تبليغاتX
سلام آقا

سلام آقا

....

......

........

این ها را که می دانید چیست؟ یک مشت حرف که سنگینی بارَش را چهار تا نقطه "بی زبان" باید به دوش بکشند! چکارکنم آقا ... حرف بزنم می گویند دلمان گرفت! راست می گویند هم! دل ما گرفته است بس است دیگر... بگذار حرفها بماند پشت سادگی این نقطه چین ها...

دلم عجیب هوای آیه های مقطعه را کرده است. چه حس غریب و قریبی است توی این آیه ها ...خدا هم انگار دلش می گیرد بعضی وقتها!

 

اعوذ بالله من الشیطان الرجیم

الف.لام.میم...

کاف.ها.یا.عین.صاد...

حا.میم...

الف.لام.میم .صاد...

یا.سین...

طا.ها...

الف.لام .میم.راء....

صدق الله العلی العظیم

...

راستی که دل آرام می گیرد با یاد خدا!

 

 

                         

  ..................

 

راستی ، جلسه چند شب پیشمان را که خبر دارید؟ چه طور بود آقا؟ راضی بودید از آن جلسه ؟ یعنی به درد بخور و تاثیر گذار بود یا یک جلسه بود مثل همه جلسه ها که دهان پر کن بود –تازه شاید!- با آن عنوانی که داشت و سخنرانی که مشاور رییس جمهور بود... ؟ اگر راضی نبوده باشید که ول معطل بودیم همه ما! ... می دانید اقا، شما را که نمی دانم، ولی واقعیتش من که راضی نبودم . دم بچه های هیئت، گرم ها؛ زحمت زیاد کشیدند؛ ولی به جان خودم یک جای کار می لنگید...شاید چون یکی از اعضای دولت را آورده بودند . یا شاید چون قضیه شده بود قضیه همان ماست فروش که هیچ وقت نمی گوید ترش است ماست من!... یا شاید چون بهتر بود -مثلا- مناظره ای بحث بشود تا یک طرفه و از یک دیدگاه... شاید هم به این خاطر بود که نخواستیم ضعف هایمان را ببینیم: "دولت عدالتخواه؛ موفقیت ها و موانع" ! خدا پدرشان را بیامرزاد! انگار همه چیز بوده است توی این یک سال، جز ضعف و اشتباه... عادی است البته، تخطئه نمی کنم؛ ولی دولت شما که نیامده است روی کار که بی نقص و عیب باشد ، بالاخره یک چیزهایی هست ، باید بیشتر وقت بگذاریم برای حل آنها ... خودمان باید خودمان را نقد کنیم...قبل از آنکه دیگران بکنند. خداییش آقا از این یک جانبه گری ها بدم می آید خیلی...دِ هر چه می کشیم از همین هندوانه زیر بغل هم گذاشتن هایمان است دیگر... یکبار ننشستیم - الله وکیلی- ضعفها و کاستی هایمان را در بیاوریم و فکری بکنیم به حالش... حتماً باید سرمان بخورد به سنگ و از دست بدهیم داشته هایمان را تا به خودمان بیاییم... آقا خودتان دعا کنید ما را ... عاقبتمان به خیر شود هنر کرده ایم!

...

هیئت را که خیلی وقت بود سر نزده بودم. یک جور کناره کشی بی سر و صدا.ولی شب قبلش که مسئول هیئت زنگ زد که فردا شب جلسه است با مهندس چمران و دکتر زارعی نجف دری، فکر کردم شاید بشود چهار تا حرف بزنیم که برسانند به گوش دکتر.

-صبح باشی اینجاها ...به خدا دست تنهام. بچه ها هر کدامشان یک طرفند.یکی مشرق، یکی مغرب... خوب؟

گفتم می آیم ان شاء الله ولی...

- باید حرف خودم را بزنم ها! اون وسط هی نگید هیس و ویس!

و آخرش هم گفتم.در جلسه ای خصوصی که بعد داشتیم با دکتر زارعی...

گفته بودم صبح می آیم هیئت ، به قید ان شاء الله- البته- و صبح با خودم فکر کردم که مگر نه اینکه خواست خدا تعلق گرفته است به آنکه ما مختار باشیم؟ پس به خواست خدا و اختیار خودم غروب می روم هیئت!! [اینها همه اش از اثرات پریدن با طلبه جماعت است ها... این میانبرهای شرعی شان همچین موقع ها خوب به کار آدم می آید آقا!!]

