فهمید سر کار بوده است، چهره اش رفت توی هم: « من خودم همان اول فهمیدم سرکاری ست!» *** حمیده قضیه را کاملا توضیح داده بود برای راننده و گقته بود که به خاطر دانشجویی بودن برنامه، خواسته بودیم خودمانی باشد. گفته بود که قرار است در قالب یک برنامه شاد و صمیمانه، باید ها و نباید های دانشجویی به چالش کشیده شود و سخنرانی که دعوت کرده ایم حرفهای جدی و مهمی را بزند برای بچه ها ... و وقتی گفته بود که سیب زمینی ها را گرفته ایم برای تزئین سن، نوبت خانم راننده شده بود که بزند زیر خنده! *** - به نظر من یه خورده بزرگش کردید قضیه رو. این جورهام نیست دیگه... حمیده چادرش را از سرما پیچید دور خودش و گفت:«ای خانم! دلتون خوشه ها. سیب زمنی که شاخ و دم نداره! باور کنید همین ترم پیش یک همایشی گرفتیم دو روزه- به مناسبت سالگرد شهادت ادواردو آنیلی- چه همایشی شد: استادهای توپ قم و تهران را جمع کردیم، آقای قدیری ابیانه را هم دعوت کردیم...خلاصه پنبه اسرائیل را توی اون ماجرا زدیم... اونوقت شما فکر می کنید چند نفر توی سالن همایش بودند موقع برنامه ها؟ فوق فوقش پنجاه نفر... چند وقت بعد یکی دیگه از تشکل ها برنامه گذاشت، پژمان بازغی را دعوت کرد...اوه! جاتون خالی...دختر و پسر کیپ تا کیپ هم واستاده بودند. اصلاً اوضاعی شده دانشگاهها، شدن عین مهدکودک... دیگه برنامه داغ سیاسی و میزگرد علمی کیلو چنده؟ باید برنامه تئاتر حسن کچل بذاریم و تند تند برنامه بچینیم برای دَدَه و اردو بردن حضرات... [نگاهی کرد به من که اخم کرده بودم ] والّا ! دروغ می گم؟!! » خودش را فرو کرد در صندلی نرم سمند و دست به سینه نشست. زن راننده آینه را صاف کرد و از توی آن خیره شد به حمیده. چشمهاش می خندیدند:«پسر من هم دانشجوه ها!» حمیده برقش گرفت انگار. صاف نشست و به پته پته افتاد:« عجب!...می دونین... من اصولاً موندم تو کار خدا با این دسته از مخلوقاتش! واقعاً عجیب و غریبن! چون آدم می مونه کدومشون را نگاه کنه... یه عده شون را که معرفی کردم خدمتتون، یه عده دیگه شون هم هستن... نمی دونین چه امیدهایی هستن برا مملکت!خدا واقعاً نگهشون داره برا مادراشون!» روی گونه های خانم راننده چال افتاده بود از خنده ای که می کرد. چشمهاش چرخید سمت من :« قبول داری حرفای رفیقت را؟» - خب ... هست یه چیزایی! ولی به نظر من این وضعی که هست همه ش هم تقصیر خود دانشجوها نیست...یه خوردشم بر می گرده به مدیریت دانشگاها و اون ارزش و منزلتی که به تحقیقات دانشجویی میدن. پروفسور حسابی را که میشناسین... تو خاطرات تحصیلشون در خارج هست که می گن برا یه تحقیقی، یه قطعه شمش طلا لازم داشتند.اطلاع می دن به مسئولین. صبح فرداش که می رن سر تحقیق، می بینن یه قطعه طلا با همون اوصافی که خواسته بودن رو میزشونه. می رن به مسئولین می گن قضیه این چیه. می گن خوب خودت خواسته بودی...پروفسور می گه ممکنه تو آزمایش از دست بره این قطعه. می گن خوب بره،اگر باز هم لازم داشتی سفاش بده... این جوری سرمایه گذاری می کنن اونا.اون وقت ما چی؟... بچه ها با پول خودشون می رن تحقیقات می کنن یه قرون که کمک نمی شه هیچی، پیگیر کار بچه های دانشجو هم نیستند. البت خداییش تازگی ها یه تکونی خوردن، ولی هنوز کمه. خیلی عقبیم از کشورای صنعتی. همه گیرمون هم اینه که اهمیت درست و حسابی نمی دیم به تحقیقات. اونا مثل چی پول می ریزن پای پژوهش ها...البته بعدش هم حسابی شیره طرف را می مکند و ازش چند برابر پولی که خرج شده نتیجه می خوان. کاری که بعد با محققینشون می کنن واقعاً غیر اخلاقیه...» حمیده پرید بین حرفم و گفت:« بلند بگو:مرگ بر آمریکا!» راننده باز زد زیر خنده. *** خانم راننده چادرش را کشید تا روی پیشانی و دست برد زیر گونی سیب زمینی ها:« یک ... دو...سه...بلندش کنید.» حمیده در حالیکه یک گوشه گونی را بلند کرده بود زیر لب غر غر کرد:«چقدر گفتم از این قرتی بازی ها در نیار...ایشالا شهید بشی تو رکاب امام زمان (عج)، من یکی راحت بشم از دستت!» گونی را گذاشتیم روی زمین. گفتم:« به دعای گربه کوره بارون نمی یاد...» حمیده چادرش را تکاند و آه بلندی کشید:« باشه، ولی...شاید این جمعه بیاید ...شاید!» |
