تبليغاتX
سلام آقا - دست مریزاد ، مردم!

 

سلام آقا!

نمی دانید چه لذتی دارد این سلام و بالاتر، لذت تصور آن است که در های و هوی مشغله هاتان به اندازه فرصت ردّ سلام ، لحظه ای - فقط لحظه ای-  از لحظات شما مال من می شود... فقط مال من! و میدانم کریمتر از آنید که سلام چون منی را - حتی – بی جواب بگذارید...

 


آقا خداوکیلی حال کردید با این ملت؟ نه... می خوام بدانم خوشتان آمد؟ کیف کردید؟ دیدید مردم چه کردند برای نائب شما... سمنان یا هر جای دیگری؛ هر جا بود، همین بود ... و من فکر می کردم به اینکه اگر شما بیایید چه خواهند کرد این مردم...

 

                  

 

بالاغیرتا آقا عجیب ملتی داریم ما! زیر چرخهای توسعه له می شوند...تورم ، کمرشان را خم می کند... در های و هوی گفتگوی تمدنها فراموش می شوند... اما پای نظام که می آید وسط، همه شان یلی می شوند همیشه در صحنه!! دمشان گرم! دمشان گرم این مردم که- به خودتان قسم- پیرزنهای دهاتی شان شرف دارند به این حضرات نخبه و روشنفکر!

آقا فقط شما میدانید چه کیفور می شدم پای تلویزیون وقتی نشان می داد خیل مردمی را که مثل سیل، روان شده بودند توی خیابان ها به استقبال نائب شما... آقا فقط شما می دانید چه حالی دست می دهد آدم را وقتی آن لبخند قشنگ می نشیند توی آن چهره عجیب که انصافا هیچ صفتی جز «نورانی» حق مطلب را ادا نمی کند برای آن...

 

                   

 

چه کرده است این آقا و چه می کنند این ملت! ...

خودتان که می دانید آقا؛ ما نه اهل بازار گرمی هستیم نه خودمان را بلدیم گول بزنیم با نظامی که «گیر» خیلی دارد... ولی الحق و الانصاف خوب رهبری داریم آقا ...خوب! اصلا دل آدم گرم است به ایشان و هر چه پیش می آید مثل یک تکیه گاه می مانند برای این نظام... و من میدانم رد پای لطف شماست در این مسیر پر توفیق و اراده شماست پشت این همه تاییدات و حمایت شماست که بی اثر کرده است این همه بی انصافی مبغضانه را...

نگاهشان دارید برای ما!

... 

 

راستی آقا یادتان هست چند روز پیش آن صدای نکره، چقدر حالم را گرفت؟ اصلا بدم آمده بود از دانشجو جماعت و تا چند روز- از روی رسالت شرعی(!)- هر جا می نشستم یک منبر می رفتم که" واویلتا... از دست رفتند جوانان ما و خاک بر سر این نسل که معلوم نیست از زیر کدام بته عمل آمده است"... و تازه دل می سوزاندم برای شما که" فردای این مملکت اگر دست این جرگه است، آجرک الله آقا"!!

ولی خداییش آدم می خورد توی ذوقش دیگر. نشسته باشی توی سالن شلوغ اما ساکت انفورماتیک دانشگاه و غرق شده باشی در امواج الکترونیکی اینترنت و بعد یک مرتبه – جسارت است- صدای عر عر وحشتناکی بپیچید توی سالن و تو هی سعی کنی به گوشهات شک کنی تا به نگهبانان سنگر علم و دانش(!) و صدا همین طور بیاید... و بعد یک مرتبه قطع بشود وقتی که یکی از برادران موقشنگ، تلفن همراهش را در بیاورد از جیب و خاموش کند!! آقا... ضد حال بود اساسی! اصلا هضمش سخت بود برای معده فهم من...

و تازه بدتر، آن موقعی بود که گذارم افتاد توی آرایشگـ...- ببخشید - دستشویی خواهران! شما که می دانید آقا ما و رفقایمان سعی می کنیم تا می شود پیدایمان نشود آنجا چون یا باید مثل چغندر بایستیم و نگاه کنیم – که چون بلد نیستیم بگذاریم رفقا راحت قورت بدهند شیرینی گناه را ، زورمان می آید خیلی!- یا باید یک جوری جلوی التزام به فریضه معروف «ان الله جمیل و یحب الجمال» را بگیریم! هر دوتاش هم سخت است آقا...قبول کنید!

ولی آن روز ، سنگینی پلک هام مرا کشاند از سر کلاس بیرون که یک آبی بزنم به صورتم؛ یکی دو تا از رفقا هم مشغول بودند جلوی آینه... آب که زدم به صورتم و تازه چشم هام وا شد از هم ، متوجهشان شدم... هر چه خواستم بی خیال شوم دیدم عجیب رفته اند توی حس ! همین طور که آب می زدم به صورتم به یکی شان که نزدیکم بود، گفتم:

- آباجی قبولت داریم همین جوری هم...

یک لبخند ملیحی زد از توی آینه و گفت:

- مرسی!

ما هم آمدیم لبخند بزنیم که مثلا دیگر دختر خاله شدیم، که رفیقش گفت:

- وا! مگه ما برای شما می کنیم؟ تازشم کدوم دختری خوشگله بی آرایـ.. [آقا ما که شرممان آمد از نوشتنش...بببخشید بی ادبی کردیم در محضرتان] 

خلاصه ما مانده بودیم چه بگوییم که دست هم را گرفتند و رفتند بیرون و من ماند روی دلم که بگویم "حیف نون"!

 

این ماجراها و ماجراهای هر روزه هی جمع شده بود روی هم و اصلا ناامید شده بودم از خودم و از همسن و سال هایم و از نسل سومی که ما باشیم و خلاصه عجیب حالی گرفته شده بود از ما تا اینکه آقا – نائبتان را می گویم – راهی شدند برای سمنان... فوقع ما وقع! همانها که من فکر میکردم نمی دانند نظام چه طور نوشته می شود ، پوسترهای "امام آمد" دست گرفته بودند و دنبال خودروی رهبری می دویدند... همان رفقایی که من خیال می کردم ولایت فقیه، مسخره ترین چیز است در نظرشان ؛ آمده بودند به استقبال ولی فقیه...

وای آقا که عرق شرم، چقدر سرد است وقتی روی پیشانی می نشیند!

 

                            

 


دلم هوای « داستان سیستان» امیرخانی را کرده بود بعد از سفر آقا... خداییش قشنگی های سفرهای رهبری را باید از قلم امیرخانی شنفت. توی داستان سیستان یک خاطره ای نوشته است از استقبال رهبری که خیلی حرف دارد - به خودتان قسم- :

 

 "با آن دو جوان زاهدانی نفس نفس زنان برگشتیم سمت جمعیت. بلند قدتره شلوار لی پایش بود و یقه اش را هم تا ناف باز گذاشته بود . یک گردنبند طلای خفن هم انداخته بود.همان جور که چشم هاش را پاک می کرد به آن یکی گفت:

- جون تو خودش بودها.خود خودش بود.خوب شد دیدمش. امشب پوز بچه ها می خوره...

آن یکی که سر و وضعش تفاوت چندانی نداشت ، سری تکان داد. جلوتر رفتم.چپ چپ نگاهم کردند. چیزی نپرسیدم اما خودشان جواب دادند:

- اگر همین طوری خودِ خودش بایستد جلو، آدم پشتش می ایستد...

حالا نوبت من بود که چشم هام را پاک کنم!"

  

 

+   سه شنبه بیست و سوم آبان 1385 0:21  ...محب شما ایمانه | 
 

<