تبليغاتX
سلام آقا - اتل متل فلسطين!

سلام آقا!

دمتان گرم! ببخشيد البته كه خودماني شدم ، ولي خودمانيم آقا! قشنگ بود كارِتان ديروز... هميشه كارهايتان قشنگ است ها، اما اين يكي، خوب حالي داد آقا ...خوب! نگوييد كار شما نبود كه باور نمي كنم...مگر مي شود كار شما نبوده باشد؟ دِ اگر نبود؛ پس چه حكمتي داشت كه آن دختر اشتباه سوار اتوبوس بشود و خواهرش هي بي تابي بكند و بين آنهمه جمعيت دل من بسوزد و ...نه! كار، كار خودتان بود. شك ندارم...

 

اما همان موقع نفهميدم... نه حتي بعد از پياده شدن آن دخترك از اتوبوس...نه... بعد تر از آن ... خيلي بعد تر از آن... وقتي كه داشتم فكر ميكردم به غصه هاي ديروز و حرفهاي بي بو و خاصيت ‹بعضي ها› كه از بين تمام ضرب المثل هاي شيرين فارسي يك ضرب المثل را ياد گرفته اند – انگار- تا هر وقت اسم كمك به فلسطين مي آيد به ميان، ژست روشنفكري بگيرند به خودشان و بگويند : اصولا چراغي كه به خانه رواست حرام است به مسجد! آنوقت كه دلم اشوب شده بود از انبوه غازچراني خبري و تحليلي سايت هاي – مثلا- فخيم و وبلاگهاي – جان عمه شان- روشنفكر، كه "اين ملت كي سرشان به سنگ خواهد خورد الله اعلم ... دِ بيچاره ها حاليتان نيست مگر كه موشك هاي دوربرد آمريكا نشانه رفته اند ايران را ... خاك بر سرتان كه دست از اين امل بازيها بر نمي داريد ...حالا هي بگوييد ‹مرگ بر› تا هولوكاست را بياورند جلوي چشمتان...دِ آخر هولوكاست را هم باور نداريد كه!... حالا با اين ‹مرگ بر› ها مي خواهيد چه كار كنيد مثلا؟  اسرائيل را ريشه كن كنيد از روي زمين؟ ...هه! خيلي خوشمزه ايد بابا!" همان موقع كه حالم گرفته بود از خودي و غير خودي كه هر كدامشان كمر بسته اند يك جور داغ بگذارند دل ما را...آن موقع بود كه يادم افتاد آن دختر و خواهر كوچكش را...

 

ده دوازده ساله مي نمود انگار و خواهرش -كه يادم رفت اسمش را بپرسم- چهار پنج ساله. كلافه شده بود از دست گريه هاي خواهرش و هر چه حرف مي زد باهاش، آرام نمي گرفت كه نمي گرفت... حق هم داشت ... با آن گرما و شلوغي اتوبوس و خستگي راهپيمايي، آدم بزرگهاش هم بي حال شده بودند چه  رسد به او... و شايد هم براي همين بود كه همه فقط فكر آن بودند كه خودشان را جوري جا كنند و بعد نفسي بكشند بعد از آنهمه پياده روي ...و هيچ كس حال حرف زدن هم نداشت چه رسد به آرام كردن يك دختر كوچولوي خسته... و من هم!

 

عجيب بي تاب شده بود دخترك و انگار نفسش بند آمده بود در حصار قامت هاي بلندي كه دور تا دورش را گرفته بود و هي تقلا مي كرد خودش را بيرون بكشد از اتوبوس و خواهرش - كه مدام مي كشيدش عقب- درمانده شده بود از دستش. ايستاده بود دم پله ها و هر كه مي آمد بالا را- بي فايده- هل مي داد و ملت هم جري تر مي شدند براي بالا آمدن و او هم بلند تر گريه مي كرد!