من که رسیدم مسئول هیئت داشت با تلفن حرف می زد که "ای بابا نمی شود که این طوری! قرار بود بعد از دیدار با حاج آقا نوری همدانی تا فاصله دیدار با آقای جوادی وقتشان را بدهند به ما... این هم شد حرف؟ خب بکشیدشان کنار. خبرنگارها که تا صبح هم ول نمی کنند ایشان را ... " با اشاره حالی ام کرد که جلسه دیدار با مهندس چمران منتفی است علی الظاهر. خبرنگارها در دفتر آیت الله نوری همدانی گیرش آورده بودند و ول کن نبودند! برای ما بهتر شد البته. فرصتی بود - تا زمان جلسه دکتر زارعی- که صحبتی بشود درباره جلسه و اهداف آن.

بچه هایی که بودند هنوز هم دستشان بند بود به دعوت تلفنی اعضا.

- سلام علیکم ... خوبید ان شاء الله؟ من از هیئت بانوان مبلغه دولت اسلامی تماس می گیرم... امشب ساعت هفت شب یه جلسه ای هست در مسجد امیرالمومنین(ع) با موضوع "دولت عدالتخواه، موفقیت ها و موانع"...نخیر... مواضع نه، موانع!... بله ...عرضم به حضورتان که اقای زارعی نجف دری هم مهمان ما هستند...بله ، بله ، مشاور رئیس جمهور... تشریف می آورید که ان شاء الله؟  – با خودم گفتم خدا کند آنها دیگر بلد نباشند آن میانبرها را !!- .

مریم که آمد نور علی نور شد. این مدتی که نبود و رفته بود خوانسار ، دانشگاهش ،دلم یک ذره شده بود براش. کلی حال و هوام عوض شد با دیدنش... لهجه اصفهانی اش هم غلیظ شده بود چه جور! مریم هنوز هم بوی همان روزهای قشنگ انتخابات را داشت... بوی همه آن خاطرات تلخ و شیرین...

بعد از نماز راه افتادیم سمت مسجد. من با ماشین مریم بودم و بقیه با مسئول هیئت. توی راه حرف تا برسیم خیلی حرفها زدیم...از اتفاقات اخیر و حرفها و حدیثهایی که پیش آمده است توی سایتها و روزنامه ها...باور کنید آقا اگر این مریم هم نبود من رسماً دق کرده بودم از بی همدمی! لنگه خودم است: دختر ِ آن خالۀ کاندولیزا!!

...

دکتر زارعی حرف جدیدی نیاورده بود، ولی همان حرفهایی هم که زد - خیلی هاش، البته- واقعیت داشت: بی انصافی هایی که می شود در رسانه ها و - حتی- صدا و سیما، نادیده گرفتن موفقیت ها و نکات مثبت دولت، برچسب زدن های دور از واقعیت و خیلی چیزهای دیگر... ولی من هنوز هم دلخور بودم از تک بعدی بودن موضوع جلسه.

دکتر از دو جریان "اصولگرا" و "نفاق" حرف زد که از ابتدای انقلاب موازی هم جلو آمدند و اینکه در هر دوره ای نفاق رنگ عوض کرد اما هیچ وقت از بین نرفت و گفت که...

- ما ضربه خوردیم از این جریان... باید اعتراف کنیم که ضربه خوردیم...

قبول داشتم حرفش را ولی آقا به نظرم حساسیت ها را بر می انگیخت. قرار دادن جریان نفاق رو به روی جریان اصولگرایی، مفهوم خوبی را القا نمی کرد... آن هم در زمانی که جبهه بندی اصطلاح طلبان اشکارتر شده است در مقابل اصولگرایان...هر چند منظور ایشان نوع خاصی از تفکر انقلابی ِ پایبند به اصول و ارزش های نظام بود ولی شاید می شد از یک اصطلاح دیگر استفاده کرد...

دکتر بعد از یک مقدمه رفت سراغ شاخصه های دولت نهم و گفت که دولت با یک شعار اصلی همه کارهای خود را پیش می برد و آنهم تحول گرایی است. گفت که خروج از انفعال در سیاست امور خارجه مهمترین و بارز ترین اقدام دولت بود در عرصه تحول گرایی...و من قبول داشتم حرفش را. 

پر کار بودن و پیگیری امور مردم از شاخصه های دیگری بود که دکتر نام برد... و گفت که شجاعت در تصمیم گیری از شاخص ترین شاخصه های این دولت است.

