
|
سلام اقا... قربانتان بروم...سرتان سلامت آقا... دیدید شب میلاد چطور داغدار شدیم؟ ... دیدید چطور سیاه پوش شدیم ؟ خاک عزا به سر گرفته ایم آقا...سرتان سلامت... باورم نمی شود هنوز...باورم نمی شود... آقااااااااا... باور کنید یتیم شده ام انگار. باور کنید داغ پدر دیده ام انگار. باور کنید باورم نمی شود... نمی شود ...نمی شود.... راست است یعنی این حرفها؟ این " انا لله و انا الیه راجعون" ها که پخش شده است در همه جا ؟... یعنی راست راسکی فردا -شب میلاد بی بی(س) - باید بروم تشییع جنازه مرجعم؟! آخ آقا... زبانم لال... چشمم کور...کاش نمی دیدم این روز را...
... حالی نیست دیگر برای نوشتن... ببخشایید.
|
|
+
دوشنبه بیست و نهم آبان 1385 23:35 ...محب شما ایمانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک دفترچه خاطرات |
نشسته ام به باور حضور تو
میان انتظار خسته ای که گاه گاه آه می کشد و تو ... یک همیشه ای برای انتظار من... محب شما: ایمانه |
| نامه های پیشین |
|
خرداد 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| حال و هوای نامه ها |
|
دلنوشته ها شکوایه های اجتماعی شکوایه های سیاسی شکوایه های اجتماعی - سیاسی |
|
RSS
|