
|
- سلام آقا... ببخشید ما یه گونی داریم، می خوایم بذاریم پشت اون ماشینه...جسارتاً زحمتش را می کشید؟! مرد که داشت با سرعت رد می شد از پیاده رو، شل کرد قدمهاش را. ایستاد و نگاهی انداخت به من و حمیده و گونی کنارمان و بعد به ماشین آژانس که ایستاده بود کنار خیابان. - خب، به راننده ش بگید. - خانم هستند ایشان هم! مرد دوباره به گونی نگاهی انداخت، پشت سرش را خاراند و بعد با اکراه قدم برداشت سمت گونی. حمیده همان طور که راه می آمد دنبال من، زیر لب غر غر می کرد: « حتما تو دلش گفت زکی، سه تا ضعیفه افتاده اند به هم! چقدر گفتم از این قرتی بازی ها در نیار. یه ماشین دربست می گرفتیم و می رفتیم دیگه...!» *** خانم راننده آدرس دانشگاه را یک بار دیگر برای خودش زمزمه کرد که مطمئن بشود درست فهمیده است. بعد دنده را عوض کرد و از توی آینه خیره شد به ما:« چرا ریخته بودید تو گونی؟» نگاهم را از بیرون گرفتم و نگاه کردم به آینه:« چی رو؟» - جزوه هاتون را.
-جزوه؟ راننده که نسبتاً زن میانسالی بود ،کمربندش را پس و پیش کرد و گفت:« همون گونیه دیگه... پس چی بود توش؟ مگه جزوه نبود؟» خنده ام گرفت. با آرنج زدم به پهلوی حمیده:« تحویل بگیر خانم!» حمیده توپش پر بود هنوز. روش را کرده بود سمت شیشه و مثلاً گوش نمی داد به حرف ما! - چشه این دوستت؟ - هیچی. فمینیستی خونش زده بالا! حمیده طاقت نیاورد دیگر. رو کرد به من: « کوفت! دیگه عمرن جایی بیام باهات...» با اشاره چشم و ابرو حالیش کردم که زشت است جلوی خانم راننده. - نگفتید بالاخره... - جزوه نبود خانم. سیب زمینی بود، سیب زمینی...یا به قول این رفیق ما:سیب زمَنی! عمداً خندیدم که لجش در بیاید! حمیده چشم غره ای رفت! - آخی... توی خوابگاه سیب زمینی می خورید همش؟! حمیده - انگار که خواسته باشد حالت مرا ببیند- سرش را برگرداند طرفم.به زور جلوی خودش را گرفته بود که نخندد .من هم لب گزیده بودم که مباد بزنم زیر خنده. حمیده چشمکی زد و نشست لبه صندلی. انگار نه انگار که تا همین الان –مثلاً- ناراحت بود! - خوابگاه چیه خانوم؟ مگه شما خبر ندارین؟ امروز روز ملی سیب زمَنی(!) بود! کلی سیب زمنی ها ارزون شده بودن امروز... شما نخریدین؟ ...ای بابا...از دستتون رفت! به زحمتی جلوی خنده ام را گرفته بودم. راننده چشم هاش گرد شده بود:«جدی می گید؟ چرا من نشنیده بودم؟...[بعد متفکرانه به پیشانی اش چین انداخت]... حالا مثلاً سیب زمینی چی هست که روز ملی بذارن براش ؟!» حمیده خیلی جدی از آینه خیره شده بود به چشم های راننده:« ای خانم... شما هم دست کم گرفتید سیب زمَنی ها را! این موجودات شگفت انگیز اگر نباشند مملکت می پاشد از هم!» راننده مقنعه اش را کشید جلو و اخمی کرد:« دارید اذیت می کنید ها!» حمیده خودش را از تب و تاب نیانداخت:« باور نمی کنید...[ از بین تراکت هایی که دستش بود یکی را کشید بیرون]... بفرمایید، ما همایش هم گرفتیم برای این روز بزرگ... ببینید...» و بعد تراکت را گرفت جلوی آینه و انگار تبلیغ فیلمی سینمایی را بکند، از روی برگه خواند:« "اصلاح ژنتیکی سیب زمنی ها، جلسه ای برای بازشناسی هویت سیب زمنی! "» حمیده کاغذ را داد دست راننده و دست مرا که دیگر نزدیک بود منفجر بشوم از خنده، نشگون گرفت! زن همان طور که زیر چشمی جاده را زیر نظر داشت، خیره شد به تراکت و انگار شک داشته باشد به آنچه می بیند، زیر لب تکرار کرد:«جلسه ای برای بازشناسی هویت سیب زمینی... [ از توی آینه زل زد به ما] جدی راست می گید؟ ولی من نشنیده بودم ها.شاید اشتباه می کنید... امروز چندمه اصلاً ؟» حمیده خنده اش را قورت داد و به زحمت لحنش را جدی کرد:« شونزده آذر» ...راننده انگار که به چیزی فکر کند ، چشم هاش را ریز کرد. - شونزده آذر... آشناست خیلی!... پسرم امروز یه چیزی گفت ها... گفت روز چیه؟... ها!... روز دانشجو!... روز دانشجوه امروز! من و حمیده دیگر امان بریده بودیم: زدیم زیر خنده. راننده اول هاج و واج نگاهمان کرد ولی بعد که فهمید سر کار بوده است، چهره اش رفت توی هم: « من خودم همان اول فهمیدم سرکاری ست!» *** حمیده قضیه را کاملا توضیح داده بود برای راننده و گقته بود که به خاطر دانشجویی بودن برنامه، خواسته بودیم خودمانی باشد. گفته بود که قرار است در قالب یک برنامه شاد و صمیمانه، باید ها و نباید های دانشجویی به چالش کشیده شود و سخنرانی که دعوت کرده ایم حرفهای جدی و مهمی را بزند برای بچه ها ... و وقتی گفته بود که سیب زمینی ها را گرفته ایم برای تزئین سن، نوبت خانم راننده شده بود که بزند زیر خنده! *** - به نظر من یه خورده بزرگش کردید قضیه رو. این جورهام نیست دیگه... حمیده چادرش را از سرما پیچید دور خودش و گفت:«ای خانم! دلتون خوشه ها. سیب زمنی که شاخ و دم نداره! باور کنید همین ترم پیش یک همایشی گرفتیم دو روزه- به مناسبت سالگرد شهادت ادواردو آنیلی- چه همایشی شد: استادهای توپ قم و تهران را جمع کردیم، آقای قدیری ابیانه را هم دعوت کردیم...