|
+
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 22:44 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام... آقا! سوز می آید امشب و سرما، خانه نشین کرده است همه را و من به شما فکر می کنم که مباد، سرما بخورید ... یحتمل سرد است کربلا هم امشب! خوب بپوشانید خودتان را در فاصله بین الحرمین ، آن وقت که خارج می شوید از حرم جدتان به قصد زیارت عمو عباس(ع)... تل زینبیه گرمتر از همه جاست؛ سردتان شد بروید آنجا... ولی شما را به خدا نگاه نکنید از پنجرۀ تل به حرم... نگاه نکنید تا مباد عمه تان را ببینید که ایستاده است با چادر خاکی و دست گذارده است روی سر و چشم دوخته است به جایی که ...نگاه نکنید آقا...نگاه نکنید .... ... سوز می آید امشب و من دوباره سردم شده است و لرز کرده ام و انگار آن سرمای عجیب دوباره نشسته است به سلول سلول بدنم حالا که بوی کربلا پر کرده است مشامم را ... و چه کسی باور می کند – جز شما – که اگر همه با یاد کربلا می سوزند، من لرز می کنم و بدنم به رعشه می افتد از آن سرما... و اگر همه کربلا را به عشق و شور و حالش می شناسند، من به حرمت مادر می شناسم و جبّاریت رئوفانه ارباب بی کفن(ع) ... چه کسی باور می کند آقا ...چه کسی؟ و اگر خود من نلرزیده بودم از آن سرما، باورم نمی شد قصه آن شب را...و باور کردن چه فایده وقتی ایمان نیاورده ام هنوز . وقتی یادم می رود آن شب را و آن سرما را و آن تنبیه سخت را ... حقم بود آقا!حقم بود تا یادم بماند حرمت بی حد و مرز مادر را و آویزه گوشم بشود آنچه را که امام(ع) بیشتر از زیارت باحال می خواست از من... باور کنید آقا ، نمی دانم چرا بعضی از ما ، بعضی از وقتها، سوراخ دعا را گم می کنیم! غرق می شویم در چیزهای فرعی و یادمان می رود اصلی ها را... و مگر اصلی تر از پرستش خدا چیزی هست؟ و مگر چیزی شانه به شانه پرستش او آمده است در قرآن، جز احسان به پدر و مادر؟! کاش آن شب هم یادم بود این نکته را! آن شب که شب جمعه بود؛ مثل امشب و سرد بود؛ مثل امشب... حرم غلغله بود از جمعیت. دو سه روز از اربعین گذشته بود و ما بار اولی بود که می خواستیم برویم داخل حرم. شما که یادتان هست؟ روز اربعین بسته بودند حرم را به روی خانم ها و ما زیارتمان را همانجا کردیم: بیرون حرم...
دلم شور می زد؛ یک شور شیرین که آدم دلش می خواهد همیشه بماند در آن! لحظه ای رسیده بود که همه برای آن لحظه، هزارها نقشه کشیده بودیم! شده بودیم مثل کسی که سالها منتظر دیدار حبیبش باشد و حالا در چند قدمی او نفس بکشد...وه که چه لحظه ای بود! دلم می خواست بایستیم در چارچوب درب و با حضور قلب اذن دخول بخوانیم و با اشک اجازه بگیریم و وارد بشویم... چیز کمی نبود آخر؛ به محضر کسی رسیده بودیم که از ابتدای خلقت نامش می درخشیده است بر عرش خدا... - معطل نکنید دم درب. جمعیت زیاد است.گم می کنیم هم را... مامان گیر داده بود که سرت را بنداز زیر و برو داخل و من دلخور که "چرا؟ بعدِ عمری رسیده ایم به حرم، نمی شود که همین طور برویم داخل! " ... چقدر لجم می گیرد حالا از دست خودم! کاش می فهمیدم آنجا ، که امام حسین(ع) چه می خواهد از من: فرمانبرداری از مادر یا اذن دخول! ... ادب حرم را می خواستم نگه بدارم با بی ادبی به مادر! راستی که بعضی وقتها چه غلط های زیادی ای می کنیم ما! آن لحظه که تمام آن سفر را به تصورش گذرانده بودم، آنقدر سرد و سیاه گذشت بر من که اذن دخول که هیچ، یک سلام درست و حسابی هم نتوانستم بدهم به مولا و با اعصاب خرد پا گذاشتم روی پله های حرم و وارد صحن شدم... از آن رقت قلبی که داشتم تا چند لحظه قبل، هیچ خبری نبود دیگر! سیاهی کدورتی که افتاده بود به سینه ام حتی حال عشق بازی را هم گرفته بود از من و من فهمیده و نفهمیده ، پا که گذاشتم روی پله دوم و نگاهم که افتاد به آن گنبد طلایی تازه فهمیدم چه اشتباهی کرده ام! - خاک بر سرت! این بود شور و شوقت؟ بار اول...بی ادبی...دم درب...مقابل مولا...! بیچاره! تحویلت نگیرد چه؟ نگاهت نکند چه؟ سلامت را بی جواب بگذارد چه؟ چه خاکی می خواهی به سرت بریزی آن وقت؟... از بین جمعیت به زور راه باز می کردیم و می رفتیم جلو.مامان هنوز ناراحت بود از دستم و من ناراحت از دلخوری او و بیمناک از تحویل نگرفتن مولا(ع)...دقیقاً شده بودم مثل بچه ای که خودش فهمیده است کار بدی کرده و هر لحظه در انتظار تنبیه باشد! داخل رواق که نمی شد رفت. توی صحن بین صفوف هر جوری که بود جا کردیم خودمان را. یادم هست که مامان و بقیه یک جا نشستند و من و خواهرم با فاصله ای از آنها. سرم سنگین شده بود یکباره و روی گردنم سنگینی می کرد.گیج می رفت یک جورهایی و من خبر نداشتم از ضرب شست مولا(ع)! نشستیم و من نگاهم را دوختم به گنبد. باورش برای منی که آنقدر منتظر آن لحظه بودم سخت بود اما نه حال گریه داشتم؛ نه حال زیارت... هر چه بود سرمایی بود که مثل خوره- یکباره- افتاده بود به جانم و انگار همراه خون داشت می دوید توی رگهام... هوا که سرد بود، اما سرمایی که من حس می کردم یک جور دیگری بود. چه جورش را نمی دانستم ، فقط می دانستم سرمای هوا نبود که داشت یخ می زد دستهام را و سوی چشمهام را می گرفت از من! دستهام را مالیدم به هم و اطراف را گذراندم به نگاهی:همه غرق زیارت بودند. نمی فهمیدم چه حالی است که دارم ولی دستهام ارام ارام داشت بی حس می شد. بدنم کرخت شده بود و نای حرکت نداشتم دیگر. زیارتنامه ای که داشتم را به زحمت باز کردم و شروع کردم به خواندن... - السلام علیک...
دندانهام آشکارا به هم می خورد و صدا می کرد. زیارتنامۀ چند ورقی، سنگینی می کرد روی انگشتهای یخ زده ام. گلوم می سوخت. بدنم به رعشه افتاده بود. چنان می لرزیدم که خواهرم به تعجب نگاهم کرد: "چـِت شد یهو؟" خودم هم نمی دانستم. فقط می دانستم که داشت بند بند وجودم باز می شد از هم. فقط می دانستم سرمای وحشتناکی که افتاده بود – یک مرتبه- به جانم، داشت نفسم را می برید. مچاله شده بودم در خودم.خواهرم ژاکتش را انداخت روم ... بیشتر سردم شد. شاید هم سرما نبود. یک چیزی بود شبیه سرما... شل شده بودم و اگر در محاصره اطرافیان نبودم مطمئناً نمی توانستم بنشینم روی زمین . چشمهام سیاه شده بود... سرم آنقدر سنگین بود که نمی توانستم بلند کنم و به گنبد نگاهی بیندازم... می توانستم هم، نمی کردم بی شک. نگاه غضب آلود امام(ع) را با همه وجودم می دیدم بر خودم. چه احساس وحشناکی بود: ترس بود...ندامت بود... سرما بود...حسرت بود... می خواستم حرفی بزنم...عذر بخواهم... توبه کنم ...اما حال همان بچه بدی را داشتم که پدرش – با همه مهربانیش- آنقدر از دستش عصبانی است که کافیست یک حرف در بیاید از دهنش تا یکی بخواباند زیر گوشش! یک حسی می گفت هیچی نگو فعلا! کم کم مامان هم فهمید حالم را و با همه ناراحتیش، محبت مادرانه اش وادارش کرد بیاید سراغم. رمقی نمانده بود برای حرف زدن.