ریسک پذیری و اقدام دور از اباحه گری هم خصوصیات مثبت دیگری بود که عنوان شد. راستش آقا این ریسک پذیری دولت هم شده است قصه ای برای خودش... نه اینکه من قبول نداشته باشم این پذیرش ریسک را ...نه! اتفاقاً لازم است بعضی جاها آدم بزند به سیم آخر ... ولی در یک کشوری که هنوز ظرفیت "یک ضرب" زدن وزنه های بزرگِ تحول و تغییر، ایجاد نشده؛ بالای سر بردن وزنه های سنگین عاقلانه نیست... هست آقا؟ دکتر احمدی نژاد چرا قبول نمی کند این عدم آمادگی را؟ گیرم که کارش درست باشد... وقتی معاونینش – حتی-  هنوز ایمان نیاورده اند به تفکرش، ریسک چه معنا دارد؟ اول باید زمینه را چید بعد لرزاند کشور را به سیاست احمدی نژادی! اصلاً آقا چرا هیچ وقت نمی آییم و برای خودمان تعریف کنیم که ریسک پذیری یعنی چه؟ اصلاً مگر همه ریسک ها خوب هستند؟!  ...بد می گویم آقا ؟!

پاسخگویی را هم دکتر زارعی جزو شاخصه های مثبت دولت عنوان کرد... ولی خداوکیلی این یکیش که اصلاً در کت ما نرفت! تعارف که نداریم... دکتر خیلی جاها بی جواب گذاشت سوال های اساسی را و من از هیچ چیز به اندازه این قضیه نمی ترسم... سوال های بی جواب همان قدر ترسناکند که یک گرگ زخمی! شبهات حل نشوند اگر، مثل یک غده سرطانی آهسته آهسته ریشه می دواند در باور جامعه و موقعی خودش را نشان می دهد که دیگر هیچ علاجی نمی شود یافت برایش... بیان جسورانه و شجاعانه برخی اشتباهات می ارزد به مخالف تراشی و تاریک کردن افکار روشن روشنفکران به سیاهی شبهات!! توی گوشتان می گویم آقا... من که بعضی جاها لجم می گیرد از نحوه جواب دادنهای دکتر به بعضی از سوالات...خداییش بعضی جاها دور می زند طرف را! 

...

اوه... خیلی شد دوباره...شرمنده ام آقا.جداً باید یک فکری بکنم برای این مزاحمتهای طولانی...حرفها که مانده است هنوز، ولی می ترسم این صاحبخانه ما – بلاگفا- به مهربانی شما نباشد... یکهو دیدید به خاطر این پست های عریض و طویل، بساطمان را ریخت توی کوچۀ " وبلاگی به این نام پیدا نشد"!!

تازه می خواستم برایتان بنویسم از جلسه خصوصی بعد از آن جلسه و حرفهای خوبی که زده شد توی آن و سوالی که من کردم درباره رجبی و موضع اخیر دکتر... مصلحتاً باشد بقیه اش برای یک پست دیگر... ان شاء الله!

 

 

+   سه شنبه هفتم آذر 1385 10:21  ...محب شما ایمانه | 

 

سلام آقا!

نمی دانید چه لذتی دارد این سلام و بالاتر، لذت تصور آن است که در های و هوی مشغله هاتان به اندازه فرصت ردّ سلام ، لحظه ای - فقط لحظه ای-  از لحظات شما مال من می شود... فقط مال من! و میدانم کریمتر از آنید که سلام چون منی را - حتی – بی جواب بگذارید...

 


آقا خداوکیلی حال کردید با این ملت؟ نه... می خوام بدانم خوشتان آمد؟ کیف کردید؟ دیدید مردم چه کردند برای نائب شما... سمنان یا هر جای دیگری؛ هر جا بود، همین بود ... و من فکر می کردم به اینکه اگر شما بیایید چه خواهند کرد این مردم...

 

                  

 

بالاغیرتا آقا عجیب ملتی داریم ما! زیر چرخهای توسعه له می شوند...تورم ، کمرشان را خم می کند... در های و هوی گفتگوی تمدنها فراموش می شوند... اما پای نظام که می آید وسط، همه شان یلی می شوند همیشه در صحنه!! دمشان گرم! دمشان گرم این مردم که- به خودتان قسم- پیرزنهای دهاتی شان شرف دارند به این حضرات نخبه و روشنفکر!

