تبليغاتX
سلام آقا - آقا عرّفنی نفسک...

 

سلام آقا

امشب شب شهادت جدتان – امام صادق(علیه السلام) است و حتما شما این شبها زائر بقیع هستید... زائر آن تکه خاک عجیب که آدم فکر می کند ساکت ترین و بی های و هوترین جای این کره خاکی است و بی خبریم از اسراری که دارد این تکه خاک و تصورش هم – حتی-  نمی گنجد در ذهن ما...آخر کجای عالم میتوان یافت خاکی را که در آغوش گرفته باشد جسم نازنین حضرت رسول(صلی الله علیه و آله)را و چهار معصوم را – و شاید ... یک معصومه را- ؟!...وای که چه رعشه ای می اندازد این خاک بر تن آدم...

آقا امشب که زائر آن سرزمین شدید سلام ما را هم برسانید به امام صادق(ع) و بگویید ایشان را، از قول ما، که دعایمان کنند این نمازهای ما همان نمازهای سبک شمرده ای نباشند که محروم می کنند صاحبشان را از شفاعت شما... خوب شد یادم آمد:آقا شما را به خدا نمازهای مرا دریابید ... خیلی وقت است راه آسمان را گم کرده اند!

...

می دانید آقا بعضی شبها که بی خوابی می زند به سرم و نه حال نماز شب دارم – مثل همیشه – و نه شما حال می دهید ما را( به این می گویند ماهی گرفتن از آب گل آلود!) می روم بیرون توی حیاط و سرم را بالا می گیرم و همین طور زل میزنم به آسمان و بعد انگار تازه از خواب بیدار شده باشم یادم می افتد که گم شده ام در این دنیا و غریب افتاده ام بین آدمها و دلم تنگ میشود عجیب، برای خدا...یک مرتبه انگار ظلمت شب می برد مرا به ظلمات قبر و خنکای هوا، نم دیوار های قبر را می کشاند توی رگهایم ... و تنها می شوم - تنهای تنها- بین این عظمتِ عظیم...

 

 

                  

 

و همین طور خیال، مرا می کشد بالا و از آن بالا نگاه می کنم به خانه مان که گم می شود -راحت- در کوچه ها و خیابان های شهر و شهرمان را می بینم که گم میشود بین شهرهای کشور و ایران را می بینم که گم می شود بین قاره ها و زمین را می بینم که گم می شود در برابر عظمت خورشید و خورشید را که در برابر عظمت ستاره های دیگر این کهکشان و این کهکشان که در برابر کهکشان های دیگر و این آسمان که در برابر آسمانهای بالاتر و ... بعد تازه می پیچد توی ذهنم فرمایش حضرت رسول(ص)که "تمام این دنیا در برابر آن دنیا چونان حلقه ای است افتاده در بیابان"...

وای که سر آدم سوت می کشد از این عظمت و سلول سلول بدن می خواهد بپاشد از هم و ذوب می شود همه فکرها و دغدغه ها و غصه های کوچکی که گمان می کردی بزرگند و آنقدر ذلیل می شوی و حقیر، که دست و پای بودنت را گم می کنی بین این عظمت!

 

و خدا بزرگ تر از همه اینهاست و آنقدر بزرگ که حدی نمی ماند برای بودنش و شما خلیفه همان خدای عظیمید و به همان بزرگی، بزرگ؛ که خودتان در وصف اجدادتان فرمودید شما را با خدا هیچ فرقی نیست جز آنکه او خالق است و شما مخلوق...

وای .... با چه کسی دارم حرف می زنم من؟!

 

+   پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1385 12:14  ...محب شما ایمانه | 
 

<