
|
از کجا شروع کنم حالا؟ از خیابان زنبیل آباد، کوچه 32 ، پلاک 29، خوب است؟ از همان خانه قدیمی با سه چهار تا اتاق کوچک و حیاطی- نسبتا – بزرگ و یک درخت انجیر در وسط حیاط... یک خانه بین خانه های شیک و نوسازی که هنوز نمی دانم ساکنینش می دانند در همسایگی شان قهرمانان چه قصه های تلخ و سرنوشتهای تلخ تری، روز و شب می گذرانند یا نه...ندانند هم عجیب نیست آقا... مگر چند تای ما که غرق شده ایم در روزمرگی زندگی هایمان خبر داریم از وجود آنها؟ خود من که فکر می کردم این قصه ها را فقط می شود در رمان «بینوایان» خواند یا در داستان «جودی ابت»! خاله چند باری گفته بود در مدرسه ای که معاونت دارد چند نفر از بچه های بهزیستی درس می خوانند و شنیده بودم که گهگاه سری می زند بهشان.این اواخر سپرده بودم هروقت خواست برود بهزیستی، خبر کند مرا هم...چند شب پیش تماس گرفت منزل. - امشب می خوام سر بزنم به بچه ها...پایه ای؟ از خدا خواسته گفتم"هستیم در رکاب". دوربین فیلمبرداری را بی خیال شدم چون مطمئن نبودم اجازه بدهند تصویر برداری کنم اما عکاسی را با خودم بردم:" اجازه ندادند ، یواشکی می گیرم فوقش!" به کوچه 29 که رسیدیم چشمم دنبال ساختمان بزرگ و چندطبقه ای بودم که از دور داد بزند" من مال بهزیستی ام!" ولی خاله پیچید سمت یک خانه آجری... ظاهرش خرابتر از آن بود که بشود راحت باور کرد که درست آمده ایم اما زنگ درب را که فشار داد ، ناچاراً باورم شد که واقعا همان جاست! صدای جیغ و داد بلندی از پنجره باز ساختمان بیرون می آمد.خاله زیر لب گفت" خدا به خیر کنه ...باز هم دعوایشان شده" تا بخواهم چیزی بپرسم درب باز شد... بی اختیار گردن کشیدم که ببینم چه خبر است داخل... در نیمه باز شده بود و سر مربی آمده بود بیرون از پشتش . اصلا نمی شد داخل را دید... سلام کردم و همراه خاله وارد شدم... بر خلاف تصورم داخل اصلا شبیه یک ساختمان اداری یا حتی خوابگاهی نبود ... یک خانه بود مثل همه خانه ها و ورودی اش، یک پاگرد کوچک بود و دو راه پله که یکی بالا می رفت یکی پایین... خاله همراه مربی رفت بالا، من هم، رام و سر به زیر به دنبالشان... هنوز نرسیده بودیم به پاگرد بالا که دو سه تا از بچه ها دویدند بیرون - جلوتر از همه هم یک دختر کوچولو که یک روسری قرمز سرش کرده بود- و ریختند دور خاله و محض رضای خدا یک نفر هم تحویل نگرفت ما را! می دانید اقا یک جورهایی دست و پام را گم کرده بودم... می ترسیدم نتوانم خوب ارتباط برقرار کنم با بچه ها ... اصلا نمی دانستم چه طور باید شروع کنم یا مثلا از چی حرف بزنم یا اینکه جدی باشم یا خودمانی... یک جورهایی هول برم داشته بود! ولی خیلی زودتر از آنچه فکرش را می کردم بچه ها صمیمی شدند با من... اول از همه هم «صدیقه» ...همان دختر کوچولوی روسری قرمز! مربی هدایتمان کرد داخل ...یک هال کوچک که سه طرفش اتاق بود و یک طرف، دو سه تا پله که می رفت داخل آشپزخانه...نشستیم یک سمت هال و بچه ها ردیف شدند رو به رویمان... اول فقط چهار پنج نفر بودند اما کم کم از هر اتاق چند نفر دیگر هم آمدند بیرون . بچه ها زل زده بودند به من و من مثل بچه ای که آمده باشد یک جای ناآشنا و غریبی بکند، همین طور صاف نشسته بودم کنار خاله: همه شور و شرم خوابیده بود یکباره!