آقا فقط شما میدانید چه کیفور می شدم پای تلویزیون وقتی نشان می داد خیل مردمی را که مثل سیل، روان شده بودند توی خیابان ها به استقبال نائب شما... آقا فقط شما می دانید چه حالی دست می دهد آدم را وقتی آن لبخند قشنگ می نشیند توی آن چهره عجیب که انصافا هیچ صفتی جز «نورانی» حق مطلب را ادا نمی کند برای آن...

 

                   

 

چه کرده است این آقا و چه می کنند این ملت! ...

خودتان که می دانید آقا؛ ما نه اهل بازار گرمی هستیم نه خودمان را بلدیم گول بزنیم با نظامی که «گیر» خیلی دارد... ولی الحق و الانصاف خوب رهبری داریم آقا ...خوب! اصلا دل آدم گرم است به ایشان و هر چه پیش می آید مثل یک تکیه گاه می مانند برای این نظام... و من میدانم رد پای لطف شماست در این مسیر پر توفیق و اراده شماست پشت این همه تاییدات و حمایت شماست که بی اثر کرده است این همه بی انصافی مبغضانه را...

نگاهشان دارید برای ما!

... 

 

راستی آقا یادتان هست چند روز پیش آن صدای نکره، چقدر حالم را گرفت؟ اصلا بدم آمده بود از دانشجو جماعت و تا چند روز- از روی رسالت شرعی(!)- هر جا می نشستم یک منبر می رفتم که" واویلتا... از دست رفتند جوانان ما و خاک بر سر این نسل که معلوم نیست از زیر کدام بته عمل آمده است"... و تازه دل می سوزاندم برای شما که" فردای این مملکت اگر دست این جرگه است، آجرک الله آقا"!!

ولی خداییش آدم می خورد توی ذوقش دیگر. نشسته باشی توی سالن شلوغ اما ساکت انفورماتیک دانشگاه و غرق شده باشی در امواج الکترونیکی اینترنت و بعد یک مرتبه – جسارت است- صدای عر عر وحشتناکی بپیچید توی سالن و تو هی سعی کنی به گوشهات شک کنی تا به نگهبانان سنگر علم و دانش(!) و صدا همین طور بیاید... و بعد یک مرتبه قطع بشود وقتی که یکی از برادران موقشنگ، تلفن همراهش را در بیاورد از جیب و خاموش کند!! آقا... ضد حال بود اساسی! اصلا هضمش سخت بود برای معده فهم من...

و تازه بدتر، آن موقعی بود که گذارم افتاد توی آرایشگـ...- ببخشید - دستشویی خواهران! شما که می دانید آقا ما و رفقایمان سعی می کنیم تا می شود پیدایمان نشود آنجا چون یا باید مثل چغندر بایستیم و نگاه کنیم – که چون بلد نیستیم بگذاریم رفقا راحت قورت بدهند شیرینی گناه را ، زورمان می آید خیلی!- یا باید یک جوری جلوی التزام به فریضه معروف «ان الله جمیل و یحب الجمال» را بگیریم! هر دوتاش هم سخت است آقا...قبول کنید!

ولی آن روز ، سنگینی پلک هام مرا کشاند از سر کلاس بیرون که یک آبی بزنم به صورتم؛ یکی دو تا از رفقا هم مشغول بودند جلوی آینه... آب که زدم به صورتم و تازه چشم هام وا شد از هم ، متوجهشان شدم... هر چه خواستم بی خیال شوم دیدم عجیب رفته اند توی حس ! همین طور که آب می زدم به صورتم به یکی شان که نزدیکم بود، گفتم:

- آباجی قبولت داریم همین جوری هم...

یک لبخند ملیحی زد از توی آینه و گفت:

- مرسی!

ما هم آمدیم لبخند بزنیم که مثلا دیگر دختر خاله شدیم، که رفیقش گفت:

- وا! مگه ما برای شما می کنیم؟ تازشم کدوم دختری خوشگله بی آرایـ.. [آقا ما که شرممان آمد از نوشتنش...بببخشید بی ادبی کردیم در محضرتان] 

خلاصه ما مانده بودیم چه بگوییم که دست هم را گرفتند و رفتند بیرون و من ماند روی دلم که بگویم "حیف نون"!

