تبليغاتX
سلام آقا - غم ...شادی...!

سلام آقا!

بعضی وقتها اصلا حال مقدمه چینی ندارم...مثل الان! و شما حرفهای مرا ننوشته می دانید...مثل همیشه! پس بگذارید همین اول بگویم و راحت کنم خودم را که آمده ام برای گرفتن عیدی! شما هم همین اول بدهید و راحت کنید خودتان را ... برای خودتان می گویم البته! ...می دانید که: ما که ول کن اش نیستیم!!

...

آقا خودمانیم عجب شبی را پشت سر گذارد قم! یک بهت و حیرت و سرگردانی که شاید هیچ وقت تجربه اش نکرده بود. راستی که دیشب شب سختی بود... داغ بود و سرور... جشن بود و عزا... و فکر من مدام پیش آن سفرکرده بود که شب اول قبرش شده بود شب میلاد خانم فاطمه معصومه(س)...به این می گویند عاقبت به خیری! و من حتم دارم این بهت و سرگردانی برای ما بود- فقط - و آن بالا همه چیز جور دیگری بود. حتم دارم این اتفاق عجیب مزد سالها عزاداری رسواکننده و شجاعانه آشیخ جواد تبریزی بود برای مادر پهلو شکستۀ خانم... و مگرنه اینکه "آن قبر که در مدینه شد گم... پیدا شده در مدینه قم...؟

دیشب عجیب غبطه می خوردم به حال ایشان... شب اول قبر ، در شب میلاد و در جوار خانم کریمه ای که با شفاعت او  تمام شیعیان به بهشت می روند ...و چگونه خواهد بود کرامت بی حساب خانم در شب میلادش؟! آشیخ جواد تبریزی گوارایت باد این فضل عظیم...

 

می دانید اقا دیروز - با همه بی نظمی ها و بی برنامگی ها که گفتنش را نه حال هست، نه مجال- عجیب خاطره انگیز شد. مردم از همه جا آمده بودند ... از آذربایجان و اصفهان و تهران گرفته تا عراق و لبنان و کویت و سوریه... مردم قم هم که سنگ تمام گذاشته بودند الله وکیلی. باور کنید آقا دیروز در مسیر تشییع ، پل آهنچی به قدری مملو شده بود از جمعیت که می ترسیدم جدی جدی فاجعه کاظمین رخ بدهد دوباره! چه جمعیتی آمده بود به بدرقه پیکر مرجع بزرگ تشیع... همه داغدار و سینه سوخته...

- عزا عزا ست امروز/ روز عزاست امروز/ مرجع تقلید ما / پیش خداست امروز...

 

                   

 

و مردم چه اشکی می ریختند به دنبال پیکر و با چه سختی وداع کردند با ایشان...

ولی آقا این غصه می ماند برای من که چرا همیشه باید یک نفر برود زیر خاک تا یادمان بیاید چه کسی بوده است... چرا همیشه باید یک نفر بمیرد تا عزیز بشود ... چرا اینقدر مرده پرستیم آقا ؟ چرا؟...

 ...

امروز ولی خوب حالی داد بی بی(س).اصلا همه غصه ها یادم رفت. کریمه که می گویند واقعا برازنده اش است این خانم!

این چند ساله روز تولد تا می شد می رسیدیم خدمتشان و عرض ادبی می کردیم -ولو به سلام کوتاهی- ، ولی امروز نمی دانم چرا اصلا حس حرم رفتن نبود! یعنی اصلا فکرش را نکرده بودم که برنامه ام را جوری بچینم که اول بروم خدمت بی بی(س)  و بعد برسم به کلاس. شاید چون دیروز رفته بودم حرم و پیشاپیش تبریک گفته بودم، شور و شوق زیادی نبود....هر چه بود خلاصه اصراری نداشتم برای رفتن. شال و کلاه کردیم برای دانشگاه و زدیم از خانه بیرون. در مسیر دانشگاه بودم که یکی از رفقا تماس گرفت که " بشارت باد تو را به این فرخنده طالع که استاذ(!) نزول اجلال نمی فرمایند امروز به سنگر علم و دانش ما...از همان راهی که آمدی، بازگرد دلبندم!" [رفقای ما هستند دیگه...!!] وای آقا نمی دانید چه حس قشنگی بود!! دنیا را داده بودند به من انگار! خداییش عجیب مزه می دهد به دهن آدم این تعطیلی های غیر مترقبه! از خداخواسته همانجا پیاده شدم...همانجا کجا بود؛ حالا؟ در چند قدمی حرم بی بی(س)! خداییش عجیب مزه می دهد به دهن آدم این زیارت های غیرمترقبه! اصلا آدم می افتد به نوشابه بازکردنِ برای خودش، که" حتماً دعوت شده ایم دیگر"!!