هنوز در بند تماشای محیط و بچه ها بودم که صدیقه نشست توی بغلم! چند تا از بچه های بزرگتر ، افتادند به فراست "پیس پیس" و اشاره کردنِ بهش که یعنی" خجالت بکش... پاشو!"... دیدم فرصت خوبی است برای شروع کردن؛ گفتم" سلام" ... گفت "خانوم اسم شما چیه؟" گفتم "اسم تو چیه؟" گفت "صدیقه" و بعد انگار یک جک بامزه گفته باشد پره های روسریش را گرفت جلوی صورتش و ریز ریز خندید. من هم خنده ام گرفته بود از خنده اش! یک مرتبه انگار چیزی یادش آمده باشد صورتش را کشید در هم و آرنج دست راستش – که آستینش را زده بود بالا- نشان داد بهم و گفت:"ببین، سوخته". راست می گفت . بالای آرنجش به اندازه یک دوزاری سوخته بود و روش چیزی مثل روغن برق می زد. گفتم: "چرا ؟" یکی از دخترها گفت: "خانوم پشت بخاری قایم شده بود بعد دستش..." صدیقه گفت:" آبلیمو مالیدم روش! "... خاله گفت :" آبلیمو؟" یکی دیگر از دخترها گفت "چاخان می کنه خانوم ...روغن مالیدیم براش"! صدیقه بچه عجیبی بود . عجیب تر هم شد وقتی که فهمیدم بر خلاف ظاهرش که نشان می داد چهار پنج ساله است، هشت سال دارد و کلاس دوم درس می خواند. عجیب تر – تر!- هم وقتی شد که دیدم بعضی وقتها میان صحبت کردنهاش یک مرتبه سر می چرخاند سمت دیوار و انگار واقعا با کسی حرف بزند می گوید: " تو هم که فقط بلدی بزنی!" و بعد دوباره پره های روسریش را می گیرد جلوی صورتش و می خندد. بار اول فکر کردم به من می گوید. گفتم:"من؟!" ریز ریز خندید و دوید سمت بچه ها... آن شب دو سه بار دیگر هم این جمله را شنیدم ازش... هر بار هم به همان شکل. زهرا هم راحت صمیمی شد. از در که رفتیم داخل، خودش را چسباند دور کمر خاله. موهاش خیس بود و یک حوله انداخته بود روی شانه هاش. تازه از حمام بیرون آمده بود انگار. قیافه اش پسرانه می زد و موهای کوتاهش هم مزید می شد بر این شباهت. صداش هم عجیب، بم بود . بار اول جدی فکر کردم پسر است...ماتم برده بود بین این همه دختر، این چکار می کند اینجا! مرا که دید خاله را ول کرد و چسبید به من! دو طرف صورتم را گرفت بین دستهاش و به گمانم چهار پنج باری معانقه آبدار کرد با ما!! خاله قبلا گفته بود چون سرپرست درست و حسابی ندارند باید در مورد پاکی و نجسی لباسهاشان احتیاط کرد. من هم که آخر وسواس! نمی دانید آقا با چه بدبختی به روی خودم نیاوردم حالی که داشتم را! زهرا به خاله گفت:"خانوم، بچتونه؟" نمی دانم چرا ولی هردومان- من و خاله- زدیم زیر خنده. شاید چون اختلاف سنی زیادی نداشتیم در ظاهر. صدیقه گهگاه بی خیال من می شد و می رفت پیش بقیه اما زهرا تا آخر تکان نخورد از کنارم. بچه شرّی بود نسبتا! از این دست دخترها که آدم شک می کند نکند قرار بوده پسر بشوند و اشتباهی دختر شده اند! ولی بین خودمان بماند آقا، من با این جور دخترها بیشتر حال می کنم...چراش را هم نمی دانم!! زهرا برعکس اکثر بچه های آنجا -که یک اثری از خانواده هاشان بود در دنیای خارج- هیچ کس را نداشت. یعنی داشت؛ اما معلوم نبودند کی هستند و کجا هستند. پدر و مادرش طلاق گرفته بودند از هم و پدر نامردش هم چند وقت پیش، رهاش کرده بود در حرم و رفت بود پی زندگی خودش... زهرا را وقتی پیدا کرده بودند که سرگردان زار می زد و گریه می کرد... آه آقا بعضی از ما چقدر راحت ظلم می کنیم..چقدر راحت!