 

این ماجراها و ماجراهای هر روزه هی جمع شده بود روی هم و اصلا ناامید شده بودم از خودم و از همسن و سال هایم و از نسل سومی که ما باشیم و خلاصه عجیب حالی گرفته شده بود از ما تا اینکه آقا – نائبتان را می گویم – راهی شدند برای سمنان... فوقع ما وقع! همانها که من فکر میکردم نمی دانند نظام چه طور نوشته می شود ، پوسترهای "امام آمد" دست گرفته بودند و دنبال خودروی رهبری می دویدند... همان رفقایی که من خیال می کردم ولایت فقیه، مسخره ترین چیز است در نظرشان ؛ آمده بودند به استقبال ولی فقیه...

وای آقا که عرق شرم، چقدر سرد است وقتی روی پیشانی می نشیند!

 

                            

 


دلم هوای « داستان سیستان» امیرخانی را کرده بود بعد از سفر آقا... خداییش قشنگی های سفرهای رهبری را باید از قلم امیرخانی شنفت. توی داستان سیستان یک خاطره ای نوشته است از استقبال رهبری که خیلی حرف دارد - به خودتان قسم- :

 

 "با آن دو جوان زاهدانی نفس نفس زنان برگشتیم سمت جمعیت. بلند قدتره شلوار لی پایش بود و یقه اش را هم تا ناف باز گذاشته بود . یک گردنبند طلای خفن هم انداخته بود.همان جور که چشم هاش را پاک می کرد به آن یکی گفت:

- جون تو خودش بودها.خود خودش بود.خوب شد دیدمش. امشب پوز بچه ها می خوره...

آن یکی که سر و وضعش تفاوت چندانی نداشت ، سری تکان داد. جلوتر رفتم.چپ چپ نگاهم کردند. چیزی نپرسیدم اما خودشان جواب دادند:

- اگر همین طوری خودِ خودش بایستد جلو، آدم پشتش می ایستد...

حالا نوبت من بود که چشم هام را پاک کنم!"

  

 

+   سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 0:21  ...محب شما ایمانه | 

سلام آقا!

ببخشید این روزها اینقدر مزاحمتان می شوم ها ... ولی آقا غیر از شما هم که کسی نیست سنگ صبور ما! به شما هم که نگوییم حرف دلمان را یکهو دیدید پس فردا معتاد شده ایم به خاطر عقده بی همدمی!! حالا باز هم به ما که اگر هیچ کس را نداریم یک آقایی داریم که از غصه ما غصه دار می شود و از شادی ما خوشحال...جانم فدای غربت شما که به ارث برده اید نجوای شبانه با چاه را...

 

 هیچ سنگی نشود سنگ صبورت اما

تکیه بر کعبه بزن: کعبه تحمل دارد


                                                   

امروز13 آبان بود و 13 آبان برای من نه روز دانش آموز ، نه روز مبارزه با استکبار ،که روز پررنگ شدن یک عالم شبهه ای است که دارد خاک می خورد توی ذهنم...

خداییش آقا اگر شما هم می خواهید مثل رفقام فکر کنید که من دختر خاله کاندولیزا هستم(!)، همین اول بگویید تا دست هام را ببرم بالا... دل رفقا را می شود با چهار تا چی توز راضی کرد ، ولی خداییش ما جرات نداریم – نعوذ بالله!- در بیفتیم با شما... خلاصه بگویم همین اول، که ما دربست کنیزتان هستیم ها!

آقا خودتان بگویید چکار کنم ...شما بگویید: آدم برای سوال پرسیدن هم باید استامینوفن مصلحت قورت بدهد؟! دِ خسته شدم از این همه ناموسی که ساخته ایم برای خودمان و آنقدر تقدسش داده ایم که حتی اگر خودمان هم بخواهیم یک قدم برویم طرفش، احساس گناه بکنیم! حالا 13 آبان می خواهد یوم الله باشد یا نه، من جواب سوال هام را میخوام ... گناه کبیره است آقا؟!

 

خبر داشید که؟ امروز خانم ابتکار قدم رنجه فرموده بودند دانشگاه. شب شعر آزادی بود مثلا! [حالا بماند که تا چشممان منور شد به حضور ایشان؛ یک چهل و پنج دقیقه ای آهنگ های عشقولانه و شعرهای یک خط در میان آزدای و دموکراسی، چپاندند توی سرمان و ما هم گوش دادیم قربه الی الله!] کاری ندارم به اینکه ایشان آمده بود از تسخیر لانه جاسوسی حرف بزند یا - زبانم لال- تریبونی پیدا کرده بود برای خط و نشان کشیدن های سیاسی و بازگو کردن حرفهای کهنه...