حال جواب دادن به سوالاتش را حتی با تکان سر، نداشتم! دندانهام داشتند به هم قفل می شدند. حرم داشت می چرخید دور سرم.وای آقا آقا آقا... فقط شما می فهمید چه حالی داشتم ان لحظه! و آن عذاب که "لاتقوم له السموات و الارض" داشت از پا در می آورد مرا و من مانده بودم به نجوای" فکیف لی و انا عبدک الضعیف..." مامان دیگر نگران شده بود و اطرافیان هم. من بریده بودم دیگر.طاقتم طاق شده بود. حال مادر را که دیدم گفتم به خاطر مادر هم که شده می بخشند... به زور سرم را بالا آوردم ... نگاه کردم به آن پرچم سرخ که پیچ و تاب می خورد بالای گنبد و با قلب شکسته و با اضطرار از دلم گذشت: "أَمَن یُجیبُ المُضطَرَّ إذا دَعاهُ وَ یَکشِفُ السُّوءَ..." و بعد... یک چیزی، آرام - مثل یک موج که بیاید و هر چه هست روی ساحل، بشورد و ببرد با خودش- آمد و رفت!چه بود، نفهمیدم ولی فهمیدم که تمام شد! آقا...آن لحظه چه گذشت که من نفهمیدم؟ چه شد که آرام گرفت تاب و تبم؟ چه کسی وساطت کرد؟ شما؟ عمه تان؟ عموتان؟ چه کسی ارباب را راضی کرد از من؟ چه شد که به ساعتی نکشید که خون دوید توی رگهام... نفسم بالا آمد یکباره از سینه... نور نشست به چشمهام ؟ چه شد که سرما-آن سرمای عجیب و غریب- با بازدم هام –انگار - بیرون رفت از بدنم؟ شاید اینها مهم نبود... مهم آنی بود که باید دستم می آمد و آمد! کمکم کنید روزمرگی لحظه ها، از یادم نبرد "و بالوالدین احسانا" را...کمکم کنید آقا... وای که چه شب سردی است امشب... آقا خودتان را خوب بپوشانید: فردا جمعه است و جمعه ها بوی آمدن شما را دارد... یعنی فردا هم غروب می شود بی شما؟! |
|
+
جمعه دهم آذر 1385 2:56 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا! بعضی وقتها اصلا حال مقدمه چینی ندارم...مثل الان! و شما حرفهای مرا ننوشته می دانید...مثل همیشه! پس بگذارید همین اول بگویم و راحت کنم خودم را که آمده ام برای گرفتن عیدی! شما هم همین اول بدهید و راحت کنید خودتان را ... برای خودتان می گویم البته! ...می دانید که: ما که ول کن اش نیستیم!! ... آقا خودمانیم عجب شبی را پشت سر گذارد قم! یک بهت و حیرت و سرگردانی که شاید هیچ وقت تجربه اش نکرده بود. راستی که دیشب شب سختی بود... داغ بود و سرور... جشن بود و عزا... و فکر من مدام پیش آن سفرکرده بود که شب اول قبرش شده بود شب میلاد خانم فاطمه معصومه(س)...به این می گویند عاقبت به خیری! و من حتم دارم این بهت و سرگردانی برای ما بود- فقط - و آن بالا همه چیز جور دیگری بود. حتم دارم این اتفاق عجیب مزد سالها عزاداری رسواکننده و شجاعانه آشیخ جواد تبریزی بود برای مادر پهلو شکستۀ خانم... و مگرنه اینکه "آن قبر که در مدینه شد گم... پیدا شده در مدینه قم...؟ دیشب عجیب غبطه می خوردم به حال ایشان... شب اول قبر ، در شب میلاد و در جوار خانم کریمه ای که با شفاعت او تمام شیعیان به بهشت می روند ...و چگونه خواهد بود کرامت بی حساب خانم در شب میلادش؟! آشیخ جواد تبریزی گوارایت باد این فضل عظیم... می دانید اقا دیروز - با همه بی نظمی ها و بی برنامگی ها که گفتنش را نه حال هست، نه مجال- عجیب خاطره انگیز شد. مردم از همه جا آمده بودند ... از آذربایجان و اصفهان و تهران گرفته تا عراق و لبنان و کویت و سوریه... مردم قم هم که سنگ تمام گذاشته بودند الله وکیلی. باور کنید آقا دیروز در مسیر تشییع ، پل آهنچی به قدری مملو شده بود از جمعیت که می ترسیدم جدی جدی فاجعه کاظمین رخ بدهد دوباره! چه جمعیتی آمده بود به بدرقه پیکر مرجع بزرگ تشیع... همه داغدار و سینه سوخته... - عزا عزا ست امروز/ روز عزاست امروز/ مرجع تقلید ما / پیش خداست امروز...
