تبليغاتX
سلام آقا - سلام آقا...نقطه سر خط!

 

سلام آقا!

 

بیست و یکمین سلام! بیست و یکمین شکوایه! بیست و یکمین واگویه! شماره اش دستتان هست؟ بیست و یک بار سلامتان دادم و نمی دانم از این سلامها چند تاش بی جواب نماند، هر چند لطف شما بالاتر از این حرفهاست که سلامهای دیجیتالی را هم –حتی – بی جواب بگذارید ؛ "ما هکذا الظن بک"... ولی خدا کند این سلامها آنقدر بی مقدار نبوده باشند که لیاقت رسیدن به محضر شما را پیدا نکرده باشند...

راستی تبریک اقا ...تبریک! میلاد جدتان علی بن موسی الرضا(علیه آلاف التحیه و الثناء)، شمس الشموس و انیس النفوس را می گویم! اسعد الله ایامکم و یُفرِّج الله همَّکم و غمَّکم بالظّهورِ و الفرج...

...

....

 

- من؟... نه! یعنی چرا... یعنی چه طور بگویم!...

حق با شماست – مثل همیشه-! آه که نمی شود حرفی را پنهان کرد از شما! راستش ، یک چیزی هست اینجا، توی سینه ام که خیلی وقت است می خواهم بگویم و جرأت نمی کنم؛ یعنی به خودم جرأتش را نمی دادم... پذیرفتنش هم سخت بود چه رسد به گفتنش... سخت بود پذیرفتن این «کم آوردن»...این «بریدن»! ولی کم کم دارد باورم می شود آقا!

 

می دانید ؛ واقعیتش، چند وقتی است گم کرده ام راهم را. یک جور سرگردانی و تحیّر... گیر کردن بین چند راه... گم شدن در یک بیابان بی انتها... یک چیزی شبیه اینها که آدم را بگذارد در یک شرایط سخت که نفهمد درست، کدام است و نادرست، کدام. بعضی وقتها احساس می کنم گیر کرده ام بین یک سیاهی بی حد و مرز و هر چه سر بر می گردانم نه اثری از نور می بینم و نه... طور! گمتان کرده ام انگار...

 

                          

 

آقا صحبت سر این دفتر است ،دفتری که خواسته بودم قدمی بشود در طریق رضای شما...و حالا ... !

اصلا بگذارید برگردم به همان اول... همان موقع ها که فکر کرده بودم چیزی کم است بین این همه وبلاگ مهدوی و هر چه می گشتم پیدا نمی کردم یک نفر را که خواسته باشد جوری پر کند این خلاء را . همه شان خوب بودند اما انگار شما در همه شان ، همان "م ح م د" روایت های ظهور بودید و قهرمان احادیث آخرالزمان... همان کسی که بعد از قرن ها ناگاه می رسد -زمانی که جهان را ظلم و جور، پر کرده است- و  پر می کند همه جا را از عدل و قسط، انگار که خدا شما را هزار و اندی سال پیش آفریده است برای یک روز مبادا! و من چقدر بدم می آمد از این تفکری که داشت ریشه می دواند و فاصله می انداخت بین ما و شما تا شما برای ما –انسانهای عصر غیبت – فقط یک منتظَری باشیدکه باید برایش "کن لولیک" بخوانیم و موقع گرفتاری حاجت بخواهیم از او!... نه اینکه بخواهم زیر سوال ببرم آن چه هست را ...نه! کارهای خوبی شده بود انصافاً، ولی انگار حضور محسوستان نبود در نوشته های ما و لمس نمی شد آن امامی که صاحب زمان است و لحظه های ما در ید قدرت او می گذرند...و من فکر کردم حتی شده به اندازه اضافه کردن یک "www" به این خانواده بزرگ،باید قدمی برداشت و فریاد زد که اگر خدا شما را برای مردم عصر ظهور آفریده است پس چه می کنید در عصر ما؟!!...

و حالا چند وقتی است احساس می کنم که انگار نه من توانش را داشتم و نه این دفتر، مجالش را ...

 

راستش آقا کم کم دارم می ترسم! دارم می ترسم از شرکی که از راه رفتن مورچه ای بر تخته سنگی در دل شب خفی تر است ...دارم می ترسم از این راه که بساط ریا و تزویر آنقدر دارد که فراموشِ انسان کند که چرا پا گذاشته بود بر این مسیر... آقا می ترسم که در این بین خودم را فراموش کنم! می ترسم آنقدر بی جنبه باشم که هنگام مناجات با شما هم-حتی- دنبال سوژه ای باشم برای پست های این دفتر! می دانم که می فهمید چه می گویم... می دانم!

 

آقا نمی دانم سیاهی این دفتر حجاب شده است بین من و شما یا نه... نمی دانم این سلامها، آن سلامهای آل یاسین مرا هم بی رونق کرده است پیش شما یا نه... نمی دانم این تعریف ها و تمجیدها اثری گذاشته است در خلوص من یا نه...باور کنید دیگر نمی دانم چه وظیفه ای است امروز بر دوش من؟ حتی نمی دانم در محیط کار ، دانشگاه، مجله ، هیئت...حتی همین نت، وظیفه ام چیست... تکلیفم چیست! بعضی وقتها فکر می کنم نکند راه را اشتباه آمده باشم این همه مدت؟ نکند رد پای شما را گم کرده باشم جایی؟ نکند آقا... نکند؟

 

...

دلم می خواست امام زمان این وبلاگ همان امام زمان ملموسی باشد که می شود با او لحظه به لحظه زندگی کرد و نفس کشید اما قبول کنید کار سختی است این کار و من که خودم در هزار و یک حجاب دور افتاده ام از شما، نه صلاحیت این کار را دارم و نه لیاقتش را.

دلم نمی خواهد خستگی را بهانه کنم اما باور کنید خسته شده ام دیگر!

می ترسم همان سیم نازکی هم که وصل می شد گاهی به شما ، اتصالی بکند! می ترسم ظرفیت پایین مرا این ولتاژ بالا بسوزاند آخر...

 و امشب اگر دل زده ام به دریا و گفته ام حرف نگفته را ، به این امید بود که شاید به برکت امشب، کدورتی اگر به دل گرفته اید از من، پاک بشود!

 

آقا آمده ام اجازه بگیرم برای یک تأمل دوباره... برای یک فرصت شاید کوتاه، شاید بلند...! ولی بخواهید که زودتر خلاص شوم از این بیابان حیرت و سرگردانی... بخواهید که بفهمم چه تکلیفی ست امروز روی شانه های من... بخواهید که فاصله ام با شما به وسعت غفلت و جهالت نشود آقا...

 

یادتان باشد که بیشتر از همیشه دعام کنید!

بیشتر از همیشه...!

 

 

 

+   شنبه یازدهم آذر 1385 22:47  ...محب شما ایمانه | 
 

<