کاری ندارم به اینکه تاکید ایشان بر اینکه " ما در جریان تسخیر لانه جاسوسی هزینه ای را پرداختیم " حرف بو داری بود یا نه!

کاری ندارم به اینکه این جمله شان که فرمودند " بعضی ها در جریان تسخیر سفارت حضور نداشتند و بعدها به قدرت رسیدند " را چطور باید تفسیر کرد!

کاری ندارم به اینکه مقایسه برخی عملکردهای دولت با رِژیم سابق شاهنشاهی توهین آمیز بود یا خنده دار...  

حتی به این هم کاری ندارم که سعی کردند اینجور بفهمانند به بچه ها که "بابا یک اتفاقی افتاد دیگه... حالا شما خیلی جدی نگیرید کار ما را !"

و اصلا هم مهم نبود که موقع پاسخ گویی به سوالات ذیق وقت را بهانه کردند و شانه خالی کردند از زیر سوالات ما...

هیچ کدام اینها مهم نیست ... یعنی مهم هست ها! ولی حرف من اینها نیست...

آقا ...ما که نبودیم آن زمانها... ولی حضرت عباسی ماجرای سیزده آبان همان طوری اتفاق افتاده است که امروز دارند به خورد ما می دهند؟ یعنی واقعا یوم الله بود؟! واقعا امام (ره) تایید کرد- از ته دل- آن ماجرا را ؟! ...

- آقا اجازه هست؟... من شک دارم !

 

دست هام را هم می گیرم بالا و می ایستم مثل بچه های بد ، یک پا روی زمین اما بگذارید حرفم را بزنم شما را به خدا!

آقا اجازه ... من میخواهم شک کنم در قداست آنروزی که دانشجویان پیرو خط امام بی اطلاع ایشان راه افتادند و در یک روز یکشنبه که تعطیلی سفارتها بود از دیوارهای سفارت آمریکا بالا رفتند و کارکنان آن را به اسارت گرفتند...

 

                            

 

حق بدهید به من که شک داشته باشم... حق بدهید که این همه «چرا»ی بی جواب دیوانه کند آدم را! حق بدهید آقا ...حق بدهید.

 

آقا من می خواهم بدانم چرا؟ چرا موسوی خوئینی ها تصمیم دانشجویان خط امام را اطلاع نداد به امام و حتی نخواست که کسی واقعه را برساند به گوش ایشان؟ چرا امام بعد از اطلاع از آن واقعه، هیچ کدام از افراد شاخص آن ماجرا را تجلیل و تایید نکردند؟ آقا چرا در همه این سالها مقام معظم رهبری یک بار به صراحت - آن طور که مثلا  19 دی را بزرگ می دارند یا دفاع مقدس را - صحه نگذاشتند بر آن واقعه؟ آقا نکند آن ماجرا نتیجه همان جو انقلابی خاصی بود که گرفته بود همه را و دانشجو ها را بیشتر از همه و یک اقدام احساساتی بی فکر و تاملی بود که اتفاق افتاد و ...!

 

آقا شما که می دانید ما خودمان آخر مرگ بر آمریکاییم(!)، اما واقعا صلاح بود بستن سفارت آمریکا به آن شکل ؟ صلاح بود یک عده جوان پر شور بریزند توی یک سفارت خارجی و گروگان بگیرند کارکنانش را ... جاسوس بودند؟ بر منکرش لعنت! ولی نمی دانم چرا هر چه می کنم نمی رود در کتم که این ماجرا به همان غرور آفرینی که همه می گویند ؛ تمام شده باشد...

اگر همه چیز خوب و خوش بود چرا یک مرتبه دانشجویان خط امام منحل کردند تشکیلاتشان را با آنکه تازه می خواستند حزب بزنند و یک عده هم می گفتند سازمان می زنیم؟ تقصیر من نیست این شک، اصلا جور در نمی آید با عقل... مثلا اگر همین امروز ما با بر و بچ هیئت خودمان بریزیم و سفارت دانمارک را تسخیر کنیم [وصف العیش، نصف العیش!] و بعد، از همه جا تایید و تشویق برسد که به به از این کاری که کردید؛ حتی یک ذره هم ممکن است برسد به ذهن ما که از فردا ببندیم درب هیئت را و برویم دنبال زندگی مان؟ خانم ابتکار می گفت دانشجویان خط امام گفتند ما وظیفه خودمان را انجام دادیم و حالا بر می گردیم به آغوش ملت!! اینقدر خنده دار بود این حرف که فقط همان صورتکی که افتاده روی زمین و دارد غش و ریسه می رود از خنده، به دردش می خورد!