و مردم چه اشکی می ریختند به دنبال پیکر و با چه سختی وداع کردند با ایشان... ولی آقا این غصه می ماند برای من که چرا همیشه باید یک نفر برود زیر خاک تا یادمان بیاید چه کسی بوده است... چرا همیشه باید یک نفر بمیرد تا عزیز بشود ... چرا اینقدر مرده پرستیم آقا ؟ چرا؟... امروز ولی خوب حالی داد بی بی(س).اصلا همه غصه ها یادم رفت. کریمه که می گویند واقعا برازنده اش است این خانم! این چند ساله روز تولد تا می شد می رسیدیم خدمتشان و عرض ادبی می کردیم -ولو به سلام کوتاهی- ، ولی امروز نمی دانم چرا اصلا حس حرم رفتن نبود! یعنی اصلا فکرش را نکرده بودم که برنامه ام را جوری بچینم که اول بروم خدمت بی بی(س) و بعد برسم به کلاس. شاید چون دیروز رفته بودم حرم و پیشاپیش تبریک گفته بودم، شور و شوق زیادی نبود....هر چه بود خلاصه اصراری نداشتم برای رفتن. شال و کلاه کردیم برای دانشگاه و زدیم از خانه بیرون. در مسیر دانشگاه بودم که یکی از رفقا تماس گرفت که " بشارت باد تو را به این فرخنده طالع که استاذ(!) نزول اجلال نمی فرمایند امروز به سنگر علم و دانش ما...از همان راهی که آمدی، بازگرد دلبندم!" [رفقای ما هستند دیگه...!!] وای آقا نمی دانید چه حس قشنگی بود!! دنیا را داده بودند به من انگار! خداییش عجیب مزه می دهد به دهن آدم این تعطیلی های غیر مترقبه! از خداخواسته همانجا پیاده شدم...همانجا کجا بود؛ حالا؟ در چند قدمی حرم بی بی(س)! خداییش عجیب مزه می دهد به دهن آدم این زیارت های غیرمترقبه! اصلا آدم می افتد به نوشابه بازکردنِ برای خودش، که" حتماً دعوت شده ایم دیگر"!! اذن دخول را خواندیم و رفتیم در آغوش لطف و کرم بی بی (س).صحن پر بود از خانم هایی که آمده بودند زیارت، به رسم هر سال : صبح تولد، گل باران ضریح مبارک ، خطبه مخصوص عید و شعارهای دسته جمعی تبریک... چقدر قشنگ است این مراسم! من به اواسط خطبه و زیات عید رسیدم:"... السلام علیک یا من قال ابن اخوها : من زارها عارفاً بحقها فله الجنه..." اطراف ضریح حسابی شلوغ بود.راستش ما که روزهای خلوت هم نمی رویم نزدیکی های ضریح، چه رسد به امروز که در شعاع چند ده متری ضریح هم نمی شد جلو رفت.... یک جایی پیدا کردم عقب تر ها و ایستادم به زیارت نامه خواندن و بعد هم دو رکعت نماز زیارت...بعد هم نشستم به تماشا: زوار مثل پروانه می چرخیدند دور شمع ضریح...می دانید آقا بعضی وقتها غبطه می خورم به حال آن پیرزنهای با صفایی که مقابل ضریح جور خاصی گریه می کنند و حاجت می طلبند از خانم...با خودم فکر می کنم چقدر راحت می روند جلو... می روند و می چسبند به شبکه های ضریح... بین خودمان بماند اقا ولی من خیلی می ترسم از جلو رفتن. خداییش ترس هم دارد ...ندارد؟ فکر این که می روی به نزدیکی پیکری که روزی روح بزرگی بوده در آن ، می لرزاند قدمهای آدم را: جسمی که ملکوت را در خودش داشته است! قدمهای منِ ناسوتی کجا و ملکوت نازل شده بر زمین، کجا....
ولی اقا ... کنار چنین بانویی روزگار گذراندن و نفهمیدنِ مقامات او، فاجعه است به خدا! بعضی وقتها با خودم فکر می کنم چه بوده است این بانو که معصومی دو سه نسل قبل بشارت میلادش را می دهد و مژده رسیدنش دهان به دهان می گردد...چه کرده است این خانم که همه شیعیان به سرانگشت شفاعت او بهشتی می شوند... چه حقیقتی است در وجود ایشان که حضرت امیر(ع) سرگشتگان مزار خانم پهلوشکسته اش را حواله می کند به مزار ایشان!... چه سرّی است در این "انّ لکِ عند الله شاناً من الشان" که اینگونه بلندمرتبه کرده است ایشان را ؟ این چه مقامی است که معصوم، زیارتنامه مخصوص صادر می کند برای آن تا یاد بدهد به دیگران، چگونه سلام بگویند او را ... گویی که جز معصوم نمی داند چگونه باید ادب نمود به مقام ایشان... خودتان بگویید آقا: چگونه می شود قدم گذارد به نزدیکی همچو زنی... مراسم گلباران که شروع شد حالی گرفت همه را . زن و مرد با دسته های گل می رفتند سمت ضریح و بلند بلند می خواندند: "صل علی محمد/ معصومه جان خوش آمد"... "یا حجه بن الحسن /مبارک مبارک"... و من فکر می کردم به شما و اینکه کجای حرم ایستاده اید... بودید که آنجا ...نه؟روز تولد عمه تان مگر می شد نباشید؟! هر چند من اصلا خودم را زحمت ندادم برای دیدن شما...چشم «مهدی بین»مان کجا بود آن وسط؟! ولی بودید خداوکیلی... من که می دانم! راستی آقا عیدی ما چه شد ؟ یک چک سفید امضا شده می خواهم ها! یک چک سفید امضا شدۀ... برائت از نار! |
|
+
پنجشنبه دوم آذر 1385 20:11 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام اقا... قربانتان بروم...سرتان سلامت آقا... دیدید شب میلاد چطور داغدار شدیم؟ ... دیدید چطور سیاه پوش شدیم ؟ خاک عزا به سر گرفته ایم آقا...سرتان سلامت... باورم نمی شود هنوز...باورم نمی شود... آقااااااااا... باور کنید یتیم شده ام انگار. باور کنید داغ پدر دیده ام انگار. باور کنید باورم نمی شود... نمی شود ...نمی شود.... راست است یعنی این حرفها؟ این " انا لله و انا الیه راجعون" ها که پخش شده است در همه جا ؟... یعنی راست راسکی فردا -شب میلاد بی بی(س) - باید بروم تشییع جنازه مرجعم؟! آخ آقا... زبانم لال... چشمم کور...کاش نمی دیدم این روز را...
