تبليغاتX
سلام آقا - شايد خداحافظ!

 

سلام آقا!

 

خسته خسته خسته آمده ام پشت مانيتور و با چشم هايي كه به زور باز است و انگشت هايي كه يك در ميان زخمي(!) مي خواهم براي شما بنويسم و دوست دارم فراموش كنم – مثل هميشه- كه شما نامه هاي نوشته را كه هيچ ؛ نانوشته ها را هم خوانده ايد ...دوست دارم فكر كنم نشسته ايد پاي حرفهاي من و تازه مي خواهيد از زبان من بشنويد  ... بشنويد آنچه را كه مانده است اينجا ...توي دلم!...آقا آمده ام دستهاي تسليمم را ببرم بالا و اعتراف بكنم...آخ كه چقدر سخت است اعتراف پيش شما!

 

آقا مي گويم شده است بزنيد سيم آخر؟! يا اينكه ما را بزنيد به آن؟! شده است؟ شده است آنقدر گم بشويم ما در ‹خودمان› كه هيچ چيز يادمان نياورد شما را و فقط آن سيمِ آخر كارساز باشد كه بزنيد ما را به آن تا برقمان بگيرد و خشك بشويم تا دوباره زنده بشويم و دوباره نفس بكشيم نه اينبار از راه دهان و بيني كه از دلمان... و نه اينبار در هواي كثيف شهر كه در هواي قشنگ شما...شده است آقا؟

 

دست من مي گويد شده است! و اين زخم مي گويد زده ايد به سيم آخر يا شايد هم ..مرا! و قصه اين زخم مثل قصه آن شكلات نيست كه روي ميز ماند و هيچ وقت جا به جا نشد... يادتان كه هست آقا؟ يادتان هست رفيق بچگي هايم را؟ با همه بچگي اش خراب شما بود و آنقدر حستان مي كرد نزديكِ نزديك كه جمع ميكرد بچه ها را و شكلات مي گذاشت روي ميز و مي گفت امام زمان بردار اين شكلات را !! و چون هيچ وقت امام زمان بچگي هاش دست نزد به آن شكلات، حالا شما را كه سهل است؛ بودن خداش را هم...! ولي آقا فرق دارد اين قصه با آن قصه ... و آنقدر ديده ام وشنيده ام از اين عوام زدگي ها كه بترسد چشمم و بدانم كجاست مرز واقعيت و خيال...

 

استادمان حرف قشنگي زد يكبار كه هيچ وقت يادم نمي رود.... گفت كه مرصاد گمان نكنيد جايي ست آنطرف اين دنيا ؛ كه لحظه لحظه هاي عمر شما مرصاد است و خدا نشانه هاي خودش را ميگذارد سر راهتان تا بدانيد نشسته است در كمين ... و مرصاد من عيد فطر رسيد و خدا كمين كرد در مرصاد جديدي، تا نه او ، كه من بشناسم ‹من›ام را ... و اگر از رمضان المبارك امسال همين تحفه رسيده باشد براي من، بس است و از سر من هم زياد است ... و اگر اين دفتر باران خورده همين جا بسته شود ، به خير شده است عاقبتش و چه وبلاگ پر بركتي بود براي من كه شروعش كنم با ترس و تمام شود با آرامش... آن روز جمعه بود و امروز هم ... و چه اتفاق مباركي!

 

ناز شستتان آقا ..ناز شستتان كه اگر نزده بوديد مرا به سيم آخر هنوز مات مانده بودم در حيرت فهم اين مرصاد... و اگر آن ليوان نشكسته بود بين دستهام و فرو نرفته بود در انگشتهام و آنقدر خون نرفته بود تا چشمهام سياه بشود و هيچ نفهمم ديگر و هيچ كس نباشد آن لحظه و من بمانم و خودم و –شايد- شما، شايد هيچ وقت نمي فهميدم كه عيدي مرا چقدر قشنگ داده ايد... و اگر نبود اين وبلاگ كه بيايم و مرور كنم نامه هايش را يادم نمي آمد كه جمعه اول ماه مبارك ‹يك كسي› چه گفته بود به من و من چه خواسته بودم از شما و شما حالا چه كريمانه استجابت كرده ايد در آخر ماه...

 

  آقا ترس دارد این غصه و به مادرت قسم، نگیر از من این ترس را و بگیر از من... خودم را...

 

و من چقدر دير فهميدم كه دعايي كه نام مادرتان ضميمه شده باشد به آن رد خور ندارد... دير فهميدم كه همه چيز را مهيا كرديد تا من خودم را بشناسم و بفهمم چه سدّي است اين ‹من› در برابر شما و چه لاف بزرگي است دم زدن از شما تا هست اين ‹منِ› جان سخت ...دير فهميدم كه چقدر ماهرانه آن دوراهي عجيب را صحنه سازي كرديد تا ببينم آن ماري را كه پرورانده ام ميان آستين ! و ‹منِ› من بزرگ شد ... آنقدر بزرگ كه بزرگي شما را يادم برود و شما نشستيد به تماشاي نفسي كه ظالم بود و نمي فهميد نشانه هاي شما را...و من تازه مي فهمم ذلت نفس را و اعتماد بي اندازه به نفس را كه اگر گير كند بين دو راهي ، چه راحت گم مي كند شما را ...

 

و آنقدر قشنگ ساخته بوديد ميدان را كه من حتي بويي نبردم از اين ماجرا و حالا كه جمع شده است صحنه امتحان، مي بينم نه شما نشسته بوديد به يك راه و نه دل به راه ديگر ... و دود بلند مي شود از سر من تا يادم مي افتد پاي هماني را وسط كشيده بوديد كه گفته بود بترس از خودت و من مست غرور باور نكرده بودم قدرت نفس را ...

 

و بعد از آن خلسه دردناك بود كه تازه فهميدم چه كرده ايد آقا...و چه حساب شده اين چند روز را به تدبير خودتان پيش برده ايد... و حالا كه پرده برداشتيد از نشانه هاي كمينتان ، ‹من› را نشانديد رو به روي خودم تا بدانم هنوز هست!!

 

آفا سرافراز كرديد مرا پيش آنها كه مي گفتند شما نگاه چپ هم نمي اندازيد به اين دفتر ...و نظر بيشتر از اين كه مستجاب كرده باشيد دعايي را كه در لا به لاي واگويه هاي اين دفتر كرده بودم... و نجاتم داديد از غم غرور و از غصه خودبيني؟ دست مريزاد آقا... دست مريزاد!

 

و حالا آنقدر شكسته ام از بار خجالت شما كه بايد بگذرد زماني تا دوباره جسارت بيابم كه سلام كنم به شما... نمي دانم چقدر...شايد تا وقتي كه جوش بخورد اين زخم ها!

 

 

و الذنون اذ ذهب مغاضبا فظن ان لن نقدر عليه فنادي في الظلمات ان لا اله الا انت سبحانك اني كنت من الظالمين فاستجبنا له و نجيناه من الغم و كذلك... 

 

 

+   جمعه پنجم آبان 1385 20:14  ...محب شما ایمانه | 
 

<