یعنی باور کنم آقا که همه چیز به همین سادگی اتفاق افتاده است؟ باور کنم که امام از ته دل فرمودند این واقعه انقلاب دوم بود و اصلا فکر نکنم که شاید باز پای همان استامینوفن های معروف وسط است؟! می دانم...می دانم آقا...امام حکایتش جداست از بقیه و هر که بی حساب حرف بزند ایشان بی حساب حرفی را نمی زد؛ حتما مهم بود این واقعه ... اما چرا وقتی موضوع آزادی گروگان ها پیش آمد امام خودشان را کشیدند کنار و فرمودند "خودشان کرده اند...جواب بدهند حالا"؟! ....

 

به تین و زیتون قسم آقا که میدانم آمریکا شیطان بزرگ است اما نمی دانم چرا می ترسیم از شفاف سازی این موضوع؟ چرا تا حرف این روز پیش می آید یک چراغ قرمز بزرگ می کشند جلوی آدم و انگشت می گذارند روی بینی که "هیس"! چرا آقا... چرا؟

  

ما که باز هم سکوت می کنیم و داد میزنیم با همه : مرگ بر آمریکا!

 

 

+   یکشنبه چهاردهم آبان 1385 0:46  ...محب شما ایمانه | 
سلام آقا!

داشتم بد عادت می شدم به این کیبرد و سیاه مشق کردنهای کاغذی داشت یادم می رفت و این دکمه دیلیت، لذت خط خطی کردن را گرفته بودم از من... اما امروز آشتی کردم با قلم و این بار روی کاغذ نگاشتم سلام آقا:

-امروز جمعه است و جمعه ها صبح و ظهر و عصر ندارند همه غروبند و دلگیر و دل ما گرفته تر از غروبهای جمعه اند حالا که یک روز دیگر هم گذشته است و شما نیامده ای...نیامده اید چون ما نخواسته ایم که بیایید... نیامده اید چون ما کاری نکرده ایم که بیایید... نیامده اید چون قدر شما را نمی دانیم-هنوز - و تا ندانیم قدر شما را آمدنتان نیامدنی ست...نیامده اید و می دانم که دوست داشته اید ما را که نیامده اید ...آقا شما را به خدا نیایید تا ما به خودمان نیامده ایم!


هر چه خواستم بی خیال شوم این تکه را و سرم را بیندازم زیر مثل یک بچه خوب و فقط از غم فراق بگویم و ندبه های انتظار بخوانم، دیدم نمی شود که نمی شود...راستش را بخواهید ترسیدم که این نامه ها برسد دست همان آقایی که قصه هجرتش – فقط - نقل مجالس روضه است و نامش-فقط-  شور سینه زنی ها... شما که می دانید ما اصولا میانه خوبی نداریم با آن آقا... آدرس شما فرق دارد با او... من که می دانم!

می دانید آقا بعضی وقتها یک حرفهایی باد می کند توی دل آدم و – بی ادبی نباشد –آدم دلش می خواهد بالا بیاوردشان، بلکه حالش بهتر بشود و هی جلوی خودش را می گیرد و استامینوفن « مصلحت سنجی» قورت می دهد بلکه معده فهمش، بفهمد که جاش نیست اینجا ...ولی آخرش می شود آنچه نباید بشود!!

 

چند روز پیش که نامه سرگشاده بذرپاش- مشاور اسبق رئیس جمهور – به خوش چهره را می خواندم ، کلی کیف کردم از اینکه یک نفر بالاخره شهامت پیدا کرده است که از زیر بار درد وجدان راحت شود حتی به قیمت بالا آوردن حرفهای ممنوعه! [خداییش این آقای بذرپاش از آن آدمهایی است که آدم حال می کند باهاشان... نه اینکه حالا چون یکی دو بار کار کرده ام با ایشان بخواهم جانب داری کنم ها ...نه! الحق و الانصاف بین تمام مسئولین- جز وزیر بهداشت - هیچ کس صمیمی و خاکی نیست مثل آقای بذرپاش... خیلی حیف شد که استعفا دادند از منصبشان]

 

خیلی حرف بود که بالاخره یک نفر از بین اصولگرایان بلند بشود بگوید به یکی دیگر از خودشان- نه به خاطر غرض و مرض سیاسی که به خاطر وجدان انقلابی- که " شما دردتان قدرت بود مگر، که حالا چون نرسیده اید به آن، افتاده اید به دنده لج و لج بازی؟ زشت است برادر من،ملت می فهمد این بچه بازی ها را و آنوقت می گذارد به حساب همه اصولگرایان و می گذارد به حساب هر کسی که هست توی این دولت و آنوقت همین یک ذره اعتماد هم سلب می شود به مولا" ...