... حالی نیست دیگر برای نوشتن... ببخشایید.
|
|
+
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 23:35 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا! رکورد شکستم! مطمئنم رکورد شکستم! قول می دهم نتوانید وبلاگی پیدا کنید که پستی به این طویلی داشته باشد! ناز شستم!!چه کرده ام! نه اینکه خواسته باشم اصول وبلاگ نویسی را زیر پا بگذارم ها... استغفرالله! تازه کلی هم تلاش –بیهوده! – کردم که کوتاه بنویسم اما نشد؛ به همین سادگی! اصلا آقا قدیمی ها راست گفته اند که چاردیواری اختیاری! چه عیب دارد یک پست سلام آقا هم بشود اندازه طومار حمورابی![نه اینکه مثلا تا حالا نشده بود!] آسمان که نمی آید به زمین...می آید؟ باور کنید آقا، حق مطلب ادا نمی شد با چهار خط و گرنه این همه وقتتان را نمی گرفتم... اصلا بیایید و فکر کنید دارید یک رمانچه (!) می خوانید... ما که این همه مزاحمتان شدیم ، این هم رُوش؛ قبول است آقا؟... دمتان گرم! ... از کجا شروع کنم حالا؟ از خیابان زنبیل آباد، کوچه 32 ، پلاک 29، خوب است؟ از همان خانه قدیمی با سه چهار تا اتاق کوچک و حیاطی- نسبتا – بزرگ و یک درخت انجیر در وسط حیاط... یک خانه بین خانه های شیک و نوسازی که هنوز نمی دانم ساکنینش می دانند در همسایگی شان قهرمانان چه قصه های تلخ و سرنوشتهای تلخ تری، روز و شب می گذرانند یا نه...ندانند هم عجیب نیست آقا... مگر چند تای ما که غرق شده ایم در روزمرگی زندگی هایمان خبر داریم از وجود آنها؟ خود من که فکر می کردم این قصه ها را فقط می شود در رمان «بینوایان» خواند یا در داستان «جودی ابت»! خاله چند باری گفته بود در مدرسه ای که معاونت دارد چند نفر از بچه های بهزیستی درس می خوانند و شنیده بودم که گهگاه سری می زند بهشان.این اواخر سپرده بودم هروقت خواست برود بهزیستی، خبر کند مرا هم...چند شب پیش تماس گرفت منزل. - امشب می خوام سر بزنم به بچه ها...پایه ای؟ از خدا خواسته گفتم"هستیم در رکاب". دوربین فیلمبرداری را بی خیال شدم چون مطمئن نبودم اجازه بدهند تصویر برداری کنم اما عکاسی را با خودم بردم:" اجازه ندادند ، یواشکی می گیرم فوقش!" به کوچه 29 که رسیدیم چشمم دنبال ساختمان بزرگ و چندطبقه ای بودم که از دور داد بزند" من مال بهزیستی ام!" ولی خاله پیچید سمت یک خانه آجری... ظاهرش خرابتر از آن بود که بشود راحت باور کرد که درست آمده ایم اما زنگ درب را که فشار داد ، ناچاراً باورم شد که واقعا همان جاست! صدای جیغ و داد بلندی از پنجره باز ساختمان بیرون می آمد.خاله زیر لب گفت" خدا به خیر کنه ...باز هم دعوایشان شده" تا بخواهم چیزی بپرسم درب باز شد... بی اختیار گردن کشیدم که ببینم چه خبر است داخل... در نیمه باز شده بود و سر مربی آمده بود بیرون از پشتش . اصلا نمی شد داخل را دید... سلام کردم و همراه خاله وارد شدم... بر خلاف تصورم داخل اصلا شبیه یک ساختمان اداری یا حتی خوابگاهی نبود ... یک خانه بود مثل همه خانه ها و ورودی اش، یک پاگرد کوچک بود و دو راه پله که یکی بالا می رفت یکی پایین... خاله همراه مربی رفت بالا، من هم، رام و سر به زیر به دنبالشان... هنوز نرسیده بودیم به پاگرد بالا که دو سه تا از بچه ها دویدند بیرون - جلوتر از همه هم یک دختر کوچولو که یک روسری قرمز سرش کرده بود- و ریختند دور خاله و محض رضای خدا یک نفر هم تحویل نگرفت ما را! می دانید اقا یک جورهایی دست و پام را گم کرده بودم... می ترسیدم نتوانم خوب ارتباط برقرار کنم با بچه ها ... اصلا نمی دانستم چه طور باید شروع کنم یا مثلا از چی حرف بزنم یا اینکه جدی باشم یا خودمانی... یک جورهایی هول برم داشته بود! ولی خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم بچه ها صمیمی شدند با من... اول از همه هم «صدیقه» ...همان دختر کوچولوی روسری قرمز!