فریبا و پریسا هم قصه ای شبیه به زهرا داشتند. خواهر بودند با هم با یک سال اختلاف سنی. بزرگترین بچه های خوابگاه بودند. فریبا دوم راهنمایی و پریسا اول.خاله می گفت فریبا چه در خوابگاه، چه در مدرسه خیلی ناآرامی می کند. همه اش درگیر است با بچه ها و هر روز یک نفر را می گیرد به باد کتک. عجیب هم نبود. فریبا دیگر بهتر از بقیه بچه های خوابگاه می فهمید چه سرنوشتی در انتظارش است. مادرشان یکسالی می شد که فوت کرده بود و پدر هم به جرم قاچاق، حبس ابد! یک خاله هم داشتند که البته قبول نکرده بود سرپرستی شان را.مربی می گفت هر بار فریبا و پریسا را برده اند ملاقات پدرشان، گفته است من هیچ بچه ای ندارم! آقا بعضی از ما واقعا راحت ظلم می کنیم... واقعا،راحت! الهام همسن و سال پریسا می زد. از همه شان خوشگل تر بود و من مانده بودم دختری به این زیبایی و سلامت جسمانی دیگر اینجا چه میکند! نه حرف می زد؛ نه می خندید. گوشه ای نشسته بود و بچه ها را نگاه میکرد. مات بود یک جورهایی. سرم را بردم نزدیک گوش خاله و پرسیدم: "چشه الهام؟" خاله آرام گفت: "پدرش فوت کرده چند شب پیش." این یعنی درد روی درد! پدر و مادرش چندین سال پیش جدا شده بودند از هم. مادر دوباره ازدواج کرده بود و در یکی از شهرهای تهران ساکن بود. پدر هم که قبول نکرده بود سرپرستی الهام را و حالا هم که ... - هر وقت اسم مادرش می آید وسط ، می گوید"مادرم را دوست ندارم اصلا". و من فکر می کردم به اینکه چقدر ظلم دیده است از مادر که حالا به این راحتی می گوید دوست ندارم مادرم را... به این راحتی! عاطفه اما با همه شان فرق داشت. اصلا انگار مثل ما آمده بود سر بزند به بچه ها و بعد برگردد خانه، پیش مادر و پدرش. خیلی شاد و سرزنده بود. لباس سبزی که پوشیده بود هم خیلی بهش می آمد. تمیز و مرتب بود خیلی. البته همه شان تمیز بودند انصافا. ولی عاطفه یک جور دیگری به دل می نشست. عاشق نقاشی بود.یک دفتر داشت پر از نقاشی. دفترش را که برام آورد، زهرا و سعیده هم آمدند جلو. نشست کنارم و دانه دانه ورق زد و توضیح داد. بعضی هاش را می شد فهمید که از جایی کپی کرده.زهرا هم مرتب سر به سرش می گذاشت که کپی کردی. - خانوم دروغ میگه به خدا. همه بچه هام شاهدن.سر کلاس کشیدیم به جون خودمون! گفتم:" قسم نخور... کی گفت دروغ می گی." یک صفحه از دفترش یک منظره بود: یک دشت بزرگ با چند تا کوه در آن دورها و یک خورشید، گوشه صفحه که چشم داشت و می خندید و یک دختر که ایستاده بود وسط دشت و کنارش یک ظرف بود پر از میوه.سیب و انار بود به گمانم. سمت راست صفحه هم نوشته بود "بهشت". - بهشته اینجا؟ - اوهوم! - این کیه ؟ تویی؟ - اوهوم! - خوشگلی ها! خندید. - چه شکلیه بهشت؟
شانه هاش را بالا انداخت که یعنی نمی دانم. بیشتر از نصف نقاشی ها عکس زن هایی بود که با لبسهای بلند و چهره های قشنگ ، ژستهای مختف گرفته بودند. عجیب بود برام. عجیب تر هم این بود که همان نقاشی ها را با یک لذت خاصی نشان می داد. کیف می کرد از دیدنشان انگار. بقیه هم نسبتا توی همین حال و هوا ها بودند. مثلا پریسا وقتی با بچه ها نشسته بودیم دور هم، گفت" یه جک بگم" و قبل از انکه ما نظر بدهیم ادامه داد:" یه بار عروس می ره گل بچینه شهرداری می گیردش!!" [خداییش آقا بامزه بود.