تازه توانسته بودم خودم را از بين جمعيت بكشانم جلوي درب اتوبوس و كلي ذوق كرده بودم كه بالاخره فتح كرده ام پله هاي اتوبوس را ...كه با همان دستهاي كوچولوش هلم داد . خواهر بزگتر كشيدش عقب و من بي توجه آمدم بالا و ببين جمعيت – به جان كندني- جا كردم خودم را.

 

-الان مي رسيم... صبر كن... بيا عقب... نكن ... بياعقب ...

نگاهم را كه بيرون از اتوبوس دنبال رفقا مي گشت كه رفته بودند دنبال اتوبوس هاي مسير خودشان ، گريه هاي دخترك به خود كشاند ... برام مهم نبود اول... يعني فكر مي كردم مادرش هست حتما و خودش آرام مي كند بچه را ولي ... جز همان دختر ده دوازده ساله – كه خودش بي تاب تر شده بود از خواهرش و نمي دانست چه جور بايد آرامش كند، بين اين جمعيت-  كسي كاري به دخترك نداشت .

فكر كردم اگر بچه را ببرد پشت ميله درب تا بين فشار جمعيت نباشد آرام مي گيرد . پيشنهادش دادم. آنقدر درمانده شده بود كه بي هيچ حرفي خواهرش را كشيد به همان سمت اما قبول نمي كرد خواهر كوچكتر و فقط مي خواست بيرون برود از شلوغي. خودم را كشيدم كنارش تا حرف بزنم باهاش. بچه ها را نشانش دادم كه ايستاده بودند پشت درب و نگاهش مي كردند...ارام نشد! گفتم" زود مي رسيم، تا سه بشمار"...فايده نداشت! گفتم" ببين چقدر آدم ايستاده بيرون، گناه دارند ها،بيا كنار"... انگار نه انگار!

 

خواهرش باز دستش را كشيد عقب و باز گريه اش بيشتر شد ... دست بردم تا بغلش كنم... تقلا مي كرد اول اما بعد كه بلندش كردم و بادي خورد به صورتش،دست و پا نزد ديگر. گرفتمش در بغلم و از پنجره بيرون را نشانش دادم ...مردمي را كه جاري شده بودند مثل خون، در رگ هاي خيابان :مرد و زن، پير و جوان، كوچك و بزرگ... اشك هاش را پاك كردم و بچه اي را نشانش دادم كه بيرون از اتوبوس دست مادرش را گرفته بود و مادرش داشت براي او مي گفت از بچه هاي فلسطيني و از اسرائيل كه پدرها و برادرهاي آنها را مي كشد . موهاش را مرتب كردم و خيابان را نشانش دادم- كه پر بود از پلاكاردهاي مرگ بر اسرائيل -... و خورشيد را - كه مات مانده بود از اين همه غيرت- ...و مصلي را - كه قدس شهرمان بود و آزادانه نماز خوانده بوديم در آن و مرگ گفته بوديم بر آمريكا و اسرائيل-...   

 

آرام گرفته بود ديگر و خواهرش كه رنگ به رو نداشت از خستگي و از بي تابي ، كنارم ايستاده بود و مضطرب خواهرش را نگاه مي كرد كه كم كَمك گريه اش بند آمده بود.  انگار كه خواسته باشد چيزي بگويد و غصه اش را بريزد بيرون ، گفت" مادرم نتونست بياد ...ما خودمان آمديم .... تا حالا حالش خوب بود ها،اصلا نمي دونم چش شد يكمرتبه..." گفتم" چيزيش نبود ..گرمش شده بود فقط"... و نگاه كردم به رد اشك هايي كه مانده بود روي صورت كوچك و خوشگلش ... هق هق داشت هنوز ...خواستم يادش برود گرما و خستگي را ... گفتم" همين الان مي رسيم خونتون" ... بين هق هق براي اولين بار حرف زد باهام "مي خوايم ...مي خوايم بريم الان حرم" ...گفتم" حرم؟ "خواهرش گفت" از اونجا مي ريم خونه" ... گفتم" آخه... اين ماشين كه نمي ره حرم ... بايد اون اتوبوس ها را سوار مي شديد".