اذن دخول را خواندیم و رفتیم در آغوش لطف و کرم بی بی (س).صحن پر بود از خانم هایی که آمده بودند زیارت، به رسم هر سال : صبح تولد، گل باران ضریح مبارک ، خطبه مخصوص عید و شعارهای دسته جمعی تبریک... چقدر قشنگ است این مراسم! من به اواسط خطبه و زیات عید رسیدم:"... السلام علیک یا من قال ابن اخوها : من زارها عارفاً بحقها فله الجنه..."

اطراف ضریح حسابی شلوغ بود.راستش ما که روزهای خلوت هم نمی رویم نزدیکی های ضریح، چه رسد به امروز که در شعاع چند ده متری ضریح هم نمی شد جلو رفت.... یک جایی پیدا کردم عقب تر ها و ایستادم به زیارت نامه خواندن و بعد هم دو رکعت نماز زیارت...بعد هم نشستم به تماشا: زوار مثل پروانه می چرخیدند دور شمع ضریح...می دانید آقا بعضی وقتها غبطه می خورم به حال آن پیرزنهای با صفایی که مقابل ضریح جور خاصی گریه می کنند و حاجت می طلبند از خانم...با خودم فکر می کنم چقدر راحت می روند جلو... می روند و می چسبند به شبکه های ضریح... بین خودمان بماند اقا ولی من خیلی می ترسم از جلو رفتن. خداییش ترس هم دارد ...ندارد؟ فکر این که می روی به نزدیکی پیکری که روزی روح بزرگی بوده در آن ، می لرزاند قدمهای آدم را: جسمی که ملکوت را در خودش داشته است! قدمهای منِ ناسوتی کجا و ملکوت نازل شده بر زمین، کجا....

 

 

                      

 

ولی اقا ... کنار چنین بانویی روزگار گذراندن و نفهمیدنِ مقامات او، فاجعه است به خدا! بعضی وقتها با خودم فکر می کنم چه بوده است این بانو که معصومی دو سه نسل قبل بشارت میلادش را می دهد و مژده رسیدنش دهان به دهان می گردد...چه کرده است این خانم که همه شیعیان به سرانگشت شفاعت او بهشتی می شوند... چه حقیقتی است در وجود ایشان که حضرت امیر(ع) سرگشتگان مزار خانم پهلوشکسته اش را حواله می کند به مزار ایشان!... چه سرّی است در این "انّ لکِ عند الله شاناً من الشان" که اینگونه بلندمرتبه کرده است ایشان را ؟ این چه مقامی است که معصوم، زیارتنامه مخصوص صادر می کند برای آن تا یاد بدهد به دیگران، چگونه سلام بگویند او را ... گویی که جز معصوم نمی داند چگونه باید ادب نمود به مقام ایشان... خودتان بگویید آقا: چگونه می شود قدم گذارد به نزدیکی همچو زنی...

مراسم گلباران که شروع شد حالی گرفت همه را . زن و مرد با دسته های گل می رفتند سمت ضریح و بلند بلند می خواندند: "صل علی محمد/ معصومه جان خوش آمد"... "یا حجه بن الحسن /مبارک مبارک"...

و من فکر می کردم به شما و اینکه کجای حرم ایستاده اید... بودید که آنجا ...نه؟روز تولد عمه تان مگر می شد نباشید؟! هر چند من اصلا خودم را زحمت ندادم برای دیدن شما...چشم «مهدی بین»مان کجا بود آن وسط؟! ولی بودید خداوکیلی... من که می دانم!

 

 

راستی آقا عیدی ما چه شد ؟ یک چک سفید امضا شده می خواهم ها! یک چک سفید امضا شدۀ... برائت از نار!

 

+   پنجشنبه دوم آذر 1385 20:11  ...محب شما ایمانه | 
 

<