مربی هدایتمان کرد داخل ...یک هال کوچک که سه طرفش اتاق بود و یک طرف، دو سه تا پله که می رفت داخل آشپزخانه...نشستیم یک سمت هال و بچه ها ردیف شدند رو به رویمان... اول فقط چهار پنج نفر بودند اما کم کم از هر اتاق چند نفر دیگر هم آمدند بیرون . بچه ها زل زده بودند به من و من مثل بچه ای که آمده باشد یک جای ناآشنا و غریبی بکند، همین طور صاف نشسته بودم کنار خاله: همه شور و شرم خوابیده بود یکباره! .... ادامه مطلب |
|
+
شنبه بیست و هفتم آبان 1385 19:22 ...محب شما ایمانه |
|
|
سلام آقا ! چند وقتي است مي خواهم بنشينم يك دل سير حرف بزنم برايتان اما نه من فرصتش را كردم نه شما توفيق داديد... ولي امشب آنقدر دلم پر است كه قيد همه چيز را زده ام و نشسته ام پاي اين مانيتور ... حالا فقط مانده عنايت شما... كممان نذاريد الله وكيلي!
آقا من مي خوام بدانم چرا شما نمي زنيد پس كله ما؟ چرا نوح نمي شويد و طوفان نمي فرستيد تا راحتتان كند و راحتمان كند؟ دِ آخر از بس رئوف بوديد و مهربان كه امروز نمك نشناس تر شده ايم ما ... دِ از بس دلرحيم بوديد و كريم كه خيال مي كنيم با اين چادري كه آورده ايم تا روي دماغمان و محاسني كه بلند كرده ايم تا روي سينه، شده ايم خط مقدم سربازان تو ... دِ همين خوبي شماست كه از بس به رويمان نياورديد خيال برمان داشته است كه آخر مرام و انتظاريم ... دِ قربانت بشوم يك بار - فقط يك بار- بزن پس كله ما؛ بلكه به خودمان بياييم... بلكه خجالت بكشيم از خودمان...كه اگر زورمان مي آيد آدم بشويم لااقل نام شما را برداريم از روي خودمان... آقا به خودتان قسم ؛ شما حيفيد...حيفيد كه نام شما خورده است به من يك لاقبا و... امان از غربت شما! نه آقا ... به خودتان قسم... به همين شب هاي عزيز قسم، نمي خواهم حالا اين جور دلتان را بيازارم و هر چه هست و نيست را ببرم زير سوال...اصلا من خاك پاي بر و بچ مخلص چادري و برادرهاي اهل حال و حزب اللهي– كه الحق كم هم نيستند – هم نمي شوم ولي آقا خسته شده ام...خسته شده ام از بس كه با سيلي مصلحت، صورت حقايق را سرخ نگه داشتيم...خسته شده ام از اين همه كوتاهي كه مي كنيم ... خسته شده ام از اين همه بي حالي و انفعال...خسته شده ام از دست خودمان كه هر چه مي كشيم از دست خودمان است... بين خودمان بماند آقا ... بعضي وقتها غبطه مي خورم به حال آنهايي كه رها كرده اند تو را و حال مي كنند با دنيايي كه ساخته اند براي خودشان...هر چه هستند لا اقل ادعايي ندارند؛ لا اقل خودشان را نچسبانده اند به شما و به نام شما نان نمي خوردند ... خدا پدرشان را بيامرزد كه راهشان را گرفته اند و سرشان را انداخته اند زير و دارند مي روند مثل بچه آدم و آنوقت ما...! ما كه حتي گيريم در خودمان و هر كداممان علامه دهريم و آيت اللهِ عظمايي! ما كه اگر لطف شما نبود تا حال هزار بار فاتحه مان خواندني شده بود... ! آقا... بد شده ايم،بد ؛ آنقدر بد كه خدا – فقط- مي تواند به دادمان برسد و شما هم كه نمي زنيد پس كله ما...