دختر دوباره رنگ از صورتش پريد...سريع خواهرش را گرفت از بغلم و با اينكه اتوبوس راه نيفتاده بود هنوز، داد زد "نگه داريد آقا" و دست پاچه خودش را و خواهرش را كشيد بيرون و ...بين جمعيت گم شد . يكي از زنها پرسيد " پياده شدند اين مادر و دختر؟!!واي كه چقدر گريه كرد...!" و من سرك مي كشيدم بلكه بتوانم پيداشان كنم در شلوغي بيرون و ماشين به راه افتاد ناغافل و من نفهميدم بالاخره، آن دو خواهر ، ماشينهاي حرم را پيدا كردند يا نه ...

آن مهم نبود ...مهم اين بود كه حالا خوب فهميده ام ارزش هاي ما بيمه بلوغ سياسي و وجدانهاي بيدار دوازده ساله هاي روزه داريست كه براي دفاع از مظلوم حتي بدون مادر ، دست خواهر چهارساله شان را مي گيرند و لبيك ميگويند به دعوت امامي كه نايب شماست...

 

دستان درد نكند آقا ...خوب فهمانديد به من!

-  آي اقايان روشنفكر... هر چقدر دلتان مي خواهد غازچراني كنيد ... فرداي فلسطين به دست همين بچه ها رقم خواهد خورد... 

 

                      

 

  


راستي آقا اين چند تا عكس را هم گرفتم به يادگاري...

 

               

بين پلاكاردهاي مرگ بر اسرائيل و مرگ بر آمريكا چقدر تابلو بود برگه هايي كه ما دستمان گرفته بوديم: "لينك به زيتون"، "كليك بر سنگ ها" ... پيرزن هاش كه سهل بود، تحصيل كرده ها هم چپ چپ نگاهمان مي كردند!

 

 

                

بعضي ها خانوادگي آمده بودند و انگار داشتند ‹سنگ قيچي كاغذ› مي كردند تا معلوم شود كدامشان بايد بچه را ببرد دنبال خودش!

 

 

                

اگر روم مي شد بهشان مي گفتم يك بار هم مرا ببرند آن بالا تا چند تا عكس جانانه بگيرم از اين حضور جانانه!

 

 

                

دنياي اسلام تا كي بايد وجود سراپا فتنه و شرّ رژيم صهيونيستي را تحمل كند؟...

 

 

                

بر خلاف بعضي ها، بعضي هاي ديگر دلشان مي خواهد هر روز، روز قدس باشد... اين بنده خدا به گمانم از دسته دوم بود آقا!

 

 

               

بعضي ها هم حسابي مجهز آمده بودند براي سيلي زدن به دهان دشمن!

 

 

                     

آقا خداوكيليش دنياي ثروتمند اسلام با آنهمه ذخاير نفت و گاز ،براي كمك به مردم ستمديده لبنان محتاج كمكهاي – هرچند كوچك – خواهران و برادران مسلمان است؟! مردم ما كه خوبند الحمدلله...ولي رسمش نيست با چهارتا عكس دلخراش ...! اصلا حواله به خودتان...ما چه كاره ايم!

 

 

                     

با نورا و طيبه  و ‹بركت› خيلي دويديم تا توانستيم عكس بگيريم از دسته زردپوش حزب اللهيان... چه شور و حالي داده بودند راهپيمايي را ... به قول نورا خدا حزب الله و حزب اللهي جماعت را حفظ كند...!

 

 

                      

و صف هاي طويل نماز، چه با شكوه كرده بود خيابان هاي تكراري شهرمان را !

 

 

                      

بعضي ها هم حسابي خستگي را خسته كرده بودند!

 

 

                        

و اين حرف اول و آخر ماست!

 

 

 

+   یکشنبه سی ام مهر 1385 2:52  ...محب شما ایمانه | 
 

<