من که خیلی خندیدم!] بماند که این خصوصیت همه بچه های این دور و زمانه است و مثلا برادر خود من که هنوز ابتدایی است زنش را مشخص کرده از آلان!! ولی دمساز بودن بچه های کوچک با بزرگتر ها و ندیدن محبت مادر- پدری مزید علت بود برای اینها. همه شان انگار زود بزرگ شده بودند...خیلی زود! حتی زهرا که فکر میکردم خصلت هاش دخترانه نیست هم، توی همین فازها بود. وقتی متوجه شدم که دفتر نقاشی اش را آورد برام و گفت: " یادگاری بنویس... زیرش هم نقاشی بکش" راهنمایی که بودم از این کارها زیاد می کردیم با بچه ها – به خصوص اواخر سال- ولی یادم رفته بود آن جمله های کلیشه ای مخصوص را! هر چی هم می خواستم بنویسم به سن و سال او نمی خورد. آخر در یک خط نوشتم " زهرا جان امیدوارم در تمام مراحل زندگیت موفق باشی و خدا را لحظه ای فراموش نکنی [ و توی دلم گفتم : مثل من!!] " نقاشی هم هر چه خواستم نکشم گیر داده بود که بکش! پایین صفحه یک درخت کشیدم براش با یک عالمه شاخه و برگ و زیرش یک تپه کشیدم و بالا چند تا ابر و یک نیم دایره از این طرف تا آن طرف تپه به نشانه خورشیدی که دارد غروب میکند. خداوکیلی آقا قشنگ شد! زهرا گفت "این چیه؟" گفتم" نقاشیه دیگه" . گفت "نه یه قلب بکش از وسطش خط رد بشه!!" منظورش را فهمیده بودم .همان نقاشی های مخصوص دفترهای خاطرات را می گفت که هم دوره ای های مدرسه ام نذر کرده بودند پای هر خاطره یکیش را بکشند! پس همچنان مد بود این نقاشی! ولی من هنوز هم بدم می آمد از آن قلب تیرخورده! گفتم: "تو بکش". یک پنج کشید و با بی سلیقه ای یک خط کشید روش و دو تا ضربدر زد اول و آخر خط! زیر پنج هم چند تا منحنی کج و معوج و زیر آنها هم یک چیزی که من با ذهنیتی که داشتم فهمیدم مثلا پیاله است! گفتم " قلب این وری نیست که ، باید پنج را برعکس بکشی" یک نگاهی کرد به شاهکارش و دوباره شروع کرد. گفتم این بار جدی شاهکار می آفریند اما باز یک پنج کشید... خنده ام گرفته بود! زهرا از لحاظ جسمانی مشکلی نداشت اما... - ذهنش مشکل دارد. خاله می گفت این را. ولی من معتقد نبودم به آن. شاید ذهنش کند بود اما خوب مسائل را می فهمید. یک بار که ازش پرسیدم "کلاس چندمی؟"گفت "نمی دونم" بعد که نگاه متعجب مرا دید سرش را انداخت زیر. - یعنی می دونم ها...ولی نمی گم. - چرا؟ - خجالت می کشم خب! - اوه! زهرا و خجالت ؟ برا چی؟ - چون کلاس اولم... زشته دیگه! واقعیتش جا خوردم. بهش می آمد همسن پریسا و الهام باشد ولی از صدیقه هم عقب تر بود. ولی می فهمید مسائل را... خیلی هم خوب می فهمید. سعیده هم ابتدایی بود.چندم را نمی دانم ولی به گمانم به خاطر معلولیت ذهنی اش حتما عقب تر از سنش بود. ظاهرش چیزی نشان نمی داد اما حرف که می زد می شد فهمید معلولیت دارد. با من خیلی نمی جوشید یعنی با هیچ کس گرم نمی گرفت. آرام بود و ساکت. ولی وقتی اجازه گرفتم- مثل بچه های خوب! – که عکس بگیرم و خدارا شکر اجازه دادند ، مثل بقیه بچه ها دوید دنبالم! وای آقا نمی دانید چکار می کردند. از این اتاق می کشیدند به آن اتاق.هر کدام دست مرا می کشیدند یک طرف! قیامت کبری به پا شده بود! خاله اگر نبود به گمانم یک بلایی سرم آمده بود آن میان! زهرا زورش از همه بیشتر بود ولی! هر چند قبل از او یواشکی از صدیقه عکس گرفته بودم. بماندکه تا شارژ دوربین تمام نشد دست از سر ما برنداشتند؛ ولی باعث خیر شد آن عکس ها. بچه ها بعدش راحت تر شده بودند با من. تازه بعد از آن بود که نشستیم به گعده گرفتن! چقدر صمیمی شده بودند بچه ها. بیشتر می گذاشتم بچه ها حرف بزنند... می ترسیدم یک مرتبه چیزی بگویم که نباید بگویم. آخر از چه باید حرف می زدم باهاشان؟ پدر؟ مادر؟ خواهر؟ برادر؟ ... بچه ها ولی سوال زیاد داشتند. از درس و دانشگاه گرفته تا خانه و خانواده. بعد هم من پرسیدم . - می خواهید چکاره بشید؟ زهرا گفت:" از همان ها که درس می دهند!" گفتم :" معلم یعنی؟" گفت " نه از اونها که توی دانشگاهن" ...وای آقا نمی دانید چقدر ذوق کرده بودم! شاید آن موقع نمی فهمیدم چرا ولی حالا خوب می فهمم ... «امید»! آن هم برای کسی مثل زهرا که پنج- شش سال عقب بود از همسن و سالهایش...از خودم خجالت کشیدم همان جا! فریبا – که دیگر او هم آمده بود در جمع ما- می خواست دکتر بشود.پرسیدم "دکتر چی؟" گفت "داخلی" زهرا پرسید: "داخلی یعنی چی؟" می خواستم براش توضیح بدم که خود فریبا شروع کرد. خیلی بهتر از من اطلاعات داشت. فکر کنم دهنم باز مانده بود! عاطفه هم می خواست پلیس بشود... برای من که منتظر بودم بگوید نقاش یا چیزی توی این مایه ها، خیلی عجیب بود. خیلی هم خوب می دانست چه باید بکند تا برسد به این شغل. آنقدر با آب و تاب حرف می زد که کم مانده بود فرداش بروم انصراف بدهم از رشته ام و بروم دنبال همین رشته! گفتم" پس نقاشی چی می شه؟" گفت "خانوم می کشیم اون را هم(!) ولی می خوایم پلیس بشیم" به قول امیرخانی:"مومن در هیچ چارچوبی نمی گنجد!! " راستی آقا گفتم مومن، یاد حرف زهرا افتادم....یادتان هست؟ وقتی آن متن را نوشتم براش، سعیده نشسته بود کنارم.زهرا هم گیر داده بود بهش که" نگاه نکن!" سعیده هم می گفت که "ببینم من هم" . - حواله ات به امام زمان(ع) اگر ببینی. گفتم "زهرا خب بذار ببینه." - نه خانوم. دلمون نمی خواد. ما هم آن وسط یک مرتبه جوی شدیم و رفتیم منبر! گفتم" امام زمان(ع) ولی دوست نداره این طوری کنی با دوستت". گفت "نه خانوم، نباید ببینه." گفتم" تو مگه امام زمان(ع) را دوست نداری؟". سرش را انداخت زیر و با یک حالتی گفت" نه!" گفتم" پس چرا حواله اش کردی به امام زمان(ع) ؟" هیچی نگفت. با خودم فکر کردم" افتاده است به لجبازی، دروغ می گه" و شعارگونه فکر کردم "مگر می شود کسی شما را دوست نداشته باشد"... ولی حالا که فکر می کنم می بینم شاید راست گفته باشد! آقا خودمان را که نمی توانیم گول بزنیم ... واقعیت ها همیشه تلخ تر از تصورات ما هستند.می دانم که شما هم موافقید با من که تولی یاد گرفتنی است...مثلا من اگر امروز - خیر سرم- دم می زنم از شما ، مادری بوده است که از بچگی یادم داده است دم زدن از شما را. پدری بوده است که بچگی هام ، دست مرا گرفته است و شب های عاشورا برده است بین دسته های سینه زنی... آخر زهرا را چه کسی یاد داده است که دوست بدارد شما را؟ چه کسی براش از لطف شما گفته است و مهربانی شما؟ دختری که از بچگی اش قصه طلاق یادش است و آن حادثه تلخ، تا آخر عمر هم از هر چه معنویات است گریزان باشد، حق دارد؛ نه؟... من مطمئنم شما حق می دهید به او و حتی مطمئنم بی بی معصومه (س) نیز حق می دهد به زهرا، اگر تا آخر عمر پایش را نگذارد در حرم ایشان ... آه آقا این پدر و مادرها چه جواب می خواهند بدهند شما را - که شیعه واقعی که نتوانستند تربیت کنند ، هیچ – با محبت شما هم عجین نکردند بچه هاشان را ... هر چند همان نطفه که – بی شک- محبت شماست در آن، زهرا را و امثال زهرا را نگاه می دارد در خانه شما... شام را بچه ها به زور نگه