حالا اینکه این وسط چه کسی راست می گوید، چه کسی دروغ، الله اعلم! ما که ننشسته ایم -نعوذ بالله - در جای خدا،  ولی جسارتی که بود در این حرف، مهم بود ...خیلی هم مهم بود؛ نشان به آن نشانی که خود آقای بذرپاش گفته بود من تا مشاور رئیس جمهور بودم نمی توانستم بزنم این حرف ها را؛ حالا که استعفا داده ام قلم گرفته ام به دست که بریزم بیرون حرفهای باد کرده توی دلم را...

 

آقا، خداوکیلی – ما که غریبه نیستیم ان شاء الله! - چند تای منتسبین این دولت خدمت، شیفته خدمتند نه تشنه قدرت؟ چند تای آنهایی که زمان انتخابات جان کندند برای انقلاب سوم، قربه الی الله آمده بودند وسط گود؟ دِ اگر همه شان آمده بودند فی سبیل الله، پس چرا بعد از بی کلاه ماندن سرشان پس از عزل و نصب ها، صراحتا گفتند که بیعتمان را برداشتیم؟ فلان خانم علیها سلام و فلان آقای علیه السلام، که امروز نامشان مساوی است با اصولگرایی، به چه حقی دارند مردم را بدبین می کنند به ارزش های دولت و نظام؟ اصلا به چه حقی پل می سازند از آّبرو و حیثیت و زندگی دیگران که خودشان را برسانند به مقصودشان؟ گیرم که مقصودشان خوب باشد هم، به چه مجوزی آخر؟

 

آقا به خودتان قسم هیچ وقت یادم نمی رود مادر آن پسری را که در ماجرای پانزده خرداد امسال جزو متهمین اغتشاش بود ...شب ماجرا دیدمش. چهره اش مثل گچ سفید بود و چشمهاش قرمز و تسبیح هی می دوید بین انگشت هاش ... می گفت از یزد آمده بودند منزل فامیلشان –که یکی دیگر از به اصطلاح اغتشاش کننده ها بود- و قرار بود بر گردند دو سه روز آینده که پسرش رفته بود حرم با همان آقا و بعد از اینکه او را دستگیر کرده بودند جوان هم بلند شده بود به دفاع از او و دست آخر گرفته بودند دو تاشان را...

مادرش با بغض می گفت پسرم امتحان دارد و اگر برنگردیم زودتر، یک ترمش دود می شود و من دلم نمی آمد که بگویم بهش که یک ترم که سهل است مادر! آینده اش دود شد و انگ «زندانی سیاسی» که می خورد قطعا تا آخر عمر روی پیشانیش، تحصیل و کار و همه زندگی اش را دود می کند...

هر چند به اقدام کریمانه – و نه اصلا سیاستمدارانه هاشمی ! – عفو شدند  از حبس، اما همان پرونده سیاسی کافیست برای تباه شدن آینده اش... و دیگر چه فرق میکند برای او، که آنها که بلند شدند به سوال کردن،قصد اغتشاش داشتند یا نه ... و دیگر چه فرق میکند برای او که مصباح دخیل بود در آن ماجرا یا نه...و دیگر چه فرق میکند برای او که خود هاشمی مقصر بود در دامن زدن به اغتشاش یا نه... چه فرق میکند برای او؟ و همه از آن ماجرا نوشتند و حرف زدند و اعتراض کردند و دفاع کردند ... اما هیچ کس نگفت از آینده ای که تباه شد در این سیاست بازی ها...

 

آقا باور کنید من می ترسم از گوری که به دست خودمان داریم می کنیم این روزها... می ترسم از رجعت طلحه و زبیر... می ترسم از غفلت دوست و فتنه دشمن...

 

 

*وای! این همه حرف را من زدم؟! ببینم...نکند قلابی بود این استامینوفن ها؟!!

 

+   جمعه دوازدهم آبان 1385 17:25  ...محب شما ایمانه | 
 

<