تبليغاتX
سلام آقا - دوستمان داشتید که نیامدید!
سلام آقا!

داشتم بد عادت می شدم به این کیبرد و سیاه مشق کردنهای کاغذی داشت یادم می رفت و این دکمه دیلیت، لذت خط خطی کردن را گرفته بودم از من... اما امروز آشتی کردم با قلم و این بار روی کاغذ نگاشتم سلام آقا:

-امروز جمعه است و جمعه ها صبح و ظهر و عصر ندارند همه غروبند و دلگیر و دل ما گرفته تر از غروبهای جمعه اند حالا که یک روز دیگر هم گذشته است و شما نیامده ای...نیامده اید چون ما نخواسته ایم که بیایید... نیامده اید چون ما کاری نکرده ایم که بیایید... نیامده اید چون قدر شما را نمی دانیم-هنوز - و تا ندانیم قدر شما را آمدنتان نیامدنی ست...نیامده اید و می دانم که دوست داشته اید ما را که نیامده اید ...آقا شما را به خدا نیایید تا ما به خودمان نیامده ایم!


هر چه خواستم بی خیال شوم این تکه را و سرم را بیندازم زیر مثل یک بچه خوب و فقط از غم فراق بگویم و ندبه های انتظار بخوانم، دیدم نمی شود که نمی شود...راستش را بخواهید ترسیدم که این نامه ها برسد دست همان آقایی که قصه هجرتش – فقط - نقل مجالس روضه است و نامش-فقط-  شور سینه زنی ها... شما که می دانید ما اصولا میانه خوبی نداریم با آن آقا... آدرس شما فرق دارد با او... من که می دانم!

می دانید آقا بعضی وقتها یک حرفهایی باد می کند توی دل آدم و – بی ادبی نباشد –آدم دلش می خواهد بالا بیاوردشان، بلکه حالش بهتر بشود و هی جلوی خودش را می گیرد و استامینوفن « مصلحت سنجی» قورت می دهد بلکه معده فهمش، بفهمد که جاش نیست اینجا ...ولی آخرش می شود آنچه نباید بشود!!

 

چند روز پیش که نامه سرگشاده بذرپاش- مشاور اسبق رئیس جمهور – به خوش چهره را می خواندم ، کلی کیف کردم از اینکه یک نفر بالاخره شهامت پیدا کرده است که از زیر بار درد وجدان راحت شود حتی به قیمت بالا آوردن حرفهای ممنوعه! [خداییش این آقای بذرپاش از آن آدمهایی است که آدم حال می کند باهاشان... نه اینکه حالا چون یکی دو بار کار کرده ام با ایشان بخواهم جانب داری کنم ها ...نه! الحق و الانصاف بین تمام مسئولین- جز وزیر بهداشت - هیچ کس صمیمی و خاکی نیست مثل آقای بذرپاش... خیلی حیف شد که استعفا دادند از منصبشان]

 

خیلی حرف بود که بالاخره یک نفر از بین اصولگرایان بلند بشود بگوید به یکی دیگر از خودشان- نه به خاطر غرض و مرض سیاسی که به خاطر وجدان انقلابی- که " شما دردتان قدرت بود مگر، که حالا چون نرسیده اید به آن، افتاده اید به دنده لج و لج بازی؟ زشت است برادر من،ملت می فهمد این بچه بازی ها را و آنوقت می گذارد به حساب همه اصولگرایان و می گذارد به حساب هر کسی که هست توی این دولت و آنوقت همین یک ذره اعتماد هم سلب می شود به مولا" ...

حالا اینکه این وسط چه کسی راست می گوید، چه کسی دروغ، الله اعلم! ما که ننشسته ایم -نعوذ بالله - در جای خدا،  ولی جسارتی که بود در این حرف، مهم بود ...خیلی هم مهم بود؛ نشان به آن نشانی که خود آقای بذرپاش گفته بود من تا مشاور رئیس جمهور بودم نمی توانستم بزنم این حرف ها را؛ حالا که استعفا داده ام قلم گرفته ام به دست که بریزم بیرون حرفهای باد کرده توی دلم را...

 

آقا، خداوکیلی – ما که غریبه نیستیم ان شاء الله! - چند تای منتسبین این دولت خدمت، شیفته خدمتند نه تشنه قدرت؟ چند تای آنهایی که زمان انتخابات جان کندند برای انقلاب سوم، قربه الی الله آمده بودند وسط گود؟ دِ اگر همه شان آمده بودند فی سبیل الله، پس چرا بعد از بی کلاه ماندن سرشان پس از عزل و نصب ها، صراحتا گفتند که بیعتمان را برداشتیم؟ فلان خانم علیها سلام و فلان آقای علیه السلام، که امروز نامشان مساوی است با اصولگرایی، به چه حقی دارند مردم را بدبین می کنند به ارزش های دولت و نظام؟ اصلا به چه حقی پل می سازند از آّبرو و حیثیت و زندگی دیگران که خودشان را برسانند به مقصودشان؟ گیرم که مقصودشان خوب باشد هم، به چه مجوزی آخر؟

 

آقا به خودتان قسم هیچ وقت یادم نمی رود مادر آن پسری را که در ماجرای پانزده خرداد امسال جزو متهمین اغتشاش بود ...شب ماجرا دیدمش. چهره اش مثل گچ سفید بود و چشمهاش قرمز و تسبیح هی می دوید بین انگشت هاش ... می گفت از یزد آمده بودند منزل فامیلشان –که یکی دیگر از به اصطلاح اغتشاش کننده ها بود- و قرار بود بر گردند دو سه روز آینده که پسرش رفته بود حرم با همان آقا و بعد از اینکه او را دستگیر کرده بودند جوان هم بلند شده بود به دفاع از او و دست آخر گرفته بودند دو تاشان را...

مادرش با بغض می گفت پسرم امتحان دارد و اگر برنگردیم زودتر، یک ترمش دود می شود و من دلم نمی آمد که بگویم بهش که یک ترم که سهل است مادر! آینده اش دود شد و انگ «زندانی سیاسی» که می خورد قطعا تا آخر عمر روی پیشانیش، تحصیل و کار و همه زندگی اش را دود می کند...

هر چند به اقدام کریمانه – و نه اصلا سیاستمدارانه هاشمی ! – عفو شدند  از حبس، اما همان پرونده سیاسی کافیست برای تباه شدن آینده اش... و دیگر چه فرق میکند برای او، که آنها که بلند شدند به سوال کردن،قصد اغتشاش داشتند یا نه ... و دیگر چه فرق میکند برای او که مصباح دخیل بود در آن ماجرا یا نه...و دیگر چه فرق میکند برای او که خود هاشمی مقصر بود در دامن زدن به اغتشاش یا نه... چه فرق میکند برای او؟ و همه از آن ماجرا نوشتند و حرف زدند و اعتراض کردند و دفاع کردند ... اما هیچ کس نگفت از آینده ای که تباه شد در این سیاست بازی ها...

 

آقا باور کنید من می ترسم از گوری که به دست خودمان داریم می کنیم این روزها... می ترسم از رجعت طلحه و زبیر... می ترسم از غفلت دوست و فتنه دشمن...

 

 

*وای! این همه حرف را من زدم؟! ببینم...نکند قلابی بود این استامینوفن ها؟!!

 

+   جمعه دوازدهم آبان 1385 17:25  ...محب شما ایمانه | 
 

<