حق با شماست ؛داغ كرده ام ، داغ و حتي از خنكاي هواي باران زده اي كه از لاي پنجره مي خورد به صورتم هم كاري بر نمي آيد... خودتان بگوييد آقا مي شود داغ نبود؟ مي شود هزار و يك درد را ديد و چشيد و تب نكرد؟ همين ديروز ... همين ديروز كه قرار بود در جلسه مهمي بنشينيم و فعاليت تشكيلاتمان را در ايام انتخابات خبرگان برنامه ريزي كنيم؛ مي شد داغ نكرد وقتي جلسه ي به آن مهمي به خاطر خواب ماندن دو تا از برادران تشكيلات و غيبت شخص ثالثشان به هم خورد؟! نه آقا ،خودتان بگوييد داغ كردن ندارد؟ ... آن هم وقتي طيف مقابل برنامه هايش را ماه هاست ريخته است و از همان روز اول سال ، كارش را شروع كرده است در دانشگاه؟ آقا به خودت قسم درد دارد وقتي ببيني آنها كه هيچ بويي نبرده اند از انتظار تو، دارند كار مي كنند روي ذهن و فكر بچه هاي جديد الورود و آنوقت بچه هاي –ببخشيد ها – مثلا حزب اللهي دانشگاه هنوز گيرند در يك برنامه مشخص!
نه اينكه من به از آنها باشم ها، نه... همه مان سر و ته يك كرباسيم! ولي درد را كه مي شود فهميد وقتي ببيني بسيج، انجمن را قبول ندارد؛ انجمن، نهاد را ؛ نهاد، كانون را ...و بعد ببيني همين عده - كه حضورشان حتي هنوز توجيه قانوني ندارد- آنقدر يكدست و متحد كار مي كنند كه هر وقت نگاهت مي افتد بهشان از ته دل آرزو بكني كه اي كاش به جاي ده نفر از ما يك نفر از آنها كار مي كرد براي شما... ! و بي حكمت نبود كه مولا علي(ع) - كه همچو شبي راحت شد از غصه هاي بيشمار- چنين آرزويي داشت و بر سر منبر مي ناليد كه ‹شما در حقتان پراكنده ايد و آنها در باطلشان متحد›...باوركنيد تازه دارم كم كمكي مي فهمم كه مولاي غريبم چه كشيده است از دست ابن ملجم هايي كه كم نبودند در اطرافش... تازه مي فهمم چرا خطبه هاي نهج البلاغه پر است از غصه هاي مولا و كاش نبودم حالا، تا ببينم تنهايي شما را... و اصلا چه توقعي مي توان داشت از اين جوانها، وقتي بزرگان مملكت كه مصلحت امور رقم مي خورد به تشخيص آنها ، به لجبازي و سياست كاري چوب حراج زده اند به مصالح كشور... چه انتظار مي رود از اين ها، وقتي منسوبين به دولت مهر، آتش افروز جنگ سرد احزاب مي شوند و انگار نه انگار كه نائب غريب تو فرياد مي زند : وحدت، وحدت... به شب قدر قسم نمي خواهم در لباس دوستي ، آب بريزم به آسياب دشمن ...خودت مي داني ارادت مرا به ساحت هر كه زحمت كشيده است براي اسلام و خدمت كرده است به اين ملت ... ولي آقا درد است اينها و اگر به شما نگوييم هم كه غمباد مي كنيم ... ثبت نام انتخابات خبرگان هم تمام شد ...خودتان كه خبر داريد؟ و خبر داريد كه خيلي ها آماده شده اند براي تعبير روياهاي شوم خود ... كمكمان كنيد كه يادمان نرود قرار است اين نهضت به نهضت شما گره بخورد... كمكمان كنيد فردا نائب تنهاي شما ،تنها تر از امروز نباشد... كمكمان كنيد... ... راستي آقا آن جمله اول مرا كه جدي نگرفتيد؟ ...داغ بودم يك چيزي پراندم ديگر!... حالا يك وقت نزنيد پس كله ما... ما نازك نارنجي تر از اين حرفهاييم ... مي دانيد كه؟! |
|
+
پنجشنبه بیستم مهر 1385 17:7 ...محب شما ایمانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک دفترچه خاطرات |
نشسته ام به باور حضور تو
میان انتظار خسته ای که گاه گاه آه می کشد و تو ... یک همیشه ای برای انتظار من... محب شما: ایمانه |
| نامه های پیشین |
|
خرداد 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| حال و هوای نامه ها |
|
دلنوشته ها شکوایه های اجتماعی شکوایه های سیاسی شکوایه های اجتماعی - سیاسی |
|
RSS
|