داشتند ما را. باورم نمی شد اما دعوا بود سر نشستن کنار ما. زهرا که باز قلدری اش می چربید به زور بچه ها، نشست کنارم. صدیقه هم یک طرف دیگر. چند لقمه ای همغذا شدیم با بچه ها و بلند شدیم. دیر شده بود و بچه ها که تازه گرم گرفته بودند، هیچ منطقی سرشان نمی شد. هر طوری بود آمدیم تا دم درب. اما هر چه نگاه می کردم کفش هام نبود! زهرا یک جور مشکوکی ایستاده بود عقب و نگاه می کرد! خاله گفت: "بردار بیار... دیرمونه!" -اِه خانوم... خب نرید دیگه. خاله گفت" باز هم می یایم. برا امشب دیگه بسه." زهرا کفش هام را گذاشت روی زمین و گفت : "ایشالا ماشین گیرتون نیاد برگردید همینجا، صبح هم لباسهاتون را قیچی می کنم تا نتونید دیگه برید...ایشالا گیرتون نیاد!" «ش» ایشالا را آنقدر محکم گفت که باورم شد شب ماندگاریم همان جا! مراسم خداحافظی مثل مراسم ورود با همان ماچ های زهرا تمام شد و البته با قول گرفتن اکید برای آمدن دوباره به آنجا. هیچ وقت یادم نمی رود ، از درب که آمدیم بیرون، یک نفس عمیق کشیدم ! بین خودمان بماند آقا، آن شب خیلی جاها کم آوردم. چند بار خواستم بزنم بیرون از آنجا و برگردم توی زندگی خودم که تازه فهمیده بودم چقدر بی دغدغه است... چند بارخواستم فکر کنم که این ها همه اش دروغ است و این بچه ها مثل ما شال و کلاه می کنند و بر می گردند خانه هاشان....ولی همیشه واقعیت ها تلخ تر از تصورات ماست... خیلی زود ماشین گیرمان آمد! توی راه خاله گفت که آن خانه را یک خیّری اجاره کرده است مخصوص بچه ها و حقوق مربی ها و خرج لباس و خوراک و گردش بچه ها را هم همو می دهد. با خودم فکر کردم باقیات صالحات یعنی این! خیابان ها خلوت شده بودند و آدم دلش می خواست برود توی خلسه و با خودش خلوت کند. بچه ها لحظه ای از جلوی چشم هام کنار نمی رفتند... - خب همکاران اشاره می کنند که شنونده عزیزی پشت خط هستند...سلام... از کجا تماس می گیرید؟... صدای بلند رادیوی تاکسی بدجور راه می رفت روی اعصاب من. یک مجری زن بود که داشت با یک زن دیگر تلفنی حرف می زد. « شنونده عزیز» سوال «مهمی» داشت از حضور «مجری گرامی»... - می خواستم بدونم آقای فرزاد حسنی ازدواج کرده اند یا شایعه است این حرفها؟!! مجری گرامی خندید. - اتفاقا امشب با دوستان داشتیم حرف آقای حسنی را می زدیم. والا ما هم یک چیزهایی شنیدیم...راست یا دروغش پای خودشان... فکر می کردم به اینکه الان چه بودجه ای دارد خرج این مکالمه و تهیه این برنامه و فرستادنش روی امواج می شود... و بعد یادم آمد که زهرا خودکارش تمام شده بود و دیگر خودکار نداشت و من با خودکار خودم براش یادگاری نوشتم. داغ شده بود پیشانی م. زیر لب گفتم: " همه مشکلات مملکتمان حل شده ، فقط مانده حسنی را زن بدهیم! " راننده از توی آینه نگاه کرد: "پیاده می شید؟" گفتم" نه آقا، برویم تا ببینیم کجا می خواهیم برسیم با این وضع ...!!!"
|
|
+
شنبه بیست و هفتم آبان 1385 19:22 ...محب شما ایمانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک دفترچه خاطرات |
نشسته ام به باور حضور تو
میان انتظار خسته ای که گاه گاه آه می کشد و تو ... یک همیشه ای برای انتظار من... محب شما: ایمانه |
| نامه های پیشین |
|
خرداد 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| حال و هوای نامه ها |
|
دلنوشته ها شکوایه های اجتماعی شکوایه های سیاسی شکوایه های اجتماعی - سیاسی |
|
RSS
|