خلاصه پنبه اسرائیل را توی اون ماجرا زدیم... اونوقت شما فکر می کنید چند نفر توی سالن همایش بودند موقع برنامه ها؟ فوق فوقش پنجاه نفر... چند وقت بعد یکی دیگه از تشکل ها برنامه گذاشت، پژمان بازغی را دعوت کرد...اوه! جاتون خالی...دختر و پسر کیپ تا کیپ هم واستاده بودند. اصلاً اوضاعی شده دانشگاهها، شدن عین مهدکودک... دیگه برنامه داغ سیاسی و میزگرد علمی کیلو چنده؟ باید برنامه تئاتر حسن کچل بذاریم و تند تند برنامه بچینیم برای دَدَه و اردو بردن حضرات... [نگاهی کرد به من که اخم کرده بودم ] والّا ! دروغ می گم؟!! » خودش را فرو کرد در صندلی نرم سمند و دست به سینه نشست. زن راننده آینه را صاف کرد و از توی آن خیره شد به حمیده. چشمهاش می خندیدند:«پسر من هم دانشجوه ها!» حمیده برقش گرفت انگار. صاف نشست و به پته پته افتاد:« عجب!...می دونین... من اصولاً موندم تو کار خدا با این دسته از مخلوقاتش! واقعاً عجیب و غریبن! چون آدم می مونه کدومشون را نگاه کنه... یه عده شون را که معرفی کردم خدمتتون، یه عده دیگه شون هم هستن... نمی دونین چه امیدهایی هستن برا مملکت!خدا واقعاً نگهشون داره برا مادراشون!» روی گونه های خانم راننده چال افتاده بود از خنده ای که می کرد. چشمهاش چرخید سمت من :« قبول داری حرفای رفیقت را؟» - خب ... هست یه چیزایی! ولی به نظر من این وضعی که هست همه ش هم تقصیر خود دانشجوها نیست...یه خوردشم بر می گرده به مدیریت دانشگاها و اون ارزش و منزلتی که به تحقیقات دانشجویی میدن. پروفسور حسابی را که میشناسین... تو خاطرات تحصیلشون در خارج هست که می گن برا یه تحقیقی، یه قطعه شمش طلا لازم داشتند.اطلاع می دن به مسئولین. صبح فرداش که می رن سر تحقیق، می بینن یه قطعه طلا با همون اوصافی که خواسته بودن رو میزشونه. می رن به مسئولین می گن قضیه این چیه. می گن خوب خودت خواسته بودی...پروفسور می گه ممکنه تو آزمایش از دست بره این قطعه. می گن خوب بره،اگر باز هم لازم داشتی سفاش بده... این جوری سرمایه گذاری می کنن اونا.اون وقت ما چی؟... بچه ها با پول خودشون می رن تحقیقات می کنن یه قرون که کمک نمی شه هیچی، پیگیر کار بچه های دانشجو هم نیستند. البت خداییش تازگی ها یه تکونی خوردن، ولی هنوز کمه. خیلی عقبیم از کشورای صنعتی. همه گیرمون هم اینه که اهمیت درست و حسابی نمی دیم به تحقیقات. اونا مثل چی پول می ریزن پای پژوهش ها...البته بعدش هم حسابی شیره طرف را می مکند و ازش چند برابر پولی که خرج شده نتیجه می خوان. کاری که بعد با محققینشون می کنن واقعاً غیر اخلاقیه...» حمیده پرید بین حرفم و گفت:« بلند بگو:مرگ بر آمریکا!» راننده باز زد زیر خنده. *** خانم راننده چادرش را کشید تا روی پیشانی و دست برد زیر گونی سیب زمینی ها:« یک ... دو...سه...بلندش کنید.» حمیده در حالیکه یک گوشه گونی را بلند کرده بود زیر لب غر غر کرد:«چقدر گفتم از این قرتی بازی ها در نیار...ایشالا شهید بشی تو رکاب امام زمان (عج)، من یکی راحت بشم از دستت!» گونی را گذاشتیم روی زمین. گفتم:« به دعای گربه کوره بارون نمی یاد...» حمیده چادرش را تکاند و آه بلندی کشید:« باشه، ولی...شاید این جمعه بیاید ...شاید!» |
|
+
پنجشنبه شانزدهم آذر 1385 22:44 ...محب شما ایمانه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک دفترچه خاطرات |
نشسته ام به باور حضور تو
میان انتظار خسته ای که گاه گاه آه می کشد و تو ... یک همیشه ای برای انتظار من... محب شما: ایمانه |
| نامه های پیشین |
|
خرداد 1386 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 |
| حال و هوای نامه ها |
|
دلنوشته ها شکوایه های اجتماعی شکوایه های سیاسی شکوایه های اجتماعی - سیاسی |
|
RSS
|